![]() |
![]() |
|
|
|
|
حدودا 2 روز دیگه تا تحویله ساله نو مونده و من مات به گذشته و ومبهوت تر به آینده نگاه می کنم . یک جورایی واقعا خستم . از بودن در شهروهم نشینی با آدم هایی که جز غرور و خودپرستی چیزه دیگه ای برای افتخار ندارند بیزارم .نمیدونی نشستن در کنار آدم هایی که ارزش هیچ چیزیرو جز پول نمی فهمند چقدر درد آوره . اگه لباست برق بزنه و ماشینت بهترین باشه و خونت بهترین مکان باشه ارزشه جواب سلامو داری. تازه هرچی بی بندوبارتر باشی با فرهنگ تری . وای وای ببین که اینها دیگه چه قدر پست و حقیرند ؟؟ ارزشهای جامعه مارو ببین که داره حوله چه محوری می چرخه ؟ شاید بگی چون من دارم برای دیگران زندگی می کنم به خاطره این نابرابریها آزرده ام . اما خدا رو گواه می گیرم که تا به حال تویه اعمالم وکارهام هیچ وقت نظره هیچ کسی جز متخصص آن مورد برام مهم نبوده . (که البته ایده پدر ومادرم همیشه در الویت مشورت ها قرار داشته .) اینو گفتم که بدونی من فقط برایه دل خودم زندگی می کنم و همین نظر دلیل باقی گذاشتن این آدمها در دنیایه خودشون و سفر کردن من به شهر صداقت ها و پاکی ها و بی آلایشی ها و مهربونی ها خواهد بود . ولی افسوس که این پرنده خسته هیچ قدرتی برایه پرواز نداره . ای خدا کاش شاید که من نیز عاشق باشم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:8 توسط pht |
|
|
خـدايا عالمان محراب عشق انــــد كه عاشق پيشگان معراج عشق اند ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 2:51 توسط pht |
|
|
دیروز بود یا پریروز عالمی با من گفت از عشق چه میدانی ؟ او از جستجو برای عشق واقعی میگفت . در آن معرکه رهگذری فریاد بر آورد عشق حرام است. رهگذر حرفهاداشت گوش کن تا با تو نیز بگویم : زندگی یعنی بودن در دنیای واقعییات . یعنی 2 دوتا چهارتا . یعنی آب خوردن . یعنی کار . یعنی پول . یعنی درس . یعنی خانه . یعنی نفس کشیدن . یعنی حیات . یعنی سیاست . اما عشق یعنی بودن در دنیای حقایق . یعنی محو شدن تنها در وجود 1معشوق . تو مجنون میشوی . مجنون از جن می آید . جن یعنی پوشیده . یعنی آن زمانی که غیر از معشوق هیچ نمی خواهی آن وقت است که اصول 2 دوتا چهارتا ی زندگی واقعی را زیر پا له میکنی . هزار بار میمیری و حیات را رد می کنی . زندگی اجتماعی رو رد میکنی و میشی مجنون آواره . پس آیا عشق واقعی به معنای واقعی وجود دارد؟ مهربان عالم – اگر می گویم شاید کاش که من نیز عاشق باشم حرفهای دیگری در سر دارم که خوب میدانم عشق با همه قدرتش در این عالم سراسر مقر به مفهوم عشق جز در زوال لیلی ومجنون – شیرین و خسرو رخ ننمود . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 11:13 توسط pht |
|
|
با تو میگویم ای همه هستی من در این چند صد سال اخیر آنقدر حرفهای ناگفته بر صفحه دل مانده که دیگر جز چند برگ سفید از آن نمانده . کدام زمان خواهد رسید که بدانم روز پایانی تمامی این تب های جانسوز است . روزی که فریاد بر آوری و زمان را به خاطر همه دیر کردهایش نفرین کنی . کاش با من می گفتی که درکدامین کوی وکوچه به دنبال روی تو باشم . دستهایم در زیر فشار همه طعنه ها کبود گشته وزخم های پر درد دست نوشتها بوسه های عمیقی بر آن حک کرده . ای من بمان و بخواه تا شاید کاش که من نیز عاشق باشم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:13 توسط pht |
|
|
دست نوشته های مرا برای او بخوانید اوییی که همیشه با من است . امروز از بودن خودم بیزارم . وای از انسانهای مغرور دوپا . چگونه سردر گم صبح را شب میکنند و شب را با هزار حیله برای فردا به صبح می رسانند . مردان چگونه در پس حجاب مردی دم از انسانیت می زنند اما ..وزنها چگونه با ساده لوح انگاری عمل میکنند . قلبم شکسته .اما این شکستگی از در عشق نیست . که کاش من مانند هزارانی دیگر شاید از چشمه این نیروی الهی مینوشیدم وبا قدرت والای آن سیر میکردم و می ماندم در دنیایه زیباییها ومی خندیدم از گریه ها و شادیها –شاید کاش که من نیز عاشق میماندم . اما امروز با هزاران غم دیروز حرفی دیگر بر صفحه دلم رغم خورده . چرا نمی بینیم – چرا نمی شنویم . آی مردم دیروز راننده ای عابری را زیر باد مشت ولقد گرفته بود . دخترانی بی توجه با ظرفهای پر از بستنی شکلاتی از عرض خیابان می گذشتند . استاد علو م فن آوری پای تخته دشتی ازکنده درختهای سربریده درکنار یک تبر جوانه زده کشید . چندین خانواده محله بالا دست عزیزانشان را از دست دادند . عالمانی دیدم که پشت چهره مسلمان نمایی به هزاران شرک باطنی تن در داده بودند . زن جوانی را دیدم که زار زار گریه می کرد که مرد زندگی او ازدواجی دیگر درزیر سر داره ودل داده ای که بی توجه قلبش را بر داشت ویه کجا نا آباد رفت . وای وای چه می گذرد . پس خورشید آدمیت از کدام منزل طلوع میکند . موهایم سفید شده .گویی لبانم نیز درپس همه آن فریادهای بی صدا سکوت را اختیار کرده . از درد بزرگی رنج می برم . از انسانهایی که لحافهای خودخواهی – نفهمی – کوری – کری – بی ایمانی بر سر کشیده اند . شاید کاش که من نیز عاشق میماندم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:18 توسط pht |
|
|
نمی دونم سرنوشت چی برای من میخواست که با کلی پیچ و خم منو به اینجا کشوند . ساله 84 بدترین ساله زندگی شخصی من بود . البته سال 72 .... این 11ماه اخیر من دقیقا تویه ترن هوایی پارکه ارم سیر می کردم . شاید چند بار توی سایت ماشین سواری هم بودم (اینو گفتم چون بازی منتخب من در شهر بازی ماشین سواریه ) اما از اونا جز یادش به خیر چیزی به ذهنم نمیرسه . همه اینا را گفتم که بگم فکر می کردم سنه 20 سالگی قشنگترین ساله زندگی من رقم خواهد خورد اما جریان دقیقا بر عکس شد (وای سنمو لو دادم- بی خیال ). من برایه رسیدن روزه تولدم ثانیه شماری می کردم اما کاشکی .......... حالا که اینجام خدا رو به همون بزرگیش یاد می کنم واز اینکه به من ثروتمند ترین خانواده دنیا رو داده شکر میکنم .شاید بگی یه چاهه نفت تو خونمونه اما منظورم از ثروت – عشق / صفا / صمیمیت / فرهنگ / ایمان و...بود .چیزی که من امسال با تما م وجودم حس کردم وبه قوته اون فشارهای زندگیمو نادیده گرفتم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:54 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |