![]() |
![]() |
|
|
|
|
نرگس جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. وقتي نرگس مُرد اوريادها ( الهه هاي جنگل ) به كنار درياچه آمدند كه از يك در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور استحاله يافته بود اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي در ياچه گفت: براي نرگس مي گريم اوريادها گفتند : آه شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش ميشتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني درياچه لختي ساكت ماند سر انجام گفت: من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را نيافته بودم براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 20:26 توسط pht |
|
|
بانوی مقدس تصمیم گرفت به همراه عیسای کوچک در آغوشش ، برای بازدید از صومعه ای به روی زمین آید . کشیشها که مفتخر شده بودند ، صف عظیمی تشکیل دادند و یکی یکی به پیشگاه مادر مقدس میآمدند تا سر سپردگیشان را ابراز کنند . یکی اشعار زیبا میخواند . دیگری کتاب مقدس را از بر میخواند . یکی دیگر نام تمامی قدیسان را بر زبان می آورد . و به همین ترتیب ، راهبی پس از راهب دیگر ، با بانوی ما و عیسای کوچک بیعت میکردند . در انتهای صف ، راهبی ایستاده بود که از پست ترین رده راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه آن دوران را نیاموخته بود و والدینش مردمی ساده بودند که در سیرکی قدیمی کار میکردند و به او فقط بالا انداختن توپ و چند تردستی آموخته بودند . وقتی نوبت او رسید ، کشیشان دیگر می خواستند مانعش شوند . چون آن شعبده باز پیر هیچ چیز مهمی برای گفتن نداشت و ممکن بود تصویر صومعه را در نظر بانوی مقدس مخدوش کند . با این حال این راهب نیز از ته دل مایل بود از سوی خودش چیزی به عیسای و مادر مقدس تقدیم کند . همانگونه که نگاه های سرزنش بار برادران روحانی را بر خود احساس میکرد ، چند پرتغال از جیبش بیرون آورد و شروع به بالا و پایین انداختن آنها کرد و با آن ها تردستی هایی انجام داد . تنها کاری که بلد بود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 12:34 توسط pht |
|
|
و همچنان که میرفتند ، او ]عیسا مسیح ] وارد دهکده ای شد . و زنی به نام مرتاه اورا به خانه اش مهمان کرد . مرتاه خواهری به نام مریم داشت که پیش پای عیسا نشسته بود و به سخن او گوش میسپرد . اما مرتاه که گرفتار خدمت به او بود ، بر آشفت . پس به کنا ر عیسا آمد و گفت : «مولای من ! آیا اهمیت نمیدهی که خواهرم مریم را در خدمتگراری به تو تنها گذارم ؟به خواهرم بفرما که بیاید و من را کمک کند !» عیسا پاسخ داد : |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 14:30 توسط pht |
|
|
امروز از اون روزاست . نمیدونم چرا اینقدر حالم گرفته .نه میتونم حرف بزنم . نه گریه کنم .نه گرسنمه .نه خوابم میاد . فقط دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار .شایدشب برای دیدنی عمه خانومم اینا که از مکه اومدند رفتم خونشون اما نمیدونم چمه ؟ زدم تو خط هایده گوش دادن . چه قدرم احساس خوش صدایی میکنه ! یاد قضیه تناسخ افتادم که در سال جاری به اسباط رسیده.(در تستی که در ماه گذشته بر روی یک فرد صورت گرفته ، پس از عبور ایشان از دوران نوزادیش در عالم هیپنوتیزم بعد از یک ربع سکوت حرفهای یک مرد 90 ساله رو عنوان کرده و بعد از گذر تا مرحله نوزادی ایشان دوباره بعد از یک ربع سکوت با هویت یک زن 40 ساله به گفتار نشسته که در راه پس رفت به دوران جوانی زن ، فرد مورد آزمایش جان به جان آفرین تسلیم کرده ) احساس میکنم هویت یک آدم عجیب غریب و هیولا صفت داره آزارم میده . کارهای پروژه Isas رو انجام دادم . صبحی هم یه خبر توپ به دستم رسید . اما چمه نمیدونم !!!!! کاشکی یه اتفاقی عجیب بیافته ؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:22 توسط pht |
|
|
خودت یه روز میفهمی من واسه تو چی هستم عاشقمو و عاشقم باش وقتی تو رو میپرستم دلمو شکستی اما بازم وفاداره دل عشقو نمیندازه دور آخه مگه بیکاره دل زندگی همش شکل گل و جوونست زندگی همش حرفای عاشقونست این جداییا قصه روزگاره زندگی هنوز خوشگلیاشو داره دنیای دیوونه ها دنیای دوست داشتنه فدای چشمات میشم وقتی نگات با منه هر چی که از تو گفتم زمزمه رازمه شورو و شر عاشقی خنده و آوازمه شادی لحظه هامو همیشه با تو داشتم رو اسم و رسم دنیا دیدی که پا گذاشتم به دنباله دلم نیست دلت با دیگرونه خدا نکنه که آتیش بگیره آشیونه خودت یه روز میفهمی من واسه تو چی هستم عاشقمو عاشقم باش وقتی تو رو میپر ستم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:53 توسط pht |
|
|
یادمه آخرین باری که این شعر رو خوندم ، کوچه باغای حوالی دانشگاه بود .من . ملیحه . مینا . شعری سراسر درد اما ریتمیک . نی و نای چوپون- سحر خروس خون -ابرای بیابون میگند یه قصه بودی حالا رودخونه ها- دشت گلپونه ها- حتی کوه و صحرا همه میدونند که تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی نمی گم قصمو که دلت خون میشه کوه اگه بشنوه ریگه هامون میشه یادته اون روزا هر کجا چون دو دلداده با هم بودیم دل دیوونه چون شب زده ها سایه به سایه تویه راه تو بود یه معما شده که این جدایی کار من یا که گناه تو بود میرم از شهر تو سر شب یا سحر تا خبر دار بشی رفته ام بی خبر نمیخوام قصمون دوباره آفتابی شه - آسمون چشات برای من آبی شه حالا هر چی که بود حالا هر چی که هست - از تو هر خاطره تنها دل ما شکست نی و نای چوپون سحر خروسخون - ابرای بیابون میگند یه قصه بودی حالا کوه و صحرا - صدفای دریا همه میدونند که تو بودی که غزل های شب جدایی و سرودی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:46 توسط pht |
|
|
خیلی حالمو گرفتند . با اینکه خیلی گرسنه بودم به دلیل دپرسی این بازی نتونستم شام بخورم . نه اینکه بگی از شکست بدم میاد . نه اتفاقا شکست به ارزشها به خاطره شکوفایی انرژیهای پتانسیل ارزشمنده ، اما این باخت به خاطره عدم باور توانمندیها برای اعضا بود . در طول بازی همش به یاد خاطرات بردهای قبلی تیم بودم . آخرین بازی برای ورود به جام . کنکور من . تماشای فوتبال بدون صدا . تلفن های خانواده به من که گل زدیم یا گل خوردبم . برنامه آتیش بازی و ترقه . وای دختر .......... حیف ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:45 توسط pht |
|
|
به گزارش خبری مریم جون اینا
پریروز که برای خرید یک بسته آدامس به سوپری محل مراجعه نموده بودم در مصاحبه ای اجباری که با فروشنده سیبلویه فروشگاه صورت پذیرفت با پرسشها و پاسخ های ذیل روبه رو شدم که ارائه آن را دور از پند گیری نمیدانم . پس از ۳ دقیقه:نگاه خشمناک مریم به فروشنده !(چرا دیر اومدی) فروشنده در جایگاه یک متهم:چندتا سئوال بود از یکی از دوستانم میپرسیدم! مریم: سئوالای کوچولوتونه ؟ فروشنده :من اصلا ازدواج نکردم که کوچولو داشته باشم ! مریم با لحنی مسخره : کلاس چندمید؟؟؟ فروشنده :کلاس اول !شما چه طور ؟؟؟؟؟؟ مریم :بیستمه آمادگی ! فروشنده : این درسها رو متو جه میشی ؟(گذاشتن سررسیدی با اشکال عجیب و غریب مقابل مریم) مریم : اینا چیه؟ ا نگار الکترونیکه ؟ فروشنده : مربو ط به دوره پی ال سی میشه !کارشناسی ارشد ! مریم با یه عالمه شا خ رو سرش :پس پشته ترازو چی کار میکنید ؟ فروشنده :هزینه تحصیلمو تامین میکنم . یادم نمیاد آدامسرو خریدم یا نه . شوکه . شرمنده ...... بچه جون یاد بگیر ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:38 توسط pht |
|
|
امروز نوبت ارائه من بود . سر کلاسی که آقایون دارن چرت میزنن و خانوم ها خوابند .اما خوب فکر میکنم ارائه خوبی بود . تقدیرهای زیادی به عمل اومد .خستم . خیلی خسته . نه به خاطر ارائه به خاطر؟ صحرا صحرا دویده ام سرگردان از پی تو دریا دریا گذشته ام در طوفان از پی تو دست از دنیا کشیده ام بی سامان از پی تو از من از ما رهیده ام دست افشان از پی تو گیسوی تو دام بلا - ابروی تو تیغ فنا - در دست دوای دل روی تو بهشت برین - موی تو بنفشه ترین زنجیر پای یار دنیا دنیا گشته ام به بوی تو پنهان پیدا گرم گفتگوی تو هر سو هر جا روی من به سوی تو دردا دردا کی رسم به کوی تو دستم بر دامن تو بوی پیراهن تو سوی چشم عاشقان یاس و سوسن شکفد دامن دامن شکفد با یادت به باغ جان دیگر افتادم از پا در این صحرا درپایم صخره و خارا خارا چون کشتی در دل طوفان یارا یارا دریاب ای ساحل دریا مارا مارا شب و سحر به یاد تو ترانه میخوانم به شوق یک سلام تو همیشه میمانم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:29 توسط pht |
|
|
شب سیزدهم خرداد بود . طرفای ساعت 5 /10 – 10 از بلندگوی مسجد محله صدای قرآن شنیدیم و بعدش که بابا رفت تو کوچه شنید که حاج آقای مسجد اعلام کرده امشب تا صبح برای بهبودی حال امام احیا میگیرند . من اون موقع 5 سال داشتم. اون شب محله سکوت عجیبی داشت.انگاری قرار بود اتفاق بدی بیافته اما هیچ کس نمیتونست حتی تصور اون حادثه رو بیان کنه . صبح رسید . رادیو خونمون که از دیشب روشن بود هی قرآن میخوند و تلویزیون هم انگاری فقط قرآن گذاشته بود.مامانی سفره صبحونه رو مقابل تلویزیون انداخته بود . داشتیم صبحونه میخوردیم . دینگ دینگ ساعت 7 یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربه انا لله و انا الیه راجعون روح ملکوتی روح خدا به ملکوت اعلی پیوست . باید میرفتیم مصلی . اون زمان مصلی که به ابهت امروزش نبود . تا چشمت کار میکرد تپه های خاکی بود و خاک . و در مرکزش بالای یه سکو بلند یه اتاق شیشه ای کوچیک بود که جسد امام را روی یه تخت کوچیک در بر داشت . من هیچ وقت تکونهای ملحفه سفید آویزون روی تخت رو که به خاطر وجود خنک کننده ها ایجاد میشد یادم نمیره . هوا خیلی گرم بود . تازه خاک رو هم بهش اضافه کن . ازدهام جمعیت اینقد زیاد بود که جای سوزن انداختن هم نبود . ما بیشتر فامیلهامون رو اونجا دیدیم . همه گریه میکردند . اعلام کردند تا 3 روز دیگه امام رو در مکان بهشت زهرا به خاک میسپارند . هیچ کس حاضر نبود مصلی رو ترک کنه . خلاصه روز خاکسپاری فرا رسید . یادم بابا ماشین رو چندین کیلومتر دور تر از بهشت زهرا پارک کرد . نه تنها بابا بلکه خیلیا این کار رو میکردند . کانتینلهای شربت و آب و غذا بود که بین مردم پخش میشد . نونواییهای سیار ..... روی دوش بابایی نشسته بودم و از اون بالا شاهد آدمهایی بودم که از شدت عزاداری بیهوش شده بودند و سر دست به جاهای خلوت برده میشدند . آتشنشانی هم که با شلنگهای آب وظیفه خنک کردن محوطه رو به دوش داشت . اما تب و تاب به خاطر چیزی بیش از گرما بود . تا یه هفته کارمون همین بود بریم بهشت زهرا . اصلا معلوم نبود اوضاع چه خبره ؟پایتخت تعطیل بود. خوب ، از اون روز و از اون حال و هوا 1۶سال میگذره. پریروز از تهران راه افتادیم ، چیزای جالبی دیدم . شبانه داشتند جادها رو تمیز میکردند . آسفالت جاده عوض شده بود . رنگ نردها و جدولها نو بود و چراغ های حرم بیش از پیش نورانی بودند . ایستگاهای صلواتی همه آماده باش بودند ..... اما چه فایده . اون زمان . اون عزاداریها. اون خاک خوردنها . اون تشنگیها . اون ساعتها رو پا ایستادنها . اون پیاده رویهای طولانی همش به خاطر ایمانی بود که مردم به حکومت و امامشون داشتند . اما حالا با اینها همه اختلاس – گرانی – آقازاده بازی – زندانهای سیاسی – بیکاری و...... دیگه اعتقادی برای مردم نمونده . دیشب دولتمردمون به جای بیان حرفهای اساسی مملکت در حرم امام ، میگه : سال پیامبر اعظم یعنی سال صلوات بر محمد و آل محمد . من به حسن صلوات ایرادی نمیبینم ، اما مطمئنم از این به بعد اگه بریم سر هر اداره دولتی ، خواهیم دید که آقایون به جای رسیدگی به امور کشوری و مردم دارن صلوات میفرستند ؟ « سال پیامبر اعظم یعنی سال صلوات بر محمد و آل محمد .؟؟؟» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 10:35 توسط pht |
|
|
*Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible? *********************************************** *Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them? *********************************************** *Did you know that the three most difficult things to say are: *********************************************** *Did you know that those who dress in red are more confident in themselves? *********************************************** *Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty? *********************************************** *Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding? *********************************************** *Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds? *Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face? *********************************************** *Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be urprisedby what you could do؟
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد( مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز شما بيشتری دارند نگهداری کنيد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:55 توسط pht |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:52 توسط pht |
|
|
سیر تکامل آقایون در شکل گرفتن <ع ش ق> سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي سير تکامل دختر خانمها شكل گرفتن <ع ش ق> سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
<<منبعشو نمیگم >> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:53 توسط pht |
|
|
(به دلیل نقایص فنی کمی با تاخیر) چند روز پیش سر هر کوی و برزنی که میرفتیم جز یک تراک نمیدیدی ! آزاد شد ؟؟ میدونی اولین باری که این تیتر رو دیدم چه خیالایی کردم ! - نکنه روابط ایران و امریکا آزاد شده ؟ - نکنه راههای زیارتی عتبات بدون خطر آزاد شده ؟ - نکنه روابط «؟» خانوما و آقایون علنن آزاد شده ؟ - نکنه بی حجابی علنن آزاد شده ؟ - نکنه نشر آثار دکتر شریعتی آزاد شده ؟ - نکنه ورود به دانشگاه بدون کنکور آزاد شده ؟ - نکنه دادن حق طلاق به خانوما آزاد شده ؟ - نکنه حق رای افراد زیر 15 سال آزاد شده ؟ - نکنه زیر پا گذاشتن قوانین راهنمایی و رانندگی علنن آزاد شده ؟ - نکنه زیر پا گذاشتن حقوق بشر بیش از پیش آزاد شده ؟ - نکنه آسیب رسوندن به محیط زیست به زبون بی زبونی آزاد شده ؟ - نکنه سرکوب نزول و ربا و ربا خواری و بهره های بی اساس بانکی آزاد شده ؟ - نکنه ایران از............. اما آخر این تراک نوشته بود: خرمشهر آزاد شد . یادم اومد 3 خرداده... - اولن اینکه آزادی این روز رو به همه کسانی که به نوعی خودشون رو ایرونی و وطن پرست می دونن تبریک میگم . - دوم اینکه خواهرخوبم مرضیه خانوم (مامان نیایشو میگم) تولدت مبارک. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 21:29 توسط pht |
|
|
عجب!! کاش همه ما این قدرتو داشتیم که بالای همه صفحات زندگیمون بنویسیم : مراقب نایِ نیِِ دل سوخته باش . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:6 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |