تبليغاتX
پی اچ تی
نمي بازم به بي رنگي ، به کوه و معبر سنگي به پائيز و غروب عصر دلتنگي نمي بازم
نمي سازم من خاکي ، سرايي با دل شاکي تو دنيايي که خالي مونده از پاکي نمي سازم

نرگس جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. وقتي نرگس مُرد اوريادها ( الهه هاي جنگل ) به كنار درياچه آمدند كه از يك در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور استحاله يافته بود

اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي در ياچه گفت: براي نرگس مي گريم اوريادها گفتند : آه شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش ميشتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني
در ياچه پرسيد : مگر نرگس زيبا بود اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هرروز در كنار تو مي نشست

درياچه لختي ساكت ماند سر انجام گفت:

من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را نيافته بودم براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:26  توسط pht | 

بانوی مقدس تصمیم گرفت به همراه عیسای کوچک در آغوشش ، برای بازدید از صومعه ای به روی زمین آید .  کشیشها که مفتخر شده بودند ، صف عظیمی تشکیل دادند و یکی یکی به پیشگاه مادر مقدس میآمدند تا سر سپردگیشان را ابراز کنند . یکی اشعار زیبا میخواند . دیگری کتاب مقدس را از بر میخواند . یکی دیگر نام تمامی قدیسان را بر زبان می آورد . و به همین ترتیب ، راهبی پس از راهب دیگر ، با بانوی ما و عیسای کوچک بیعت میکردند .

در انتهای صف ، راهبی ایستاده بود که از پست ترین رده راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه آن دوران را نیاموخته بود و والدینش مردمی ساده بودند که در سیرکی قدیمی کار میکردند و به او فقط بالا انداختن توپ و چند تردستی آموخته بودند .

وقتی نوبت او رسید ، کشیشان دیگر می خواستند مانعش شوند . چون آن شعبده باز پیر هیچ چیز مهمی برای گفتن نداشت و ممکن بود تصویر صومعه را در نظر بانوی مقدس مخدوش کند . با این حال این راهب نیز از ته دل مایل بود از سوی خودش چیزی به عیسای و مادر مقدس تقدیم کند .

همانگونه که نگاه های سرزنش بار برادران روحانی را بر خود احساس میکرد ، چند پرتغال از جیبش بیرون آورد و  شروع به بالا و پایین انداختن آنها کرد و با آن ها تردستی هایی انجام داد . تنها کاری که بلد بود .

 

تنها در این لحظه بود که عیسای کوچک خندید و در آغوش بانوی ما شروع به دست زدن کرد . و به خاطر او بود که مادر مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد کودک را لحظه ای درآغوش گیرد .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:34  توسط pht | 

و همچنان که میرفتند ، او ]عیسا مسیح ] وارد دهکده ای شد . و زنی به نام مرتاه اورا به خانه اش مهمان کرد .

مرتاه خواهری به نام مریم داشت که پیش پای عیسا نشسته بود و به سخن او گوش میسپرد .

اما مرتاه که گرفتار خدمت به او بود ، بر آشفت . پس به کنا ر عیسا آمد و گفت :

«مولای من ! آیا اهمیت نمیدهی که خواهرم مریم را در خدمتگراری به تو تنها گذارم ؟به خواهرم بفرما که بیاید و من را کمک کند !»

عیسا پاسخ داد :

- « مرتاه ! تو خود را مضطرب و نگران چیزی های زیادی میکنی . اما مریم بخش بهتر را برگزیده است ، و این از او گرفته نخواهد شد »
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:30  توسط pht | 

 

امروز از اون روزاست . نمیدونم چرا اینقدر حالم گرفته .نه میتونم حرف بزنم . نه گریه کنم .نه گرسنمه .نه خوابم میاد . فقط دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار .شایدشب برای دیدنی عمه خانومم اینا که از مکه اومدند رفتم خونشون اما نمیدونم چمه ؟

زدم تو خط هایده گوش دادن . چه قدرم احساس خوش صدایی میکنه !

 

یاد قضیه تناسخ افتادم که در سال جاری به اسباط رسیده.(در تستی که در ماه گذشته بر روی یک فرد صورت گرفته ، پس از عبور ایشان از دوران نوزادیش در عالم هیپنوتیزم بعد از یک ربع سکوت حرفهای یک مرد 90 ساله رو عنوان کرده و بعد از گذر تا مرحله نوزادی ایشان دوباره بعد از یک ربع سکوت با هویت یک زن 40 ساله به گفتار نشسته که در راه پس رفت به دوران جوانی زن ، فرد مورد آزمایش جان به جان آفرین تسلیم کرده )

احساس میکنم هویت یک آدم عجیب غریب و هیولا صفت داره آزارم میده .

کارهای پروژه Isas رو انجام دادم . صبحی هم یه خبر توپ به دستم رسید . اما چمه نمیدونم !!!!!

کاشکی یه اتفاقی عجیب بیافته ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:22  توسط pht | 

 

خودت یه روز میفهمی من واسه تو چی هستم

عاشقمو و عاشقم باش وقتی تو رو میپرستم

دلمو شکستی اما بازم  وفاداره دل

عشقو نمیندازه دور آخه مگه بیکاره دل

زندگی همش شکل گل و جوونست

زندگی همش حرفای عاشقونست

این جداییا قصه روزگاره

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره

دنیای دیوونه ها دنیای دوست داشتنه

فدای چشمات میشم وقتی نگات با منه

هر چی که از تو گفتم زمزمه رازمه

شورو و شر عاشقی خنده و آوازمه

شادی لحظه هامو همیشه با تو داشتم

رو اسم و رسم دنیا دیدی که پا گذاشتم

به دنباله دلم نیست دلت با دیگرونه

خدا نکنه که آتیش بگیره آشیونه

خودت یه روز  میفهمی من واسه تو چی هستم

عاشقمو عاشقم باش وقتی تو رو میپر ستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:53  توسط pht | 

یادمه آخرین باری که این شعر رو خوندم ، کوچه باغای حوالی دانشگاه بود .من . ملیحه . مینا . شعری سراسر درد اما ریتمیک .

نی و نای چوپون- سحر خروس خون -ابرای بیابون میگند یه قصه بودی

حالا رودخونه ها- دشت گلپونه ها- حتی کوه و صحرا همه میدونند که تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی

نمی گم قصمو که دلت خون میشه کوه اگه بشنوه ریگه هامون میشه

یادته اون روزا هر کجا چون دو دلداده با هم بودیم

دل دیوونه چون شب زده ها سایه به سایه تویه راه تو بود

یه معما شده که این جدایی کار من یا که گناه تو بود

میرم از شهر تو سر شب یا سحر تا خبر دار بشی رفته ام بی خبر

نمیخوام قصمون دوباره آفتابی شه - آسمون چشات برای من آبی شه

حالا هر چی که بود حالا هر چی که هست - از تو هر خاطره تنها دل ما شکست

نی و نای چوپون سحر خروسخون - ابرای بیابون میگند یه قصه بودی

حالا کوه و صحرا - صدفای دریا همه میدونند که تو بودی که غزل های شب جدایی و سرودی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:46  توسط pht | 

 

خیلی حالمو گرفتند .

با اینکه خیلی گرسنه بودم به دلیل دپرسی این بازی نتونستم شام بخورم .

نه اینکه بگی از شکست بدم میاد . نه اتفاقا شکست به ارزشها به خاطره شکوفایی انرژیهای پتانسیل ارزشمنده ، اما این باخت به خاطره عدم باور توانمندیها برای اعضا بود .

 

در طول بازی همش به یاد خاطرات بردهای قبلی تیم بودم . آخرین بازی برای ورود به جام . کنکور من . تماشای فوتبال بدون صدا . تلفن های خانواده به من که گل زدیم یا گل خوردبم .

برنامه آتیش بازی و ترقه . وای دختر ..........

حیف !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:45  توسط pht | 
به گزارش خبری مریم جون اینا

پریروز که برای خرید یک بسته آدامس به سوپری محل مراجعه نموده بودم در مصاحبه ای اجباری که با فروشنده سیبلویه فروشگاه صورت پذیرفت با پرسشها و پاسخ های ذیل روبه رو شدم که ارائه  آن را دور از پند گیری نمیدانم .

پس از ۳ دقیقه:نگاه خشمناک مریم به فروشنده !(چرا دیر اومدی)

فروشنده در جایگاه یک متهم:چندتا سئوال بود از یکی از دوستانم میپرسیدم!

مریم: سئوالای کوچولوتونه ؟

فروشنده :من اصلا ازدواج نکردم که کوچولو داشته باشم !

مریم با لحنی مسخره : کلاس چندمید؟؟؟

فروشنده :کلاس اول  !شما  چه طور ؟؟؟؟؟؟

 مریم :بیستمه آمادگی !

فروشنده : این درسها رو  متو جه میشی  ؟(گذاشتن سررسیدی با اشکال عجیب و غریب مقابل مریم)

 مریم : اینا  چیه؟ ا نگار الکترونیکه ؟

فروشنده :  مربو ط به دوره  پی ال سی میشه !کارشناسی ارشد !

مریم  با  یه عالمه شا خ رو سرش :پس پشته ترازو چی  کار میکنید ؟

فروشنده :هزینه تحصیلمو تامین میکنم  .

یادم  نمیاد آدامسرو خریدم یا نه . شوکه . شرمنده ......

بچه جون یاد بگیر ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:38  توسط pht | 

امروز نوبت ارائه من بود . سر کلاسی که  آقایون دارن چرت میزنن و خانوم ها خوابند .اما خوب فکر میکنم ارائه خوبی بود . تقدیرهای زیادی به عمل اومد .خستم . خیلی خسته . نه به خاطر ارائه به خاطر؟

صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو

دریا دریا گذشته ام در طوفان  از پی تو

دست از دنیا کشیده ام بی سامان از پی تو

از من از ما رهیده ام دست افشان از پی تو

گیسوی تو دام بلا - ابروی تو تیغ فنا - در دست دوای دل

روی تو بهشت برین - موی تو بنفشه ترین زنجیر پای یار

دنیا دنیا گشته ام به بوی تو پنهان پیدا گرم گفتگوی تو

هر سو هر جا روی من به سوی تو دردا دردا کی رسم به کوی تو

دستم بر دامن تو بوی پیراهن تو سوی چشم عاشقان

یاس و سوسن شکفد دامن دامن شکفد با یادت به باغ جان

دیگر افتادم از پا در این صحرا درپایم صخره و خارا خارا

چون کشتی در دل طوفان یارا یارا

دریاب ای ساحل دریا مارا مارا

شب و سحر به یاد تو ترانه میخوانم به شوق یک سلام تو همیشه میمانم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:29  توسط pht | 

شب سیزدهم خرداد بود . طرفای ساعت 5 /10 – 10 از بلندگوی مسجد محله صدای قرآن شنیدیم و بعدش که بابا رفت تو کوچه شنید که حاج آقای مسجد اعلام کرده امشب تا صبح برای بهبودی حال امام احیا میگیرند . من اون موقع 5 سال داشتم. اون شب محله سکوت عجیبی داشت.انگاری قرار بود اتفاق بدی بیافته  اما هیچ کس نمیتونست حتی تصور اون حادثه رو بیان کنه .

صبح رسید . رادیو خونمون که از دیشب روشن بود هی قرآن میخوند و تلویزیون هم انگاری فقط قرآن گذاشته بود.مامانی سفره صبحونه رو مقابل تلویزیون انداخته بود . داشتیم صبحونه میخوردیم .

دینگ دینگ ساعت 7 

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربه

انا لله و انا الیه راجعون

روح ملکوتی روح خدا به ملکوت اعلی پیوست .

 

باید میرفتیم مصلی . اون زمان مصلی که به ابهت امروزش نبود . تا چشمت کار میکرد تپه های خاکی بود و خاک . و در مرکزش بالای یه سکو بلند یه اتاق شیشه ای کوچیک بود که جسد امام را روی یه تخت کوچیک در بر داشت . من هیچ وقت تکونهای ملحفه سفید آویزون روی تخت رو که به خاطر وجود خنک کننده ها ایجاد میشد یادم نمیره .

هوا خیلی گرم بود . تازه خاک رو هم بهش اضافه کن . ازدهام جمعیت اینقد زیاد بود که جای سوزن انداختن هم نبود . ما بیشتر فامیلهامون رو اونجا دیدیم . همه گریه میکردند . اعلام کردند تا 3 روز دیگه امام رو در مکان بهشت زهرا به خاک میسپارند . هیچ کس حاضر نبود مصلی رو ترک کنه .

 

خلاصه روز خاکسپاری فرا رسید . یادم بابا ماشین رو چندین کیلومتر دور تر از بهشت زهرا پارک کرد . نه تنها بابا بلکه خیلیا این کار رو  میکردند .

کانتینلهای شربت و آب و غذا بود که بین مردم پخش میشد . نونواییهای سیار .....

روی دوش بابایی نشسته بودم و از اون بالا شاهد آدمهایی بودم که از شدت عزاداری بیهوش شده بودند و سر دست به جاهای خلوت برده میشدند . آتشنشانی هم که با شلنگهای آب وظیفه خنک کردن محوطه رو به دوش داشت . اما تب و تاب به خاطر چیزی بیش از گرما بود .

تا یه هفته کارمون همین بود بریم بهشت زهرا . اصلا معلوم نبود اوضاع چه خبره ؟پایتخت تعطیل بود.

 

خوب ، از اون روز و از اون حال و هوا 1۶سال میگذره. پریروز از تهران راه افتادیم ، چیزای جالبی دیدم . شبانه داشتند جادها رو تمیز میکردند . آسفالت جاده عوض شده بود . رنگ نردها و جدولها نو بود و چراغ های حرم بیش از پیش نورانی بودند . ایستگاهای صلواتی همه آماده باش بودند .....

 

اما چه فایده . اون زمان . اون عزاداریها. اون خاک خوردنها . اون تشنگیها . اون ساعتها رو پا ایستادنها . اون پیاده رویهای طولانی همش به خاطر ایمانی بود که مردم به حکومت و امامشون داشتند .

 اما حالا با اینها همه اختلاس – گرانی – آقازاده بازی – زندانهای سیاسی – بیکاری و......

دیگه اعتقادی برای مردم نمونده . دیشب دولتمردمون به جای بیان حرفهای اساسی مملکت در حرم امام ، میگه : سال پیامبر اعظم یعنی سال صلوات بر محمد و آل محمد .

من به حسن صلوات ایرادی نمیبینم ، اما مطمئنم از این به بعد اگه بریم سر هر اداره دولتی ، خواهیم دید که آقایون به جای رسیدگی به امور کشوری و مردم دارن صلوات میفرستند ؟

 

« سال پیامبر اعظم یعنی سال صلوات بر محمد و آل محمد .؟؟؟»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 10:35  توسط pht | 

*Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?  
 آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند.

***********************************************

*Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?  
 آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند؟

 ***********************************************

*Did you know that the three most difficult things to say are:  
 سخت تر است  آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات
I love you, Sorry and help me 
 دوستت دارم -  متاسفم و به من کمک کن  
ميباشد.

***********************************************

*Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?  
نسبت به خود بر خوردارند. آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری

***********************************************

*Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?  
آيا ميدانستيد کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند؟

***********************************************

*Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?  
 آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند؟  

***********************************************

*Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?  
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد؟

 
***********************************************

*Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?  
 آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است ؟

*********************************************** 
*Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?
 
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيدبه شما عطا خواهد شد؟
 
***********************************************

*Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be urprisedby what you could do؟   
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد؟  


*********************************************** 
 
*But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.
 
 اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت.


***********************************************


Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more 
 امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد( مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز شما بيشتری دارند نگهداری کنيد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:55  توسط pht | 
من مطمئنم این خانوم یا آقای<< یه دوست >>
دقیقا در رنج سنی 21- 24 واقع شده یا اگه بیش از این سن داره هنوز در تفکرات این سن (قابل اشاره در متن) مانده .
اول: اینکه این نوشته غیر از یه شوخی با خودم و خواننده های این صفحه نبود .
دوم: ببخشید نمیدونستم نوشتن این مطالب- از جمله اموری است که نیاز به توبه داره.
سوم :دنیا عروسک کوچکی است که آدم های بزرگ رو به بازی میگره . حالا وب من کجایه دنیاست ؟
چهارم : من با دل کسی حالا چه از نوع پاک یا داغ دیده مردم کاری ندارم . من برای دل خودم مینویسم . اگه شما اجازه بدید .
پنجم : خاطر مردم ! من به خاطر هیچ کس زندگی نمیکنم که بخوام آزارشون بدم. هر کس باید مراقب خاطر خودش باشه . میتونه بیمش کنه .
ششم :خدا رو شکر میکنم که به دلیل روابط عمومی بالا دوستای توپی دارم و با تمام احساسات بهشون مهر میورزم .
هفتم :من با نوشتن این مطالب مثلا باید با کی لجبازی کنم . حتما شما ؟
هشتم : بچه به نظر من کسی هست که اولا بلد نیست حرف حساب بزنه . دوما اگه حرف حساب میزنه از روشهایی مثل گریه . قر قر و ... استفاده میکنه دقیقا شیوه ای که شما در بیان نظراتتون به کار بستید . من قاطعانه مینویسم و به تک تک نوشته هام ایمان دارم و یه عالمه پل ارتباطی برای خودم قرار دادم . دقیقا بر عکس شما که بی نام و نشون نظر میدید .
هشتم :لطفا در مورد زرد نویسی توضیح بیشتری بدید . من ربطی بین رنگ زرد و نوشته هام نمی بینم .تازه قضیه هیچ ربطی به شیخ نداره .
نهم : کافی هر فرد- گواهی بر پیش برد انتظارات خودش باشه نه دیگران .

از این که برام از افکارت نوشتی ممنون . اگه فکر میکنی عقایدت درست تر از طرز فکر و منش امروز منه - منتظر پستهای بعدیت هستم .
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:52  توسط pht | 

سیر تکامل آقایون در شکل گرفتن <ع ش ق>

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ...    با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

سير تکامل دختر خانمها شكل گرفتن <ع ش ق>

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي.

<<منبعشو نمیگم >>

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:53  توسط pht | 

(به دلیل نقایص فنی کمی با تاخیر)

چند روز پیش سر هر کوی و برزنی که میرفتیم جز یک تراک نمیدیدی !

 

آزاد شد ؟؟

 

میدونی اولین باری که این تیتر رو دیدم چه خیالایی کردم !

 

- نکنه روابط ایران و امریکا آزاد شده ؟

- نکنه راههای زیارتی عتبات بدون خطر آزاد شده ؟

- نکنه روابط «؟» خانوما و آقایون علنن آزاد شده ؟

- نکنه بی حجابی علنن آزاد شده ؟

- نکنه نشر آثار دکتر شریعتی آزاد شده ؟

- نکنه ورود به دانشگاه بدون کنکور آزاد شده ؟  

- نکنه دادن حق طلاق به خانوما آزاد شده ؟

- نکنه حق رای افراد زیر 15 سال آزاد شده ؟

- نکنه زیر پا گذاشتن قوانین راهنمایی و رانندگی علنن آزاد شده ؟

- نکنه زیر پا گذاشتن حقوق بشر بیش از پیش آزاد شده ؟

- نکنه آسیب رسوندن به محیط زیست به زبون بی زبونی آزاد شده ؟

- نکنه سرکوب نزول و ربا و ربا خواری و بهره های بی اساس بانکی آزاد شده ؟

- نکنه ایران از.............

 

اما آخر این تراک نوشته بود:

 

                                  خرمشهر آزاد شد .  

یادم اومد 3 خرداده...

- اولن اینکه آزادی این روز رو به همه کسانی که به نوعی خودشون رو ایرونی و وطن پرست می دونن تبریک میگم .

 

- دوم اینکه خواهرخوبم مرضیه خانوم (مامان نیایشو میگم) تولدت مبارک.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 21:29  توسط pht | 

عجب!!

 

           کاش همه ما این قدرتو داشتیم که بالای همه صفحات زندگیمون بنویسیم :

مراقب نایِ نیِِ دل سوخته باش .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:6  توسط pht | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دنیای شیرین م.ص

نامم مریم و نام خانوادگیم صراف
ماموری است . متولد تهران و
ساکن پایتخت فرهنگی جهان
اسلامم . در رشته مهندسی
نرم افزار تحصیل میکنم .
به انیمیشن سازی علاقه دارم.
معرق و مینیاتور کاری بخشی از
هستی من ، خبرنگاری استعداد
شناخته شده ام ،خاطر مجموع
حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی
الگوی زندگیم میباشد .
در مورد عشق معتقدم :
خالق مهربان بندگانشو از
سر عشق آفریده .
در سیاست سکوت میکنم .
در عدالت
با قانون جنگل ستیری ندارم .
و در مورد طبیعت :
هر آنچه زمزمه گر بهار باشد
میستایم .

امّا
ترا هر گوهری گوید
مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است
اینکه نوری در جبین دارم


دید و بازدید
آخرشه
سیاست از زبونه یه دوست
یه استاد با مرام
آقایِ وکیل باشیِ بارانی
هانی
منصوره ومینایه عزیزم
NIIT SMART STUDENT
کوه خدا
نامه هایی برای ..
خنده و امید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
منابع دنیای شیرین
بریدا
کیمیاگر
با تو حکایتی دگر
ورونیکا....
چهار فصل عشق شدن
هدیه
كنار رود پيدرا نشستم ..
دومین مکتوب
Google Page Rank - گوگل پیج رنک