![]() |
![]() |
|
|
|
|
...... ادامه اعترافات میدونی من اون زمان فقط میخواستم دانشگاه قبول بشم .نه شهرش مهم بود ، نه دانشگاهش . در واقع داشتم فرار میکردم . از کی و چی نمیدونم، شاید از خودم و شاید از *.* نمیدونم آیا برای تو هم پیش اومده که یه بعدی بشی و فقط محدوده کوچه خودتونو ببینی! بی توجه به اینکه یه عالمه خیابون . بزرگراه . جاده . شهر . دشت . دریا . اقیانوس . آسمون . کره . کهکشان . ... و یه خدایی هم در نزدیکی تو هست، که تورو بیشتر از همه دوستداشتنیهات و دوستدارانت دوست داره ؟ دقیقاً نمیدونم چی شد . انگاری معجزه بود ! ماهها بود سراغ بچه های خبر و نشریه و سازمان نرفته بودم . دلم نمیخواست با هیچ کسی حرف بزنم . رفتم دفتر رئیس ، مات نگام کرد . وای خانوم صراف کجایی؟بیا بیشین مقابلم. ببینمت ،دلم برایه صورتت ، نگاهات ، حرفات تنگ شده . اِ؟ چرا این شکلی شدی ؟ چرا اینقدر صورتت زرد شده ؟چرا؟؟؟؟ از دلنگرانیهام براش گفتم . ساکت بود . نگام میکرد، اصلاً مژه هم نمیزد .نمیدونم چند ساعت حرف زدیم . اون دیوار سکوت مرگبار ، اینگاری یه باره فرو ریخته بود . بعد شروع کرد از اوله اوله زندگیش گفت . از اوله اول . از ماجراهایه درس خوندنش . قضیه تصمیم گیریش برای استفاء ازتدریس در دانشگاه صنعتی. ماجراهایه ازدواجش. بچه هاش. ماجراهای کاریش... ازش پرسیدم . دقیقاً سئوالاتیو که باهاش درگیری داشتم : چند سال دارید؟ 40 سال داشت. دو برابره سن من . گفتم از قالبی که گرفتید ، از شخصیت اجتماعی و خانوادگیتون ، از خودتون راضی هستید ؟ نمیگید که ای کاش راه دیگه ای رو انتخاب میکردم ؟ به زمانهایی که از دست دادید فکر نمیکنید ؟ حرفهای تاثیر گذاری برایه من داشت . شخصیتش یه جورایی مثل خودم بود . پیش خودم گفتم یعنی میشه منم 20 ساله دیگه.... این جمله هاشو یادم نمیره. بهم گفت: - تو قبلاً میدونستی داری چی کار میکنی،محصل بودی و در کنارش تویه کار خبر ، ممتاز کشوری . - تو فقط همه چیزو فراموش کردی . - دختره گلم آینده ی تو همین الان توست . در زمان حال بودن یعنی تمرکز یافتن ذهنت رویه اونچه درست هم اکنو ن رخ میده ! یعنی ارج گذاشتن به مواهبی که هر روز به تو عطا میشه . - حتی در دشوارترین وضعیت ها وقتی به اونچه در لحظه ی حال درسته ، تمرکز کنی خشنودتر میشی و انرژی و اعتماد لازم رو به دست میاری تا با هر چه نادرسته دست و پنجه نرم کنی . - بودن در زمان حال یعنی بی توجهی به عوامل مزاحم و توجه به چیزی که الان مهم . - بهم گفت : تو خودت زمان حاله خودتو میسازی .(از طریقه چیزی که توجهتو به اون معطوف میکنی .) وای این حرفش خیلی جالب بود: - سخته که گذشترو رها کنی ؛ اگه از گذشته نیاموخته باشی . به محض اینکه آموختی و رهاش کردی « زمان حال » رو بهبود می بخشی . - هر وقت در زمان حال ناخرسندی یا احساس ناکامی میکنی وقتش رسیده که از گذشته بیاموزی یا برایه آینده برنامه ریزی کنی . بهم گفت : - به رویدادهای گذشته نگاه کن . چیزی با ارزش از آن بیاموز . از اونچه که آموختی بهره بگیر تا زمان حالتو بهبود ببخشی . - گذشتتو نمیتونی تغییر بدی ، اما میتونی ازش بیاموزی . وقتی موقعیت مشابهی بوجود اومد ، میتونی کاراتو به گونه ای دیگه انجام بدی و از یک زمان حال موفق لذت ببری . این دقیقاً جوابی برای از بین بردن دل نگرانیهای من بود : - هیچ کس نمیتونه آینده رو پیش بینی یا کنترل کنه . هرچند برای آنچه میخواهی اتفاق بیافته،هر چه بیشتر برنامه ریزی کنی، در زمان حال نگرانی کم تری خواهی داشت و آینده برات واضح تر خواهد شد ! - تصور کن یه آینده عالی چه طوری خواهد بود . برنامه ای واقع بینانه تدوین کن ، که به تحقیق آن آینده یاری برسونه . برنامتو در زمان حال عملی کن . - هر وقت میخواهی آینده بهتر از حال باشه ، وقته اونه که برایه آینده برنامه ریزی کنی . - آن زمان که با مقصود کار و زندگی میکنی ، و به اونچه حالا مهمه، پاسخ بدی ، تو در رهبری ، مدیریت حمایت ، دوستی و عشق تواناتری . - کامیابی ، یعنی تبدیل شدن به اون آدمی که قادری باشی . پیش رفتن به سوی اهداف با ارزش . - بهم گفت :تو خودت میتونی معنی کامیابی رو برای خودت تعریف کنی . این اعتراف ادامه دارد ........... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:22 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |