تبليغاتX
پی اچ تی
نمي بازم به بي رنگي ، به کوه و معبر سنگي به پائيز و غروب عصر دلتنگي نمي بازم
نمي سازم من خاکي ، سرايي با دل شاکي تو دنيايي که خالي مونده از پاکي نمي سازم

...... ادامه اعترافات

 

 میدونی من اون زمان فقط میخواستم دانشگاه قبول بشم .نه شهرش مهم بود ، نه دانشگاهش . در واقع داشتم فرار میکردم . از کی و چی نمیدونم، شاید از خودم و شاید از *.*
من که زمانی توی آسمونا میپریدمو همیشه باذهنی باز به مسائل نگاه میکردم . من که رفتارو اعمالم همیشه منطقی و بزرگتر از سن و سالم بود، تویه یه چهاردیواری گیر کرده بودم و این بار مثله پرندهای اسیر هی میخوردم به دیواراش و نمیتونستم به سطوحی غیر ازاون چهار دیواری فکر کنم .

نمیدونم آیا برای تو هم پیش اومده که یه بعدی بشی و فقط محدوده کوچه خودتونو ببینی!

بی توجه به اینکه یه عالمه خیابون . بزرگراه . جاده . شهر . دشت . دریا . اقیانوس . آسمون . کره . کهکشان . ... و یه خدایی هم در نزدیکی تو هست، که تورو بیشتر از همه دوستداشتنیهات و دوستدارانت دوست داره ؟

 

دقیقاً نمیدونم چی شد .

انگاری معجزه بود !

ماهها بود سراغ بچه های خبر و نشریه و سازمان نرفته بودم . دلم نمیخواست با هیچ کسی حرف بزنم . رفتم دفتر رئیس ، مات نگام کرد . وای خانوم صراف کجایی؟بیا بیشین مقابلم. ببینمت ،دلم برایه صورتت ، نگاهات ، حرفات تنگ شده . اِ؟ چرا این شکلی شدی ؟ چرا اینقدر صورتت زرد شده ؟چرا؟؟؟؟

از دلنگرانیهام براش گفتم . ساکت بود . نگام میکرد، اصلاً مژه هم نمیزد .نمیدونم چند ساعت حرف زدیم . اون دیوار سکوت مرگبار ، اینگاری یه باره فرو ریخته بود . بعد شروع کرد از اوله اوله زندگیش گفت . از اوله اول . از ماجراهایه درس خوندنش . قضیه تصمیم گیریش برای استفاء ازتدریس در دانشگاه صنعتی. ماجراهایه ازدواجش. بچه هاش. ماجراهای کاریش...

ازش پرسیدم . دقیقاً سئوالاتیو که باهاش درگیری داشتم :

چند سال دارید؟ 40 سال داشت. دو برابره سن من .

گفتم از قالبی که گرفتید ، از شخصیت اجتماعی و خانوادگیتون ، از خودتون راضی هستید ؟

نمیگید که ای کاش راه دیگه ای رو انتخاب میکردم ؟ به زمانهایی که از دست دادید فکر نمیکنید ؟

حرفهای تاثیر گذاری برایه من داشت . شخصیتش یه جورایی مثل خودم بود . پیش خودم گفتم یعنی میشه منم 20 ساله دیگه....

این جمله هاشو یادم نمیره. بهم گفت:

 

- تو قبلاً میدونستی داری چی کار میکنی،محصل بودی و در کنارش تویه کار خبر ، ممتاز کشوری .

- تو فقط همه چیزو فراموش کردی .

- دختره گلم آینده ی تو همین الان توست . در زمان حال بودن یعنی تمرکز یافتن ذهنت رویه اونچه درست هم اکنو ن رخ میده ! یعنی ارج گذاشتن به مواهبی که هر روز به تو عطا میشه .

- حتی در دشوارترین وضعیت ها وقتی به اونچه در لحظه ی حال درسته ، تمرکز کنی خشنودتر میشی  و انرژی و اعتماد لازم رو به دست میاری تا با هر چه نادرسته دست و پنجه نرم کنی .

- بودن در زمان حال یعنی بی توجهی به عوامل مزاحم و توجه به چیزی که الان مهم .

- بهم گفت : تو خودت زمان حاله خودتو میسازی .(از طریقه چیزی که توجهتو به اون معطوف میکنی .)

وای این حرفش خیلی جالب بود:

- سخته که گذشترو رها کنی ؛ اگه از گذشته نیاموخته باشی . به محض اینکه آموختی و رهاش کردی « زمان حال » رو بهبود می بخشی .

- هر وقت در زمان حال ناخرسندی یا احساس ناکامی میکنی وقتش رسیده که از گذشته بیاموزی یا برایه آینده برنامه ریزی کنی .

بهم گفت :

- به رویدادهای گذشته نگاه کن . چیزی با ارزش از آن بیاموز . از اونچه که آموختی بهره بگیر تا زمان حالتو بهبود ببخشی .

- گذشتتو نمیتونی تغییر بدی ، اما میتونی ازش بیاموزی . وقتی موقعیت مشابهی بوجود اومد ، میتونی کاراتو به گونه ای دیگه انجام بدی و از یک زمان حال موفق لذت ببری .

این دقیقاً جوابی برای از بین بردن دل نگرانیهای من بود :

- هیچ کس نمیتونه آینده رو پیش بینی یا کنترل کنه .

هرچند برای آنچه میخواهی اتفاق بیافته،هر چه بیشتر برنامه ریزی کنی، در زمان حال نگرانی کم تری خواهی داشت و آینده برات واضح تر خواهد شد !

- تصور کن یه آینده عالی چه طوری خواهد بود . برنامه ای واقع بینانه تدوین کن ، که به تحقیق آن آینده یاری برسونه . برنامتو در زمان حال عملی کن .

- هر وقت میخواهی آینده بهتر از حال باشه ، وقته اونه که برایه آینده برنامه ریزی کنی .

- آن زمان که با مقصود کار و زندگی میکنی ، و به اونچه حالا مهمه، پاسخ بدی ، تو در رهبری ، مدیریت حمایت ، دوستی و عشق تواناتری .

- کامیابی ، یعنی تبدیل شدن به اون آدمی که قادری باشی . پیش رفتن به سوی اهداف با ارزش .

- بهم گفت :تو خودت میتونی معنی کامیابی رو برای خودت تعریف کنی .

                                                                                              این اعتراف ادامه دارد ...........

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:22  توسط pht | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دنیای شیرین م.ص

نامم مریم و نام خانوادگیم صراف
ماموری است . متولد تهران و
ساکن پایتخت فرهنگی جهان
اسلامم . در رشته مهندسی
نرم افزار تحصیل میکنم .
به انیمیشن سازی علاقه دارم.
معرق و مینیاتور کاری بخشی از
هستی من ، خبرنگاری استعداد
شناخته شده ام ،خاطر مجموع
حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی
الگوی زندگیم میباشد .
در مورد عشق معتقدم :
خالق مهربان بندگانشو از
سر عشق آفریده .
در سیاست سکوت میکنم .
در عدالت
با قانون جنگل ستیری ندارم .
و در مورد طبیعت :
هر آنچه زمزمه گر بهار باشد
میستایم .

امّا
ترا هر گوهری گوید
مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است
اینکه نوری در جبین دارم


دید و بازدید
آخرشه
سیاست از زبونه یه دوست
یه استاد با مرام
آقایِ وکیل باشیِ بارانی
هانی
منصوره ومینایه عزیزم
NIIT SMART STUDENT
کوه خدا
نامه هایی برای ..
خنده و امید
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
منابع دنیای شیرین
بریدا
کیمیاگر
با تو حکایتی دگر
ورونیکا....
چهار فصل عشق شدن
هدیه
كنار رود پيدرا نشستم ..
دومین مکتوب
Google Page Rank - گوگل پیج رنک