![]() |
![]() |
|
|
|
|
آنجا بودم ، چون - ناگهان – زندگي مرا به زندگي بازگردانده بود.احساس گناه يا ترس ، يا شرم نميكردم . وقتي كنار او بودم – و صدايش را ميشنيدم- بيشتر متقاعد ميشدم كه حق با اوست : هنوز لحظه هايي هست كه بايد در آنها خطر كرد ، گامهاي جنون آميز برداشت. اما باز با خود ميگفتم : اين فقط يك روياست ، ميرود!!!. زندگي نجوا ميكرد :ابراز عشق.... فرصتي براي صحبت نداشتيم ، اما ميتوانستم متقاعدش كنم كه اصلا چنين چيزي نيست. با خود گفتم همين است .ممكن نيست عشقي در كار باشد.چنان عشقي ميتوانست در قصه هاي پريان وجود داشته باشد.عشق در زندگي واقعي تنها زماني ميتواند وجود داشته باشد كه اميدي به فتح معشوق وجود داشته باشد.بقيه اش خواب و خيال است........ زندگي گفت:به سلامتي عشق !... گفتم :به سلامتي خردمندان ، كه ميفهمند ،بعضي عشقها ،حماقتهاي كودكانه هستند. زندگي پاسخ داد:كسي كه خردمند است تنها به اين خاطر خردمند است كه عشق ميورزد و كسي كه احمق است تنها به اين خاطر احمق است كه فكر ميكند ميتواند عشق را بفهمد. زندگي گفت: ديوانگان بودند كه عشق را ساختند .با شعري و يك ساز دل به تو ميبازم. اگر عشق آسان بود ، همين الان او را در آغوش ميكشيدم.اما نه . نميتوانم.نميخواهم . شنيدم كه مغزم به قلبم گفت:« ميبيني ؟ از اينكه دعوتش را قبول ميكني خوشحالي . تغيير كرده اي و نميفهمي.» به خودم ميگويم :« احساس گناه نكن. شايد به راستي دوستم دارد. اما ميتوانيم اين عشق را به چيزي متفاوت ، به چيزي ژرفتر تبديل كنيم» با خودم فكر ميكنم:«مسخره است .چيزي ژرفتر از عشق نيست. در قصه هاي كودكان،شاهدخت ها قورباغه ها را ميبوسند ، تا به شاهزاده تبديل شوند.در زندگي واقعي ،شاهدخت ها شاهزاده ها را ميبوسند و شاهزاده ها به قورباغه تبديل ميشوند» زندگي گفت : نترس .نميتواني نقش بازي كني!. ميدانستم. ميدانستم كه دارم دنيام را به هم ميريزم و مغزم هشدار داده بود - و قلبم نخواست از توصيه اش پيروي كند. زندگي ميگويد:«ميدانم كه مرا دوست نداري!. اما من به خاطرش ميجنگم . در زندگي چيزهايي هست كه ارزش اش را دارند كه آدم تا آخر خط را برايشان بجنگد.» شايد يك دام است . ميخواهم حرفهايش را باور كنم . چيزي را عوض نميكند ، اما دست كم اينقدر احساس ضعف و بيقابليتي نميكنم.ميدانم كه خردمند و با تجربه و سرد و گرم چشيده است و ميداند چگونه زني را كه ميخواهد به دست آورد. با خودم ميگويم :«دارم ديوانه ميشوم» «نميخواهم عاشق ناممكن بشوم.مرزهايم را ميشناسم و توانايي ام را براي رنج كشيدن».. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 19:42 توسط pht |
|
|
**زندگي به تو خيلي چيزها ياد داده. به من ياد داد كه ميتوانيم ياد بگيريم،ميتوانيم تغيير كنيم ، حتي اگر غير ممكن برسد. گاهي اندوهي ژرف ما را فرا ميگيرد كه نميتوانيم مهارش كنيم.ميفهميم كه لحظه جادويي آن روز گذشته و هيچ نكرده ايم .سپس زندگي جادو و هنرش را پنهان ميكند. بايد به آواي كودكي كه روزگاري بوده ايم ، گوش بسپريم . كودكي كه هنوز درون ماست . اين كودك كودكي كه روزي بوده ايم ، همچنان حاضر است .خجسته باشند كودكان ،چرا كه سكوت ملكوت آسمان از آنِ آنان است. اگر تولد دوباره نيابيم ،اگر بار ديگر با معصوميت و شيفتگي كودكي به زندگي ننگريم ، ديگر معنايي در زندگي نخواهد ماند. روش هاي بسياري براي خودكشي هست.كساني كه ميكوشند جسم شان را بكشند ، قانون خدا را زير پا ميگذارند ، هر چند گناه شان در ديدگان آدميان كمتر آشكار است. به آنچه كودك درون سينه مان ميگويد ، گوش بسپريم . از اين شرمنده نشويم.نگذاريم بترسد ،كه تنهاست و شايد هرگز صدايش را نشنوند. بگذاريم كه او كمي مهار هستيمان را در دست بگيرد.اين كودك ميداند كه هر روز با روز ديگر متفاوت است . كاري كنيم كه بار ديگر احساس محبوب بودن كند . اين كودك را راضي كنيم .حتي اگر مستلزم رفتاري نامانوس باش ، حتي اگر از نظر ديگران احمقانه بنمايد. فراموش نكنيد كه خرد آدميان در برابر خداوند جهالت است. اگر به كودكي كه در روح خود داريم ، گوش كنيم ، چشمهامان به درخشش در ميآيند .اگر رابطه مان را با اين كودك از دست ندهيم ،رابطه مان را با زندگي از دست نميدهيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 13:16 توسط pht |
|
|
آتش ها .جادوگرها. وقتي مردها به شكار ميرفتند ، ما در غارها ،در زهدان مادر ميمانديم و از بچه ها مراقبت ميكرديم. و آنجا بود كه مهين مام همه چيز را به ما آموخت . مردها در حركت بودند اما ما در زهدان مادر ميمانديم.و بدين گونه بود كه فهميديم بذر به گياه تبديل ميشود. و اين را به شوهرانمان گفتيم. ما اولين نان را ساختيم و مردها را تغذيه كرديم .ما اولين جام گلي را براي نوشيدن مردها درست كرديم . و چرخه آفرينش را فهميديم .چون جسم ما از نظم ماه تقليد ميكرد. هيچ كس نميتواند دروغ بگويد ، هيچ كس نميتواند وقتي راست به چشمهاي ما مينگرد،چيزي را پنهان كند. و هر زني ، با كمترين حساسيت ، ميتواند چشمهاي يك مرد عاشق را بخواند .هر چه هم عجيب بنمايد، هر چه هم كه تجلي اين شيفتگي ،در اين زمان و مكان ناممكن بنمايد.
«جمله خيلي ساده ايست ..... دوستت دارم.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:12 توسط pht |
|
|
گفت: بايد خطر كرد .تنها هنگامي معجزه زندگي را به راستي درك ميكنيم كه بگذاريم نا منتظره رخ دهد. خداوند هر روز – همراه با خورشيد- لحظه اي را به ما ميبخشد كه در آن ميتوانيم هر آنچه را كه ما را ناشاد ميكند ، دگرگون كنيم .هر روز ميكوشيم وانمود كنيم كه اين لحظه را نميفهميم ، كه وجود ندارد كه امروز مانند ديروز است و همچون فردا خواهد بود.اما هر كس به روز خود توجه كند ، آن لحظه جادويي را كشف ميكند.اين جادو ميتواند در همان لحظه نهفته باشد كه بامدادان ،كليدي را در قفل در ميچرخانيم ، در لحظه سكوت بعد از شام ، در هزارو يك چيزي كه مشابه مينمايد .اين لحظه وجود دارد – لحظه اي كه در آن همه توان ستارگان به ما ميرسد ، و ميگذارد معجزه كنيم. خوشبختي گاهي يك بركت است – اما معمولاً يك فتح است . لحظه جادويي روز ياريمان ميكندتا دگرگون شويم ، وادارمان ميكند به جست و جوي روياهامان برويم . رنج خواهيم برد ، لحظه هاي دشواري خواهيم داشت، مايوس ميشويم - اما همه رنج ها گذرايند و اثري برجا نميگذارند . و در آئينه ، ميتوانيم مغرورانه و با ايمان به گذشته بنگريم. بدبخت كسي كه ميترسد خطر كند.چون شايد او همچون كسي كه رويايي براي دنبال كردن دارد ، با نوميدي و ياس رنج روبه رو نشود .اما هنگامي كه به گذشته مينگرد – چرا كه ما همواره به گذشته مينگريم – آواي قلبش را ميشنود كه :"معجزاتي كه خدا در هر روز تو كاشته بود ، چه كردي ؟ در گودالي دفنشان كردي، چون ترسيدي از دستشان بدهي .پس ميراث تو اين است : يقين كه زندگي ات را به هدر داده اي ." بدبخت كسي كه اين واژه ها را بشنود .چون در آن هنگام به معجزات ايمان خواهد آورد ، اما لحظه هاي جادويي زندگي گذشته اند.!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:2 توسط pht |
|
|
يك مبلغ اسپانيايي به جزيره اي رفت و به سه كاهن آزتك برخورد.كشيش پرسيد :«چگونه دعا ميكنيد؟» يكي از آزتك ها پاسخ داد : «ما فقط يك دعا داريم.ميگوييم :"خدايا ، تو سه تا هستي و ما هم سه تا .بر ما رحم كن."» مبلغ مذهبي گفت : دعاي قشنگي است.اما دقيقا همان دعايي نيست كه مقبول خدا بيفتد.دعاي بهتري به شما ياد ميدهم. كشيش يك دعاي كاتوليك به آنها آموخت . و سپس راه خود را پي گرفت تا به تبليغ انجيل بپردازد.سالها بعد سوار كشتي اي كه او را به اسپانيا باز ميگرداند ،ناچار از كنار همان جزيره گذشتند . از روي عرشه آن سه كاهن را ديد . و برايشان دست تكان داد . در همان لحظه ، هر سه شروع كردند به راه رفتن بر آّب و به طرف او آمدند. همچنان كه به كشتي نزديك ميشدند ، يكي از آنها فرياد زد: «پدر! پدر! آن دعايي را كه مقبول خدا مي افتد ،دوباره به ما ياد بده ، چون فراموشش كرده ايم !.» مبلغ مذهبي كه معجزه را ديده بود ، گفت :«مهم نيست.» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:18 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |