![]() |
![]() |
|
|
|
|
مترجم سوئدیم هنگام شام ، تجربه های شخصی اش را از اردوگاه های جنگ اروپا برایم تعریف کرد: - در جنگ وهم قدرت را کشف کردیم .یک ژنرال میتواندبه هزاران نفر فرمان دهد و خود را مهم ترین انسان جهان احساس کند:اما این احساس فقط تا لحظه صدور فرمان حمله توسط او دوام میآورد.از آن پس ، قدرت او به تمامی محو میشود وبه دست سربازانی میافتد که هرگز ندیده بوده است به دست افسرانی که نامشان را نمیداند. یک فرمانده خوب میداند که قدرت وجود خارجی ندارد .استعداد یک فرمانده خوب در تبدیل کردن اراده های گوناگون به یک اراده واحد نهفته است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 8:45 توسط pht |
|
|
قطره دریا بود! خورشیدبه هوایش برد.جدا شد .فرود آمد.قطره با قطره جمع شد. جاری شد . رود شد ! رود به دریا رفت ؛ قطره دریا شد ! نقطه حجم بود! خورشید متلاشی اش کرد ؛ نقطه شد .نقطه با نقطه یکی شد ، نقطه جاری شد . نقطه با نقطه یکی شد ، نقطه خط شد ؛ خط با خط با هم شد. سطح شد ، سطح گردش کرد ، حجم شد ؛ نقطه حجم شد ! من تنها بود! من با من جمع شد ، ما شد ؛ به سماع آمد ، گم شد ؛ او شد ؛ من در « او » ، « او » شد ! حرف تنها بود ! حرف با حرف جمع شد ، کلمه شد ، کلمه با کلمه نشست ، جمله شد ؛ جمله ها به حرف آمدند . حرف رابط شد ! حس تنها بود ! حس با حس نشست ، ادراک شد ؛ حس ها ساکت شدند ، حس بی حس شد ، حس آرام شد. حس ساکت شد ! رنگ تنها بود ! رنگ با رنگ جمع شد. رنگ ، رنگارنگ شد ، الوان سرخ شد ، سوخت . رنگ بی رنگ شد . بی رنگ شد . بی رنگ! دریا - حجم - او – رابط – سکوت – بی رنگ – حرکت ثابت شد ! گفت:« دو هنگام اهل خوابم ؛ یکی از شدت «ع ش ق» و دیگری از فزونی اندوه » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:33 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |