تبليغاتX
پی اچ تی
نمي بازم به بي رنگي ، به کوه و معبر سنگي به پائيز و غروب عصر دلتنگي نمي بازم
نمي سازم من خاکي ، سرايي با دل شاکي تو دنيايي که خالي مونده از پاکي نمي سازم

با استادم در دشتی نزدیک به دماغه سرد قدم میزدیم گفت :

«آن گل بروملیا را در آنجا ببین» و اندکی بعد گفت :«آن ارکیده را ببین»!!!!!!!!

چشم های من به تماشای معجزه موجودات کوچک عادت نداشتند.تنها چیزی که پیش رویم بود ، مجموعه آشفته ای از گیاهان سبز بود و نه بیشتر.کم کم ، در کنار او توانستم چشمهایم را آموزش بدهم تا در آن مجموعه گیاهانی را که میخواستم ، بیابند.

 

خودگذراندن زمان به تماشای آیات الهی به شیوه او ، ما را در اداره زندگی کمک میکند .فقط یک چشم تعلیم دیده میتواند آنها را ببیند .

امروز – هر چند هنوز مرتکب اشتباه هایی میشوم – بیشتر عادت کرده ام که در سناریو پیش روم.دست خط خداوند را تشخیص دهم .همانطور که برای کسی که میداند ارکیده وجود دارد ، زیبایی ارکیده قابل تشخیص است ، آیات الهی نیز برای کسی تجلی مییابند که شهامت تشخیص آنها را داشته باشد.

ویلیام بلیک میگوید :

احمق نمیتواند همان درختی را ببیند که خردمند میبیند.

 

برای فهمیدن این موضوع بهای گزافی باید پرداخت ، اما باید آموخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:7  توسط pht | 

در سال 1985 رد کوه های پیرنه بودم که کارت پستالی با نام کلیسای گز دیدم .نقشه را گشودم و متوجه شدم به کوه گز نزدیک هستم .تصمیم گرفتم از کوه بالا بروم و کلیسا را از نزدیک ببینم .به سرم افتاده بود که کلیسا در بالا و آن سوی کوه است .

ساعت ها از راههای صعب العبور بالا رفتم .تنها وقتی به صدمتری قله رسیدم دو چیز را فهمیدم :

الف) من گم شده بودم؛ب) هیچ شهری در قله کوه نبود (بعد ها فهمیدم کلیسا در دامنه کوه است .)

آن روز تقریبا تا دم مرگ پیش رفتم .فکر شهر را از کجا گرفته بودم؟چرا وقتی فهمیدم راهی به بالای کوه نیست، دست از ادامه راه نکشیدم؟

گاهی در مورد مسایل خاصی تعصب نشان میدهیم و تنها زمانی اشتباه مان را در میابیم که بسیار دیر است .به خاطر همین ، خوب است همیشه این جمله گوته را به یاد داشته باشیم :

 

هیچ کس نمیتواند بهتر از خودمان ما را فریب بدهد.!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:27  توسط pht | 

مدتی بود که به دلیل بی دلیلی نگران آینده بودم .

یک روز ، متن زیر به دست رسید و مرا دوباره با خودم رو به رو کرد:

اگر به راستی یک کودک ، یه کودک واقعی بودی ، به جای اینکه خود را نگران کاری کنی که نمیتوانی انجام دهی ، در سکوت دوران کودکی خودت را نظاره میکردی و خود را عادت میدادی که در آرامش به جهان ، به طبیعت ، به تاریخ و به خداوند بنگری.

اگر به راستی کودکی بودی، در این لحظه مشغول خواندن هاله لویا برای موجودات پیش رویت بودی و رها از این تنش ها ، ترسها ، و پرسشهای بی حاصل – در کنجکاوی و بردباری از این زمان بهره میجستی و در انتظار دست یافتن به نتایج چیزهایی مینشستی که عشق خود را در آنها سرمایه گذاشته ای .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:11  توسط pht | 

شخصی برایم گفت که شبی در خانه ای در موزامبیک با دوستانش صحبت میکرد.کشور درگیر جنگ و از هر جهت از بنزین گرفته تا روشنایی ، در قحطی بود .برای وقت گذرانی ، شروع به نام بردن غذاهای محبوب شان کردند .هر کدام غذای محبوب اش را نام برد ،تا نوبت به روئی رسید .روئی که میدانست به خاطر جیره بندی ، تهیه میوه غیر ممکن است ، گفت :

دلم میخواهد یک سیب بخورم .در همان لحظه سرو صدایی به گوش شان رسید و یک سیب براق و آبدار چرخ زنان وارد اتاق شد و در برابرش ایستاد!

بعدها روئی دریافت که یکی از خدمتکارانی که آنجا زندگی میکرد ، برای خرید میوه به بازار سیاه رفته بود و به هنگام بازگشت ، هنگامی که از پله ها بالا میرفت ، سکندری خورده و افتاده بود ؛ کیسه سیبی که خریده بود باز شده و یکی از سیب ها غلتان به درون اتاق رفته بود .

 

تصادف ؟ خوب این واژه برایه توجیه این داستان بسیار ناتوان است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط pht | 

در پارایبا ، در کنار پدرا دو اینگا ، با مردی بی سواد آشنا شدم که هیچ فرهنگی فراتر از سنت های شفاهی نداشت .در نیم ساعتی که با هم گذراندیم ، چیزهایی به من گفت که تنها استادان میگویند .

 

در آپارتمانی در نیویورک ، نزدیک به پارک مرکزی ، با مردی آشنا شدم که به پنج زبان سخن میگفت . کتابخانه عظیمی درباره جادو داشت .سه ساعت با هم حرف زدیم و چیزهایی به من گفت که تنها شاگرد مدرسه ای ها میگویند .

 

و روزی دیگر ، با مرد بیسوادو بیفرهنگ دیگری آشنا شدم که در طول نیم ساعت فقط چرند گفت .

 

چنین چیزهایی برای شما هم رخ داده است .

بنابراین ، کوشش برای گذاشتن قواعد با پیش داوری ، فقط جست و جوی مارا با دشواری روبه رو میکند .گشوده بودن در برابر زندگی گشوده بودن در برابر همسایه است .

 

هنگامی که فرشته ما دیگران را برای فرستادن پیامی به سوی ما به کار میگیرد ، آنها را به شیوه ما برنمیگزیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:45  توسط pht | 

حتما عیسا درباره رفتارهایش بسیار اندیشیده است .میدانست در قرن های آینده ، گفته هایش دگرگون میشوند و باید الگویی از خودش به جا میگذاشت .

نخستین معجزه اش چه بود ؟شفای یک نابینا ، درمان یک افلیج یا اخراج شیطان از بدن جن زده نبود ؛ بلکه تبدیل آب به شراب و هیجان بخشیدن به یک مهمانی بود .

یاران مردش ؟ کسانی نبودند که رهبری فرهنگ و مذهب آن عصر را بر عهده داشتند ، بلکه مردانی عادی بودند که با ثمره تلاش خود زیستند .

یاران زنش ؟ کسی چون مارتا نبود که به وظایف خانگی اش عمل میکرد ؛ بلکه ماریا بود که آزادانه از او پیروی میکرد.

نخستن قدیس اش ؟ نه یکی از رسولان بود و نه یکی از شاگردان و نه یکی از پیروان وفادارش ؛ بلکه دزدی بود که کنارش جان سپرد.

جانشینش ؟ کسی نبود که بیشتر از دیگران به آموخته هایش عمل میکرد ؛ کسی بود که در لحظه ای که عیسا بیش از همیشه به یاری نیاز داشت او را انکار کرد.طرس حواری که که پس از اسیر شدن حضرت درست سه بار او را انکار نمود)

و سرانجام هیچ از روشهای او در کتاب راهنمای رفتار نیک نیامده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:5  توسط pht | 

کمدین مشهور گروچو مارکس متنی طنزآلود اما جدی درباره شهوت نوشته است .

- به اعتقاد من ، عشق حقیقی تنها هنگامی تجلی میابد که آتش شهوت اولیه فرو بخوابد و گدازه های سوخته آن به خاکستر تبدیل شوند.

عشق چنین است .چنین رابطه ای ، شهوت را تنها نگاره ای از خاطرات میداند .بخش های تشکیل دهنده این عشق ، بردباری – بخشش – تفاهم متقابل  و تحمل عظیمی نسبت به خطاهای دیگری است .

شهوت یک نیرنگ است و همانطور که شاو میگوید ، تاسف آور است که درست وقتی دونفر تحت نفوذ خشونت – جنون – و اوهام شهوت قرار میگیرند ، همواره یک نفر پیدا میشود و از آنها میخواهد همواره در این شرایط آشفته غیر عادی و فرسایشگر بمانند ، تازمانی که مرگ آنهارا از هم جدا کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:51  توسط pht | 
در ساحل سن دیگوی کالیفرنیا قدم میزدم و با زنی پیرو سنت ماه – نوعی مکتب اسراری زنانه که بر اساس هماهنگی نیروهای طبیعت کارمیکند – صحبت میکردم .
خیره به پرندگانی که روی دیواره ساحلی نشسته بودند ، پرسید :دوستداری یک مرغ دریایی را لمس کنی ؟
روشن بود که دوست داشتم .اما هر بار به آنها نزدیک میشدم ، پروازکنان میگریختند .

گفت :سعی کن به آنها احساس عشق کنی .بعد ، این عشق را مثل یک رشته نور ، از درون قلب ات بیرون بکش و به قلب مرغ دریایی بتابان و در آرامش به او نزدیک شو.

به توصیه های آن زن عمل کردم .دوبار موفق نشدم .اما بار سوم گویی به حالت جذبه وارد شده باشم ، توانستم مرغ دریایی را لمس نمایم .جذبه خودم را با همان نتیجه مثبت تکرار کردم .
این تجربه را در اینجا برای آنانی تعریف میکنم که مایلند دست به این تجربه بزنند.

«عشق در جاهایی پل میزند که غیر ممکن مینماید.»
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:19  توسط pht | 
ارنست همینگوی نویسنده اثرکلاسیک مرد پیر و دریا
ترکیبی از لحظات فعالیت سخت جسمی و دوره هایی از عدم فعالیت کامل بوده است .

پیش از اینکه به نوشتن صفحات یک رمان جدید بپردازد ، ساعت ها به کندن پوست پرتغال و تماشای آتش مینشست.
یک روز صبح ، خبرنگاری متوجه این عادت غریب میشود .میپرسد :گمان نمیکنید این طوری وقت تان را هدرمیدهید ؟آیا شما که اینقدر مشهور هستید ، نباید به کارهای مهمتری بپردازید؟
همینگوی پاسخ داد:
دارم روحم را برای نوشتن آماده میکنم ، مثل ماهی گیری که پیش از رفتن به دریا ابزارهایش را آماده میکند .
«اگر ماهی گیر پیش از رفتن به دریا ابزارهایش را آماده نکند و گمان کند که فقط ماهیگیری مهم است ، هرگز موفق نمیشود ماهی بگیرد.»
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:53  توسط pht | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دنیای شیرین م.ص

نامم مریم و نام خانوادگیم صراف
ماموری است . متولد تهران و
ساکن پایتخت فرهنگی جهان
اسلامم . در رشته مهندسی
نرم افزار تحصیل میکنم .
به انیمیشن سازی علاقه دارم.
معرق و مینیاتور کاری بخشی از
هستی من ، خبرنگاری استعداد
شناخته شده ام ،خاطر مجموع
حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی
الگوی زندگیم میباشد .
در مورد عشق معتقدم :
خالق مهربان بندگانشو از
سر عشق آفریده .
در سیاست سکوت میکنم .
در عدالت
با قانون جنگل ستیری ندارم .
و در مورد طبیعت :
هر آنچه زمزمه گر بهار باشد
میستایم .

امّا
ترا هر گوهری گوید
مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است
اینکه نوری در جبین دارم


دید و بازدید
آخرشه
سیاست از زبونه یه دوست
یه استاد با مرام
آقایِ وکیل باشیِ بارانی
هانی
منصوره ومینایه عزیزم
NIIT SMART STUDENT
کوه خدا
نامه هایی برای ..
خنده و امید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
منابع دنیای شیرین
بریدا
کیمیاگر
با تو حکایتی دگر
ورونیکا....
چهار فصل عشق شدن
هدیه
كنار رود پيدرا نشستم ..
دومین مکتوب
Google Page Rank - گوگل پیج رنک