تبليغاتX
پی اچ تی
نمي بازم به بي رنگي ، به کوه و معبر سنگي به پائيز و غروب عصر دلتنگي نمي بازم
نمي سازم من خاکي ، سرايي با دل شاکي تو دنيايي که خالي مونده از پاکي نمي سازم

دیدم چشمهاش درخشش دیگری دارند . شاد بود و به هر چرندی میخندید.شادی اش چنان بود که همه وقتی با او حرف میزدند میخندیدند. شاید قلبش به او چیزی گفته بود و اکنون میدانست که دوستش دارم. هر چند هنوز ...

سرانجام گفتم انگار خوشحال تری ؟

زندگیم گفت:میدانی که من خوشحالم . به خاطر توست که امروز اینجا هستم ، از کوهها بالا میروم ، دور از کوهی از تکلفات . تو داری مرا شاد میکنی . و شادی چیزی است که با تقسیم شدن زیاد میشود .

 

دیگری تمام آن روز دنبالم بود . سعی میکرد دوباره به من نزدیک شود . اما هر بار صدایش ضغیف تر بود و تصویرش کم کم محو میشد . به یاد پایان فیلم های خون آشام ها افتادم ، که هیالو غبار میشود .

خون آشام ها . موجودات شبخیزی که در خودشان محبوسند و نومیدانه به دنبال همراهی میگردند . اما نمیتوانند عشق بورزند .فقط پیکانی در قلبشان میتواند آنها را بکشد .در این صورت قلبشان بیدار میشود ، نیروی عشق را آزاد میکند و شر را از میان میبرد.

 

کمی گیج بودم – میخواستم بگویم دوستش دارم، اما نمیدانستم از کجا شروع کنم .

 

دیدم که نگران این است که بگویم «نه» میترسد از دستم بدهد،میترسد . چشمهاش درخشید . میدانستم دارد بر تمام آن سدها غلبه میکند .عکس العملش جالب بود :

لیوانی برداشت و لب میز گذاشت .

گفت : «الان میافتد.دقیقا میخواهم آن را بیندازی.»

گفتم : لیوان را بشکنم؟

گفت : بله .یک حرکت ساده ، اما حاوی ترسهایی که هرگز درست درکشان نمیکنیم . شکستن یک لیوان ارزان چه ارزشی دارد ، وقتی به طور ناخواسته بارها این کار را کرده ایم ؟

 تکرار کردم :لیوان را بشکنم ؟ چرا؟

پاسخ داد : میتوانیم توضیح دیگری بدهم . اما در حقیقت فقط به خاطر این که دلم میخواهد بشکند.

گفتم : به خاطر تو بشکنم اش ؟

گفت : البته که نه.

گفت: آداب گذر است . آدم شیشه را عمدا نمیشکند .وقتی به رستورانی میرویم یا در خانه خودمان ، مراقبیم که لیوانها لب میز گذاشته نشوند . جهان ما از ما میخواهد مراقب باشیم که لیوان ها روی زمین نیفتند. پس وقتی ناخواسته آنهارامیشکنیم ، مراقبیم که موضوع خیلی جدی نباشد .پیشخدمت میگوید «مهم نیست» و من تا به حال در زندگی ام هرگز ندیده ام یک لیوان در صورت حساب رستوران بیاید.شکستن لیوان بخشی از زندگی است و آُسیبی به ما یا دیگری نمیرساند.

ضربه ای روی میز زد . لیوان تکان خورد . اما نیافتاد.

به طور غیر عادی گفتم :«مراقب باش»

اصرار کرد : لیوان را بشکن.

گفت : «لیوان را بشکن .چون یک حرکت نمادین است . سعی کن بفهمی که من در درونم چیزهایی بسیار مهمتری از از لیوان را شکسته ام ، و از این خوشحالم . به نبرد درونی خودت نگاه کن و لیوان را بشکن.»

گفت : خواهش میکنم این لیوان را بشکن و ما را از تمام پیش داوریهای لعنتی آزاد کن ، از این نیاز به یافتن توضیحی برای هر چیزی ، از این اجبار که فقط باید کاری را بکنیم که دیگران تایید میکنند.

یک بار دیگر خواهش کرد این لیوان را بشکنم.........................

 

از من جوابی میخواست .چون قلبش دیگر تحمل رنج نداشت .

گفت :«اگر درد باید بیاید ، زودتر بیاید . چون تمام عمرم پیش رویم است ، و باید آن را به بهترین شکل به کار گیرم . اگر باید انتخابی بکنی ، زودتر. بعد تلاشم را بیشتر میکنم ، یا فراموشت میکنم .انتظار درد آور است . فراموشی درد آور است . اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است »

 

حقیقت همیشه همان جاست که ایمان است .................................................

خوشبخت کسانی که میتوانن نخستین قدم ها را بردارن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:20  توسط pht | 

 

در یازدهم فوریه سال 1858 دخترکی به همراه دو کودک دیگر در اطرف غار کاه جمع میکردند . دخترک ضعیف بود و آسم داشت و در فقر و نکبت زندگی میکرد . در آن روز زمستانی ، میترسید از جویبار کوچکی بگذرد . ممکن بود خیس شود ، بیمار شود ، و پدر و مادرش به اندک پولی که او با چوپانی به دست میآورد احتیاج داشتند .

در آن هنگام ، زنی با لباس سفید ، با دو گل طلایی بر پاهاش ظاهر شد. با دختر چنان برخورد کرد که گویی یک شاهدخت بود ، از او "خواهش کرد" تعداد دفعات مشخصی به آنجا برگردد و ناپدید شد . دو دختر دیگر که او را در حالت جذبه دیده بودند ، خیلی زود خبر را پخش کردند .

از آن هنگام به بعد ، آزمون درازی برای ا ثبات بی گناهی اش آغاز شد . زندانی اش کردند و از او خواستند همه چیز را انکار کند . با پول وسوسه اش کردند تا از آن تجلی تقاضای الطاف خاصی کند .روزهای اول ، در میدان عمومی به خانواده اش توهین کردند – میگفتند او همه این کارها را کرده تا جلب توجه کند .

دخترک – که برنادت نام داشت – هیچ تصوری از آنچه دیده بود ، نداشت . از آن خانم با عنوان او یاد میکرد و پدر و مادرش ، آزرده ، از کشیش دهکده کمک میخواستند . پدر روحانی پیشنهاد کرد که در تجلی بعدی ، نام آن زن را بپرسد .

برنادت دستور کشیش را انجام داد ، اما پاسخش فقط یک لبخند بود . او در مجموع هیجده بار ظاهر شد و در بیشتر دفعات هیچ چیز نمیگفت . اما یک بار از  دختر خواست زمین را ببوسد . برنادت ، هر چند نمیفهمید چرا ، کاری را که از او خواسته بود ، انجام داد . روزی دیگر ، از دخترخواست در زمین غار ، حفره ای بکند . برنادت اطاعت کرد و اندکی بعد آب آلوده ای ظاهر شد .  چون خوک ها را آنجا نگه میداشتند .

"بانو گفت : از این آب بنوش"'

آب آنقدر کثیف بود که برنادت مجبور شد سه بار آب بردارد و دور بریزد ، بی آنکه جرات کند از آن بنوشد . اما سرانجام اطاعت کرد و با بی میلی از آن نوشید . در جایی که زمین را کنده بود ، آب بیشتری بالا زد . مرد کوری چند قطره به چهره اش زد و بینایی اش را باز یافت . زن نومیدی ، پسر نوزاد در آستانه مرگش را در چشمه فرو برد – آن هم روزی که دمای هوا زیر صفر بود . پسرک درمان شد .

اندک اندک این خبر پخش شد و هزاران نفر دوان دوان به آنجا رفتند و دخترک هنوز اصرار میکرد تا نام آن بانو را بفهمد ، اما او میخندید .

تا این که یک روز او رو به برنادت میکند و میگوید : من لقاح مقدس هستم .

روز شانزدهم ژوئیه ، آن زن برای آخرین بار ظاهر میشود . اندکی بعد برنادت وارد صومعه ای میشود ، بی آنکه بداند برای همیشه سرنوشت آن دهکده مجاور غار را عوض کرده است . چشمه همچنان جاری است و معجزه ها ادامه دارد ...............

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:10  توسط pht | 

زندگي كنارم بود .

گفت : حواست نيست ؟

بله ذهنم در پرواز بود .دوست داشت با كسي آنجا ميبودم كه قلبم را به حال خود ميگذاشت ،‌با كسي كه ميتوانستم بدون ترس از فراق در روز بعد ، اين لحظه را با او زندگي كنم . آنگاه زمان آهسته تر ميگذشت ،‌ميتوانستيم خاموش بمانيم – چرا كه تمام عمر براي حرف زدن وقت داشتيم .نيازي نبود خودم را نگران مسايل جدي كنم ، نگران تصميم هاي جدي ،‌واژه هاي بي رحم.

سكوتي است كه سخن ميگويد . سكوتي كه ميگويد ديگرلازم نيست چيزي را به ديگري توضيح بدهيم.

 

شروع كردم به تصور اينكه دوست دارم در آن لحظه چگونه بزيم.دوست داشتم شاد باشم،‌كنجكاو ،‌خوشبخت .هر لحظه را با تمام وجود زندگي كنم . با تشنگي از آب زندگي بنوشم . بار ديگر به روياها اعتماد كنم . بتوانم براي آنچه ميخواهم بجنگم .

به مردي كه دوستم دارد ،‌عشق بورزم .

بله اين زني بود كه ميخواستم باشم – زني كه ناگهان ظاهر شد و به من تبديل شد.

احساس كردم كه در آن لحظه ديگري بدنم را ترك كرد و گوشه آن اتاق كوچك نشست.

به زني كه تا آن زمان بودم نگريستم : شكننده ،‌باتظاهر به توانمندي . از همه چيز ميترسيد ،‌اما به خود ميگفت اين ترس نيست – اين فرزانگي كسي است كه واقعيت را ميشناسد .جلو پنجرهايي كه شادي و نور خورشيد از آن ها به درون ميتابيد ،‌ديوار ميكشيد تا رنگ روكش مبل هاي قديمي اش نپرد.

ديگري را نشسته در گوشه اتاق ديدم – شكننده ، خسته ، سرخورده .مشغول مهار و به اسارت كشيدن چيزي كه بايد همواره آزاد باشد : احساساتش .

 ميكوشيد با رنج گذشته درباره عشق آينده قضاوت كند.

 

به زندگيم گفتم :«عشق به يك ماده مخدر ميماند.در آغاز احساس سرخوشي و تسليم به آدم دست ميدهد .روز بعد ،‌بيشتر ميخواهي .هنوز معتاد نيستي ،‌اما از آن احساس خوشت ميآيد و فكر ميكني ميتواني در اختيار خودت داشته باشي اش.چند دقيقه به معشوق مي انديشي و بعد سه ساعت فراموش اش ميكني.

اما كم كم به آن شخص عادت ميكني و كاملا به او وابسته مشوي .حالا ديگر سه ساعت به او فكر ميكني و دو دقيقه فراموش اش ميكني .اگر در دسترس ات نباشد ،‌همان احساسي را داري كه معتادهاي خمار دارند .در اين لحظه ، همانطور كه معتادها دست به دزدي ميزنند و براي به دست آوردن آن چه ميخواهند ، تن به خفت ميدهند ،‌تو هم حاضري به خاطر عشق دست به هر كار بزني....»

گفتم : عشق راه پيچيده اي است .چون در اين راه يا به آسمان ميرسيم و يا در دوزخ سقوط ميكنيم.

 

زندگيم گفت :‌عشق هميشه تازه است .مهم نيست كه يك بار ،‌دوبار ، ده بار در زندگي عاشق شويم – هميشه در وضعيتي قرار ميگيريم كه نميشناسيم .عشق ميتواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد ،‌اما هميشه ما را به جايي ميبرد .بايد آن را پذيرفت ،‌چون عشق خوراك هستي ماست . اگر آن را پس بزنيم ،‌از گرسنگي ميميريم ، در حالي كه شاخه هاي پر بار درخت زندگي را نگاه ميكنيم ، بي آنكه جرات كنيم دستمان را دراز كنيم و از ميوه هايش بچينيم . بايد تا هر كجا كه هست ،‌به دنبال عشق برويم ،‌حتي اگر به معناي ساعت ها ،‌روزها هفته ها نوميدي و اندوه باشد .

چون در لحظه اي در جست و جوي عشق به راه مي افتيم ،‌او نيز به جست و جوي ما بر ميخيزد و ما را نجات ميدهد.

 

وقتي ديگري تركم كرد ،‌ قلبم شروع به سخن گفتن با من كرد . برايم گفت كه ترك ديوار ،‌به جرياني از آب  اجازه عبور داده و بادها از هر سو ميوزند . او شاد است .چون دوباره حرفهايش را ميشنوم.

 

قلبم گفت كه عاشق هستم ..................

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:21  توسط pht | 

زندگي با من از تمرين ديگري ميگويد:

تا به حال  چيزي از ديگري شنيده اي ؟

- مردي به يك دوست قديمي برميخورد كه سعي  داشته زندگي اش را درست كند ،‌ اما نتوانسته .مرد فكر ميكند :‌«بد نيست پولي به او بدهم. » اتفاقا ،‌همان شب متوجه ميشود كه دوست قديمي اش ثروتمند است و ميخواهد تمام بدهي هايي را كه در طول سالها بالا آورده ،‌پس بدهد .

به يك بار كه پاتوق شان بوده ميروند و مرد براي همه مشروب سفارش ميدهد .وقتي دليل اين همه موفقيت را از او ميپرسند ، پاسخ ميدهد كه تا چند روز پيش به جاي « ديگري » ميزيسته است .

ميپرسند :«ديگري » چيست ؟

ميگويد :«ديگري كسي است كه به من آموخته اند باشم ،‌اما نيستم ."ديگري "اعتقاد دارد كه انسان مجبور است تمام زندگي اش را به اين فكر كند كه چطور آنقدر پول جمع كند كه وقتي پير شد ،‌ از گرسنگي نميرد آنقدر فكر ميكند و آنقدر نقشه ميكشد كه تنها وقتي ميفهمد زنده است كه روزگارش روي زمين به پايان رسيده . اما ديگر خيلي دير شده

ميپرسند :«و تو ، تو كي هستي؟»

زندگي ميگويد:«من همان كسي هستم كه هر كدام از ما هستيم،اگر به نداي قلبمان گوش بدهيم .كسي كه در برابر راز زندگي حيرت زده ميشود ،‌كه قلبش به روي معجزه  ها باز است ،كه در آنچه ميكند ،‌احساس شادي و شيفتگي ميكند .فقط "ديگري"از ترس نوميدي ، نميگذاشت من اين طور رفتار كنم .‌»

حاضران ميگويند :«اما رنج وجود دارد.»

ميگويد :«شكست وجود دارد اما هيچ كس از آن نميگريزد . به همين خاطر ،‌بهتر است آدم در چند نبرد به خاطر روياهايش ببازد تا اين كه شكست بخورد ،‌بي آنكه بداند به خاطر چه ميجنگد

حاضران بار ميپرسند :«فقط همين؟»

و زندگي ميگويد:«بله .وقتي اينرا فهميدم ،‌بيدار شدم .مصمم به اينكه همان كسي باشم كه به راستي دلم ميخواهد باشم ."ديگري"آنجا بود ،‌در اتاقم ،‌نگاهم ميكرد،‌اما ديگر نگذاشتم وارد شود – هر چند بار سعي كرد مرا بترساند،‌به من هشدار ميداد كه اگر به آينده فكر نكنم ، در خطر خواهم بود.از آن لحظه اي كه "ديگري" را از زندگي ام اخراج كردم ، انرژي ايزدي معجزاتش را تجلي بخشيد.»

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:27  توسط pht | 

 *زندگي گفت :‌بعضي ها با كسي قهر ميكنند ،‌ با خودشان قهر ميكنند ،‌با زندگي قهر ميكنند .بعد كم كم در مغزشان شروع ميكنند به خلق يك قطعه تاتر و نمايشنامه را بر اساس ناكاميهاي خودشان مينويسند .

اما بدتر از اينها ،‌آدمهايي هستند كه نمتوانند اين قطعه تاتر را در تنهايي اجرا كنند ،‌بنابراين بازيگرهاي ديگري را هم دعوت ميكنند .

ما را دعوت ميكنند كه نقش قرباني را بازي كنيم ، مثلا وقتي از بي عدالتي هاي زندگي شكايت ميكنند ميخواهند مردم با آنها موافق باشند ،‌نظر بدهند ،‌شريك بشوند .

مراقب باش .وقتي وارد اين بازي بشوي ،‌هميشه بازنده بيرون ميآيي .

 

** زندگي از ايمان من پرسيد؟

گفتم :هنوز دعا ميكنم .اما اين كار يك رفتار خودكار است .گمان نميكنم چندان ايماني داشته باشم .!!

چون رنج كشيدم و خدا صدايم را نشنيد .چون در زندگي ام بارها سعي كردم با تمام قلبم عشق بورزم،‌و سرانجام آن عشق لگد كوب شد ،‌به آن خيانت شد .اگر خدا عشق است ،‌بايد بيشتر مراقب احساسات من باشد.

زندگي پاسخ داد :‌خدا عشق است .اما كسي كه اين موضوع را خوب ميفهمد مريم باكره است .

 

***خدايان تاس ميريزند و نميپرسند آيا ميخواهيم بازي كنيم يا نه .نمخواهند بدانند با اين بازي چه چيزي را ترك ميكنيم .يك مرد .يك خانه . يك كار و شغل ، يا يك رويا را.خدايان اهميتي نميدهند كه زندگي اي داريد كه در آن هر چيزي سر جاي خودش است ،‌با كار و پشتكار ميتوان به هر خواسته اي رسيد .خدايان توجهي به نقشه ها و اميدهاي ما ندارند .در جايي در اين كيهان تاس ميريزند و تو اتفاقا انتخاب ميشوي .از آن لحظه به بعد برد و باخت فقط به بخت بستگي دارد .

خدايان تاس ميريزند و عشق را از زندان خود آزاد ميكنند .اين نيرويي را كه ميتواند بيافريند يا نابود كند .

 

در آن لحظه باد به نفع زندگي من ميورزيد.اما با خود ميگفتم بادها نيز همچون خدايان هوس بازند .

 در اعماق وجودم كم كم ضربه هايش را احساس ميكردم .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 19:4  توسط pht | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دنیای شیرین م.ص

نامم مریم و نام خانوادگیم صراف
ماموری است . متولد تهران و
ساکن پایتخت فرهنگی جهان
اسلامم . در رشته مهندسی
نرم افزار تحصیل میکنم .
به انیمیشن سازی علاقه دارم.
معرق و مینیاتور کاری بخشی از
هستی من ، خبرنگاری استعداد
شناخته شده ام ،خاطر مجموع
حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی
الگوی زندگیم میباشد .
در مورد عشق معتقدم :
خالق مهربان بندگانشو از
سر عشق آفریده .
در سیاست سکوت میکنم .
در عدالت
با قانون جنگل ستیری ندارم .
و در مورد طبیعت :
هر آنچه زمزمه گر بهار باشد
میستایم .

امّا
ترا هر گوهری گوید
مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است
اینکه نوری در جبین دارم


دید و بازدید
آخرشه
سیاست از زبونه یه دوست
یه استاد با مرام
آقایِ وکیل باشیِ بارانی
هانی
منصوره ومینایه عزیزم
NIIT SMART STUDENT
کوه خدا
نامه هایی برای ..
خنده و امید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
منابع دنیای شیرین
بریدا
کیمیاگر
با تو حکایتی دگر
ورونیکا....
چهار فصل عشق شدن
هدیه
كنار رود پيدرا نشستم ..
دومین مکتوب
Google Page Rank - گوگل پیج رنک