![]() |
![]() |
|
|
|
|
یک نویسنده گمنام سنت میگوید هر کس در دوران زندگی اش ، میتواند دو کارکرد داشته باشد:"ساختن "یا "کاشتن".سازندگان شاید سالها در کار خود بمانند و سازندگی شان مدتها طول بکشد.اما روزی میرسد که کارشان به پایان میرسد در این هنگام باز میایستند و در میان دیوارهای خود ساخته محصور میشوند . وقتی کار ساختن پایان میگیرد ، زندگی معنایش را از دست میدهد. اما کسانی که میکارند ، اینان گاهی ، هنگام توفان و تغییر فصل ها رنج میبرند و گاهی – به ندرت – خسته میشوند . اما یک باغ ، بر خلاف یک ساختمان هرگز از رشد باز نمیماند . و همان زمانی که نیازمند توجه باغبان است ، میگذارد زندگی برای باغبان ماجرایی عظیم باشد. باغبانان در میان جمع یکدیگر را باز میشناسند ، چرا که میدانند در سرگذشت هر گیاه ، رشد در سراسر زمین نهفته است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:11 توسط pht |
|
|
من ده هزار سال پیش به دنیا آمده ام . روزی ، در خیابان ، در شهر پیرمردی را دیدم ، نشسته بر زمین کاسه ی گدایی در پیش ، ویولونی در دست، رهگذران باز میماندند تا بشنوند، پیرمرد سکه ها را میپذیرفت ، سپاس میگفت و آهنگی سر میداد، و داستانی میسرود، که کمابیش چنین بود: من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم و در این دنیا هیچ چیز نیست که قبلاَ نشناخته باشم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:46 توسط pht |
|
|
خوب بالاخره دومین مکتوب هم تمام شد .خیلی طولانی و خیلی با وقفه اما تمام شد . نمیدونم باور کردنش راحته یا نه اما من با این کتاب زندگی کردم .هر وقت کم میآوردم میآمدم و لینک دومین مکتوب کنار وبلاگ را انتخاب میکردم و داستانهاشو پشت سر هم میخوندم از همون اول اول . و جالب بود که به داستان پنجمی نرسیده جواب و راه حل را میگرفتم و به بقیه کارام میرسیدم جالبی کار این بود که با خوندن این داستانها هر سری یه نتیجه ای میگرفتم .کوتاه ولی کامل مثل یه راهنمای خوب که سریع و مستقیم میگه باید چی کار کنی .مثله آبی روی آتیش، آروم آرومت میکنه. نوشته هاش تمام شد اما مطمئنم که تا پایان عمرم باهام هست. من از نوشتن داشتانهای پائلو تویه وبلاگم افتخار میکنم . ممنونم پائلو . هر چند ندیدمت . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:33 توسط pht |
|
|
نویسندۀ آرژانتینی ، خورخه لوییس بورخس ، در هشتاد سالگی در مکزیک بود . پس از روزها گفت و گو ، کنفرانس و مراسم بزرگداشت ، بورخس توانست یک بعد از ظهر آزاد پیدا کند .خواهش کرد او را به دیدن اهرام آزتک های یوکاتان ببرند.برایش توضیح دادند که این سفر بسیار خسته کننده است و برای آن باید از تاکسی ، هواپیما و جیپ استفاده کرد.بورخس اصرار کرد و توانست وادارشان کند او را تا اوکسمال ببرند. در پایان روز، پس از چندین بار تغییر مسیر ، به آنجا رسید . در برابر هرمی متعلق به قرن دهم نشست . و یک ساعت تمام ، بی آنکه چیزی بگوید ، همانجا ماند . سرانجام ، برخاست و از همراهان اش تشکر کرد: به خاطر این بعد از ظهر فراموش نشدنی از شما متشکرم. میدانیم که بورخس نابینا بود .اما این مانع آن نشد که با روح خود همه چیز را درک نکند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:3 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |