![]() |
![]() |
|
|
|
|
مرد بارانی – ای که عاشق گمشده در زیر بارانی : بگذار حرمت عشقی که درک کردی همچنان زیر بارون نمناک و اشک آلودت بمونه . خوش به حالت که دچار خزان یا خشکی تلخ و دردناک عشق نشدی . میشه یک بار نه چند باره دیگه با دل خوش نفس بکشی . فقط باید چند کار بکنی اگه حرفمو قبول داری بگو یا علی : به پیرامونت نگاه کن . خدا رو به خاطر همه داشته هات تشکر کن . نه یک بار و نه دو بار . ببین چی داری . به نداشتهات ، به چیزهایی که از دست دادی نیندیش که این نهایت ناسپاسیست . اگه همه ما اینطوری فکر کنیم به خدایی خدا که خوشبختیم . از بهار بگو چرا زمستان ، تو جوونی ، تو تحصیل کرده این جامعه هستی ، دوستای سالم و خوش فکر داری و خانواده ای که بزرگترین سرمایه دنیاست . به زیبایی آینده فکر کن ، به همه چیزهایی که با بازوان قویت و گامهای محکمت میتونی به دست بیاری . به خودت به شخصیتت اجازه بده که با راستی خوش حالم از این که مینویسی چه با زبون شعر و چه داستان . روزی که پدر مهربونم این وبلاگو به من هدیه داد روز تولد دوباره من بود میپرسی چرا ؟ چون من هم تونستم بنویسم ، اما نه به نظم تو بلکه با نثر خودم . من به شعر تو به داستانهای بارانی و سردت احترام میذارم ، کاری که پدر مهربانم کرد اما میدونی یه روز پدرم بهم چی گفت ؟ ازم خواست تا دیگه اون طناب محکم داری که دور گردنم بود رها کنم . پدر به این امید نشست و من هم به عنوان یه دوست به امید بهار نوشته های تو میشینم. از پیام تبریکها به خاطر تولد نیایش ممنون . مرد هنوز گیج و مه : از اینکه قدمای کلیکات رو به وبلاگ من میذاری ممنون . من احساس میکنم شما زندگی رو خیلی سخت میگیری . اما یه خصوصیت خوب داری و اون اینه که خیلی خیلی خوش فکر هستی . زیاد از این شاخه به اون شاخه نگرد . تو برایه بدست آوردن موفقیتها زمان زیادی داری هر چند الان هم موفق هستی . من همیشه منتظره پست هات هستم . دوستای خوبم : منصوره – ملیحه – هانیه – حوری و................. به خدا اگه میدونستم به خاطر خاله شدن من اینقدر ذوق میکنید ، میگفتم زودتر ..... اما من اصلاً دوست ندارم بهم بگید خاله خانوم . خاله میّم یه چیزی . از همتون به خاطره احساسات نابتون ممنون . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:33 توسط pht |
|
|
من چه مستم امشب از تو یه مدتی از سر دوردونگی چنان قالو قیامت به پا کردم که نگو. رفتم موهامو آلمانی کوتاه کردم .کوتاهه کوتاه . یه کاپیشن زرد. یه جوراب زرد ، یه کفش زرد خریدم. وقتی از خونه میرفتم بیرون بند کفشامو نمیبستم . تازه لباسایی که میپوشیدم همه بدونه اتو بود . مسواک بی مسواک . دست و صورت شستن ابدا . مرتب کردن اتاق که اصلاً. حمام کردنو که بیخیال. فقط با کسایی که دوست داشتم حرف میزدم . جاهایی که دوست داشتم میرفتم . غذاهایی که دوست داشتم میخوردم . خلاصه از همه روزمرگیها و اجبارهایی که هر روز مجبور به تکرارش بودم شونه خالی کردم . میخواستم متفاوت عمل کنم . آخه واسه چی همیشه باید کارهایی رو انجام میدادم که منطقاً درست بود . بابا من اگه دلم بخواد یه کارو اشتباه انجام بدم باید کیو میدیدم ؟ آخه چرا همه توقع دارن که کارات درست از آب دربیاد . واسه چی باید الگوی تمیزی ، انضباط ، ادب ، درس، دانایی، متانت ، کدبانویی ، هنر ، مد ، و....باشی . پس در دل خود گفتم حتی بر من نیز خواهد شد چنان که بر آن ابله شد راه خود را بپوی ، خان خود را بخور با لذت و بنوش باده ات را با دلی شاد که پیشاپیش کردارت پذیرفته است نزد خداوند بگذار ردایت هماره سپید باشد و موهایت را بی روغن مگذار شادان بزی با محبوب دلبندت تمام روزهای زندگی بیهوده ات را که خدا در زیر آفتاب به تو بخشیده تمام روزهای زندگی بیهوده ات را چون این سهم تو از زندگی است و درتلاشت برای تلاش ، در زیر آفتاب بزی به راه قلبت گام بردار و به نظر گاه دیدگانت اما بدان برای این همه خدا تو را داوری خواهد کرد . اما میدونی پائلو به من چی گفت ؟؟؟ دیوانه بمان. اما مانند عاقلان رفتار کن. خطر متفاوت بودن را بپذیر. اما بیاموزکه بدون جلب توجه متفاوت باشی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:23 توسط pht |
|
|
نیایش کوچولو تولدت مبارک اینجانب دیگه دیروز ، راس راسکی خاله شدم. اصلاً فکر نمیکردم از این عروسک تازه رسیده خوشم بیاد. اما آی مردم عاشقی جرم نیست اتفاق است پیش می آید....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:57 توسط pht |
|
|
بابا من نمیدونم کی گفته بعد از عصب کشی دندونت تا یه هفته درد بکشی ... دیگه حتی مصرف 4 ساعت یک عدد مسکن ها فایده ای نداره نداره نداره . از بازماندگان عزیز خواستارم اگر احیاناً از شدت درد این سرای فانی را بدرود گفتم این شعر را بر سنگ قبرم حک کنند. غسلش از اشک دهید و کفن از آه کنید این عزیزیست که با او دل ما میمیرد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:56 توسط pht |
|
|
قطره دریا بود! خورشیدبه هوایش برد.جدا شد .فرود آمد.قطره با قطره جمع شد. جاری شد . رود شد ! رود به دریا رفت ؛ قطره دریا شد ! نقطه حجم بود! خورشید متلاشی اش کرد ؛ نقطه شد .نقطه با نقطه یکی شد ، نقطه جاری شد . نقطه با نقطه یکی شد ، نقطه خط شد ؛ خط با خط با هم شد. سطح شد ، سطح گردش کرد ، حجم شد ؛ نقطه حجم شد ! من تنها بود! من با من جمع شد ، ما شد ؛ به سماع آمد ، گم شد ؛ او شد ؛ من در « او » ، « او » شد ! حرف تنها بود ! حرف با حرف جمع شد ، کلمه شد ، کلمه با کلمه نشست ، جمله شد ؛ جمله ها به حرف آمدند . حرف رابط شد ! حس تنها بود ! حس با حس نشست ، ادراک شد ؛ حس ها ساکت شدند ، حس بی حس شد ، حس آرام شد. حس ساکت شد ! رنگ تنها بود ! رنگ با رنگ جمع شد. رنگ ، رنگارنگ شد ، الوان سرخ شد ، سوخت . رنگ بی رنگ شد . بی رنگ شد . بی رنگ! دریا - حجم - او – رابط – سکوت – بی رنگ – حرکت ثابت شد ! گفت:« دو هنگام اهل خوابم ؛ یکی از شدت «ع ش ق» و دیگری از فزونی اندوه » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:33 توسط pht |
|
|
******************************************************************** آه ای زندگی اکنون این منم که با تمام پوچی از تو لبریزم. **************************************************************** |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:41 توسط pht |
|
|
اعتراف (قسمت آخر ) زندگی صحنه یکتایی هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. بالاخره 13 اردیبهشت شد . دیشب از شدت گریه نفهمیدم کی خوابم برد . کابوس یا رویای تبریز و مدرکش FINISH . (12/ 2 آخرین مهلت برای ثبت نام بود ) دیگه باید آستینا رو بالا بزنیم و بریم به جنگ .NIIT پیاده میرفتم نگاه شعله ورم بود و اشک چشم ترم نگاه خام آینده در نظرم چه دره های عمیقی! میتوان پل بست؟ به لحظه های گریزان میتوان پیوست؟ ترم اول : فن آوری اطلاعات با محتوای دوره : برنامه نویسی شیء گرا Programming Logic & Techniques (plt) - - Operating System (linux) من الان اینجام وای تاآخرشو ببین!- Object-Oriented Programming Using C++ ß--------------- - Unified Modeling Language - Web Application Programming using java - Operating System Architecture - Hyper Text Markup Language - Microsoft.NET Development Framework Microsoft s C# Programming Language - Effective Communication- ترم دوم : دیپلم فن آوری اطلاعات با محتوای دوره : پیاه سازی شیء گرا DBMS Concepts - Designing and Implementing Data Base using SQL - - Software Engineering - - Software Quality Assurance Java Script - - Object-Orientation in Oracle9i Interpersonal Relationship - ترم سوم : دیپلم عالی فن آوری اطلاعات با محتوای دوره : پیاده سازی حرفه ای - eXtensible Markup Language - Web Services Development using .NET technologies Enterprise Development Framework using .NET technologies - - Object-Oriented Analysis and Design SQL Server Administrator- - Networking and Data Communication International Etiquette- ترم چهارم : دیپلم تخصصی فن آوری اطلاعات با محتوای دوره : پیاده سازی سیستمهای مهندسی - eCommerce Concepts Security Concepts- - Application Development for Mobile Devices on j2ME Platform Developing COM+ and .NET component service using VC#- - eCommerce Site Development using Commerce Server TCP/IP- - Customer handling Skills و ادامه تحصیل در کشورهای کانادا، استرالیا، نیوزلند، ایرلند، آمریکا و انگلیس . در بستگی عقل ! باید تا به آ خرش رود ! مباد – مباد – مباد . که در خامی ، ای شکوفه – نا آمده بهار – پرپر شود خیال . داروی این بلا صبوریست و نگاه . معلمی از معلمانش عقل است – هوش است – علم – تجربه – ایمان – وجدان اخلاقی – هوش است. حافظه – ادراک – استدلال – تجسم فضا – شمارش اعداد . معانی و بیان و استدلال – قیاس – استقرار و تمثیل . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:1 توسط pht |
|
|
تقدیم به همه معلمین و اساتید بزرگوارم هر چند میدونم که هیچ کدومشون از مراتب قدردانی و سپاس گذاری من آگاه نیستند .ممنون ممنون ممنون. معلم کلاس اول : خانم راد . مدرسه نمونه دولتی شهید ثانی ، تهران71-70 معلم کلاس دوم : خانم مریم بهبود . مدرسه نمونه دولتی شهید ثانی ، تهران72-71 معلم کلاس سوم : خانم حسینی .مدرسه نمونه دولتی شهید ثانی ، تهران 73-72 معلم کلاس چهارم : خانم حمیدیا. مدرسه شهید طالقانی،تهران 74-73 معلمین کلاس پنجم :خانم ها پریوش مطهری ،کیانی، جولایی، صعودی، اکرام.شهید طالقانی تهران75 -74 معلمین دوره راهنمایی :خانم ها جان قربان (پرورشی) ، فارقلیطیان(علوم) ، آغا بزّاز(جغرافیا) آقاسیان ریاضی) ، اسماعیلیان (ریاضی) ، امین(عربی) ، سنونی(عربی) ، نسوحیان (زبان انگلیسی) کجانی (دینی)،اثتی عشر(ورزش) ، پورمعانی(ادبیات) ، اعتضادی(دینی) ، کریمی(حرفه و فن) بکتاشتیان(ادبیات) ، رضایی(تاریخ).مدرسه نمونه مردمی خدیجه کبری (س) اصفهان.78- 75 معلمین دوره متوسطه:خانم ها مهندس ایده صائب(برنامه نویسی پاسکال – بسته های نرم افزاری مبانی کامپیوتر- برنامه سازی تجاری- طراحی سیستم های کامپیوتری)،مهندس زهرا مومن(مبانی نرم افزار)،مهندس آرزو عربزاده(برنامه نویسی تجاری) ، مهندس زهرا هاشمیان(ویژوآل بیسیک ) ، مهندس جوادیان(برنامه نویسی ) ،مهندس زهره گلزاد(سخت افزار) نفیسه میرباقری(عربی)، بدرالسادات متبحر(تاریخ معاصر)،عاطفه امینی (تربیت بدنی) آقای طلوعی (ریاضیات)،آقای مهندس محسن (الکترونیک). هنرستان قدس اصفهان – آپادانا اول 81- 78 . مدرسین دانشگاهی دوره کاردانی: رضا علی رضایی(زبان فارسی)،محبوبه خسروی(اخلاق اسلامی)،خانم محبوبه دهاقین(تربیت بدنی)،سید حسن میرباقری(ریاضی)،غلام حسین رادمنش(زبان خارجی – زبان تخصصی)،محمد رعایایی(فیزیک – فیزیک الکتریسته)، محمد رضا رحیمی(ریاضی)،خانم لیلا اسدی(معارف اسلامی)، خانم منیره کتابچی(اصول سرپرستی) ، عبدالرضا محمدی(آمار احتمالات – محاسبات عددی)، مهندس جمال صانعی (شیوه ارائه نوشتار – برنامه نویسی پیشرفته – مبانی اینترنت – زبان ماشین و اسمبلی - شبکه – چند زبانه سازی – پایگاه داده ها – پروژه) خانم مهندس مهر نوش کیانی (ذخیره و بازیابی اطلاعات – مهندسی نرم افزار- سیستم عامل)،حمید جمشیدی(الکترونیک)، آقای مهندس حمید رضا نقبایی(سخت افزار)، آقای مهندس مجید سلطانی(برنامه نویسی شی گرا )، آقای مهندس حمید شیر افکن (گرافیک کامپیوتر)و آقای مهندس مصطفی رمضانپور (مهندسی نرم افزار و شبکه).اصفهان- دانشکده فنی خوانسار84- 81 . مدرس دوره مهندسی نرم افزار:خانم مهندس محبوبه پورسینا . اصفهان- آپادانا اول- مرکز بین المللیsitco . 84 گفت استاد مبر درس از یاد یاد باد آنچه بمن گفت استاد یاد باد آنکه مرا یاد آموخت آدمی نان خورد از دولت یار هیچ یادم نرود این معنی که مرا مادر من نادان زاد پدرم نیز چو استادم دید گشت از تربیت من آزاد پس مرا منت از استاد بود که به تعلیم من اِستاد اُستاد هر چه دانست آموخت مرا غیر یک اصل که ناگفته بماند قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد اما لازم میدونم از اساتید دوره خبریم آقایان:جعفری(رئیس روزنامه اطلاعات اصفهان).دهدشتی(سردبیر روزنامه تندر). گلناری. مستعان .پورفرزاد. دکترملک احمدی.صمدی.شکری. و سرکار خانم ها: نعمتیان.وحدتی.شیران و .... هم تشکر کنم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:53 توسط pht |
|
|
...... ادامه اعترافات میدونی من اون زمان فقط میخواستم دانشگاه قبول بشم .نه شهرش مهم بود ، نه دانشگاهش . در واقع داشتم فرار میکردم . از کی و چی نمیدونم، شاید از خودم و شاید از *.* نمیدونم آیا برای تو هم پیش اومده که یه بعدی بشی و فقط محدوده کوچه خودتونو ببینی! بی توجه به اینکه یه عالمه خیابون . بزرگراه . جاده . شهر . دشت . دریا . اقیانوس . آسمون . کره . کهکشان . ... و یه خدایی هم در نزدیکی تو هست، که تورو بیشتر از همه دوستداشتنیهات و دوستدارانت دوست داره ؟ دقیقاً نمیدونم چی شد . انگاری معجزه بود ! ماهها بود سراغ بچه های خبر و نشریه و سازمان نرفته بودم . دلم نمیخواست با هیچ کسی حرف بزنم . رفتم دفتر رئیس ، مات نگام کرد . وای خانوم صراف کجایی؟بیا بیشین مقابلم. ببینمت ،دلم برایه صورتت ، نگاهات ، حرفات تنگ شده . اِ؟ چرا این شکلی شدی ؟ چرا اینقدر صورتت زرد شده ؟چرا؟؟؟؟ از دلنگرانیهام براش گفتم . ساکت بود . نگام میکرد، اصلاً مژه هم نمیزد .نمیدونم چند ساعت حرف زدیم . اون دیوار سکوت مرگبار ، اینگاری یه باره فرو ریخته بود . بعد شروع کرد از اوله اوله زندگیش گفت . از اوله اول . از ماجراهایه درس خوندنش . قضیه تصمیم گیریش برای استفاء ازتدریس در دانشگاه صنعتی. ماجراهایه ازدواجش. بچه هاش. ماجراهای کاریش... ازش پرسیدم . دقیقاً سئوالاتیو که باهاش درگیری داشتم : چند سال دارید؟ 40 سال داشت. دو برابره سن من . گفتم از قالبی که گرفتید ، از شخصیت اجتماعی و خانوادگیتون ، از خودتون راضی هستید ؟ نمیگید که ای کاش راه دیگه ای رو انتخاب میکردم ؟ به زمانهایی که از دست دادید فکر نمیکنید ؟ حرفهای تاثیر گذاری برایه من داشت . شخصیتش یه جورایی مثل خودم بود . پیش خودم گفتم یعنی میشه منم 20 ساله دیگه.... این جمله هاشو یادم نمیره. بهم گفت: - تو قبلاً میدونستی داری چی کار میکنی،محصل بودی و در کنارش تویه کار خبر ، ممتاز کشوری . - تو فقط همه چیزو فراموش کردی . - دختره گلم آینده ی تو همین الان توست . در زمان حال بودن یعنی تمرکز یافتن ذهنت رویه اونچه درست هم اکنو ن رخ میده ! یعنی ارج گذاشتن به مواهبی که هر روز به تو عطا میشه . - حتی در دشوارترین وضعیت ها وقتی به اونچه در لحظه ی حال درسته ، تمرکز کنی خشنودتر میشی و انرژی و اعتماد لازم رو به دست میاری تا با هر چه نادرسته دست و پنجه نرم کنی . - بودن در زمان حال یعنی بی توجهی به عوامل مزاحم و توجه به چیزی که الان مهم . - بهم گفت : تو خودت زمان حاله خودتو میسازی .(از طریقه چیزی که توجهتو به اون معطوف میکنی .) وای این حرفش خیلی جالب بود: - سخته که گذشترو رها کنی ؛ اگه از گذشته نیاموخته باشی . به محض اینکه آموختی و رهاش کردی « زمان حال » رو بهبود می بخشی . - هر وقت در زمان حال ناخرسندی یا احساس ناکامی میکنی وقتش رسیده که از گذشته بیاموزی یا برایه آینده برنامه ریزی کنی . بهم گفت : - به رویدادهای گذشته نگاه کن . چیزی با ارزش از آن بیاموز . از اونچه که آموختی بهره بگیر تا زمان حالتو بهبود ببخشی . - گذشتتو نمیتونی تغییر بدی ، اما میتونی ازش بیاموزی . وقتی موقعیت مشابهی بوجود اومد ، میتونی کاراتو به گونه ای دیگه انجام بدی و از یک زمان حال موفق لذت ببری . این دقیقاً جوابی برای از بین بردن دل نگرانیهای من بود : - هیچ کس نمیتونه آینده رو پیش بینی یا کنترل کنه . هرچند برای آنچه میخواهی اتفاق بیافته،هر چه بیشتر برنامه ریزی کنی، در زمان حال نگرانی کم تری خواهی داشت و آینده برات واضح تر خواهد شد ! - تصور کن یه آینده عالی چه طوری خواهد بود . برنامه ای واقع بینانه تدوین کن ، که به تحقیق آن آینده یاری برسونه . برنامتو در زمان حال عملی کن . - هر وقت میخواهی آینده بهتر از حال باشه ، وقته اونه که برایه آینده برنامه ریزی کنی . - آن زمان که با مقصود کار و زندگی میکنی ، و به اونچه حالا مهمه، پاسخ بدی ، تو در رهبری ، مدیریت حمایت ، دوستی و عشق تواناتری . - کامیابی ، یعنی تبدیل شدن به اون آدمی که قادری باشی . پیش رفتن به سوی اهداف با ارزش . - بهم گفت :تو خودت میتونی معنی کامیابی رو برای خودت تعریف کنی . این اعتراف ادامه دارد ........... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:22 توسط pht |
|
|
اعتراف با کمی تاخیر ماهه اردیبهشته و من از این ماه تعبیر به بهشت میکنم . کاش بودی و حرکت مرغهای مهاجرو صدایه با هیجانه غرش ابرها و ریزش بارون رویه زنده رود رو میدیدی . کاش بودیو شبنم روی چمن ها رو ، سبزی چشمگیره درختارو ، در نگاه من میدیدی . کاش بودی ! یادآوری پارسال 6 – 5 /2/84 رو یادت میاد. خوانسار _ دانشکده فنی دختران _ سالن شهید دکتر بهشتی _ و روزهای فراموش نشدنی دفاعیه .هیچ موقع خندهای اساتید و حضار درحین ارائه های خودم یادم نمیره .مجبورم کردند 3 بار از پروژم دفاع کنند . اما خوب نمره 19.25 و گواهی صادر شده اخذ مدرک کاردانی همه خستگیهای 6 ماهه رو از یاد برد . و اما امسال 5 /2/85 اعلام اسم من در لیست نهایی قبول شدگان دوره کاردانی به کارشناسی دانشگاه سراسری . البته غیرانتفاعی و اونهم تبریز . اعتراف یاد آوری وقایع ساله 84 برام اصلاً دوست داشتنی نیست . سال گذشته ، دوران نقاهت درد های فراموش نشدنی من بود . 9 اردیبهشت با تمام دلنگرانیها شروع کردم به خوندن . کتابهای 450 صفحه ای و جزوهای تهیه شده از موسسه پارسیان تهران . روزی 13 ساعت درس خوندن حرف نیست . زجر مداوم – نرفتن به مسافرتهای خانوادگی - نامعلوم بودن خواب و خوراک و به هم ریختگی زندگی شخصی . اضطراب و یاس . تا 25 مرداد . حدودا 4 ماه بلا تکلیفی . چه قدر هم خودم ، هم عزیزانمو اذیت کردم . از خودم و ایشان واقعاً معذرت میخوام . اما حیف .! 25 مرداد کنکو ر سراسری . با رتبه 1692 عدم قبولی واین شکست رویه بقیه . 8 مهر کنکور فراگیر . کاشکی یه کمی معرفت داشتی . سر جلسه کاملاً گریه میکردم . و نتیجه ،معدل 10.89 و به دلیل به حد نصاب نرسیدن معدلم به 12 باز مردود واین رویه بقیه . 10 آذر کنکور دانشگاه آزاد . دیگه جداً بیخیالت . با رتبه 76 به دلیله اینکه انتخاب اول من فقط 60 نفر میخواست ، باز مردود واین رویه بقیه . 30 دی کنکور علمی کاربردی .این دیگه باور نشدنی بود هنوز کارنمم به دستم نرسیده فقط مردود . یه خبر جالب و در عین حال مسخره ؟ 15 بهمن . زمانی که دیگه داشتم میپوسیدم . تلفن زنگ زد . ببخشید خانوم شما در کنکور سراسریتون قبول شدید و ورودی بهمن هستید . تا 25 تشریف بیارید تبریز برای ثبت نام . هَهَهَهَ هَهَهَهَ هَهَهَهَ. بی مزها . وامرور اعلام در پیک سنجش . قصد دارم عکس همه کارنامهامو برات رو صفحه بزارم . این قضیه ادامه داره، در حال حاضر دیگه نمیتونم بقیشو بنویسم شاید فردا .................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:11 توسط pht |
|
|
««««««««««««««««« خدا را شکر »»»»»»»»»»»»»»»»» خدا را شکر که دستانم در نوشتن دستنوشته ها یاریگر من است . خدا را شکر که پاهایم در حرکت برای یار به فرمان من است . خدا را شکر که چشمانم تنها زیباییها را میبیند . خدا را شکر که گوشهایم تنها خوبیها را میشنود . خدا را شکر که دل هیچ کس از زبانم گلایه ندارد . خدا را شکر که لبان خندانم، همیشه زندگی را نوید داده . خدا را شکر که قلبم هیچ گاه تنها برای خودم نتپیده . خدا را شکر که ذهنم برای یادگیری به من التماس میکند . خدا را شکر که به آسودگی سر بر نهاد خواب میگذارم . اینها نشان از آرامش و سلامت روح و جسم من است . خدا را شکر که شبها صدایه خوروپفه های پدر درگوش من طنین دارد . خدا را شکر که سحرها با صدای پای مادر برای نماز بیدار میشم. خدا را شکر که خواهرانم و همسرانشان را هر از چند گاهی ملاقات میکنم . ا ینها نشان از سلامت روح و جسم اعضای خانواده من ، و در نهایت آرامش من است. خدا را شکر که دوستانی خوب چون وجیه و منصوره دارم . خدا را شکر که هر روز سر حال و شاداب از کنار زنده رود به عزیمت کسب علم طی طریق میکنم . خدا را شکر که استادانی مجرب و مهربان مشفق راه من هستند . خدا را شکر که تا به امروز در مکانهای علمی خوبی تحصیل کرده ام . خدا را شکر که هم کلاسیهای خوب و محترم دارم . ا ینها نشان از سلامت اخلاقی پیرامون من ، و در نهایت آرامش من است. خدا را شکر که حضور و لطف خداوند متعال رو همیشه و در همه حال در زندگیم حس کردم . خدا را شکر که روزی توانستم خود را در نقش ابراهیم خلیل پیرامون خانه خدا درک کنم . خدا را شکر که از سفره بی پایان عنایات بزرگمنشانه آقام امام رضا (ع) بارها بهره گرفته ام . خدا را شکر که تا به حال با چشمان کوچکم زیباییهای بسیاری از سرزمینم را دیده ام. اینها و اینها نشان از خوشبختی من است . من شادم . من خوشحالم . من خوشبختم . خدا را شکر .............. خدا را شکر .............. خدا را شکر .............. خدا را شکر .............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:55 توسط pht |
|
|
من واقعاً از خودم معذرت میخوام من امشب به خاطر یکی از عزیزترین دوستام شخصیتمو کاملا زیر پام له کردم . اما خوب نجات یک آدم محکوم به ... جداً قدرت میخواد . من دقیقاً 7 ماه پیش باید این قدمو بر میداشتم اما خوب هر بار به دلیلی پشت گوش میافتاد . میدونی قضیه چندان هم خود سرانه صورت نگرفت. چند روز پیش که با شخص محترمی مشورت میکردم متوجه بدی اوضاع و این راه حل شدم . امیدوارم کار اشتباهی نکرده باشم . اما خوب هرچی بشه مطمئنم شرایطش بدتر از اینی که هست نمیشه . بقیش با خدا . یه چیزی بگم،بعد از تموم شدن جریان 1 ساعت تمام میلرزیدم . غریق نجاتایه این دوره و زمونه رو باش! اما یه جورایی احساس سبکی میکنم . انگاری یه باره سنگین از رو دوشم برداشتم . خدایا چنان کن که پایان کار تو خشنود باشی ما رستگار . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:1 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |