![]() |
![]() |
|
|
|
|
ماجرایه کنار رود پیدرا نشستم و گریستم ماجرای یک هفته تجربه عشق، توسط پیلار بود. پیلار کنار رود پیدرا مینشند و ماجرایه این تجربه رو بر دفتر ذهن مینویسد تا در رود بیاندازد چرا که معتقد است هر چه در پیدرا بیافتد ،سنگ میشود .او میخواست رنجهایش را هم در پیدرا بیاندازد.باید همه چیز از قلبش بیرون ریخته میشد…. پیلار ، دختر خیالی قصه به من فهموند که چه در انسان و چه در سراسر جامعه ، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ میدهند.درست آن گاه که هیچ انتظارش را نداریم.زندگی پیش روی ما مبارزه ای مینهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد ، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده ، یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم . این مبارزه منتظر ما نمیماند .زندگی به پشت سر نمینگرد.یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه. پیلار گفت که: معجزه ها پیرامون ما رخ میدهند .نشانه های خدا راه را به ما نشان میدهند .فرشتگان تمنا میکنند صداشان را بشنویم – اما ، از آنجا که آموخته ایم که قواعد و فرمولهایی برای رسیدن به خدا وجود دارد، به هیچ یک از این پدیده ها توجه نمیکنیم . نمیفهمیم که او جایی است که ورودش را روا بدارند. گفت: مراسم سنتی مذهبی بسیار مهم است : باعث میشود در تجربه گروهی نیایش و ستایش ، با دیگران سهیم شویم . اما هرگز نباید از یاد ببریم که یک تجربه روحانی ، فراتر از هر چیز ، یک تجربه عملی ، از عشق است .و در عشق قانونی نیست . شاید سعی کنیم از قواعدی پیروی کنیم ، دل مان را مهار کنیم . برای رفتارمان تدبیری در نظر بگیریم – اما تمام این ها یاوه اند . دل تصمیم میگیرد و تصمیم دل است که مهم است . به من گفت به خاطر نیکی کردن،یا حمایت از کسی عشق نورز.در این صورت ، همنوع خود را چون شی ای ساده انگاشته ای و خود را شخصی خردمند و سخاوتمند و این هیچ ارتباطی با عشق ندارد . عشق یعنی با دیگری یگانه شدن . و جرقه خدا را در دیگری یافتن. عشق راستین به معنای تسلیم کامل است . کنار رود پیدرا نشستم و گریستم کتابی درباره اهمیت این تسلیم بود. پیلار و محبوبش نمادهایی بودند که تعارضهای بسیاری را که برای یافتن بخش دیگر خود گرفتارش میشیم را نشون میده. به من گفت که دیر یا زود باید بر هراسهام غلبه کنم . اما مریم …………………………….. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 20:56 توسط pht |
|
|
دیدم چشمهاش درخشش دیگری دارند . شاد بود و به هر چرندی میخندید.شادی اش چنان بود که همه وقتی با او حرف میزدند میخندیدند. شاید قلبش به او چیزی گفته بود و اکنون میدانست که دوستش دارم. هر چند هنوز ... سرانجام گفتم انگار خوشحال تری ؟ زندگیم گفت:میدانی که من خوشحالم . به خاطر توست که امروز اینجا هستم ، از کوهها بالا میروم ، دور از کوهی از تکلفات . تو داری مرا شاد میکنی . و شادی چیزی است که با تقسیم شدن زیاد میشود . دیگری تمام آن روز دنبالم بود . سعی میکرد دوباره به من نزدیک شود . اما هر بار صدایش ضغیف تر بود و تصویرش کم کم محو میشد . به یاد پایان فیلم های خون آشام ها افتادم ، که هیالو غبار میشود . خون آشام ها . موجودات شبخیزی که در خودشان محبوسند و نومیدانه به دنبال همراهی میگردند . اما نمیتوانند عشق بورزند .فقط پیکانی در قلبشان میتواند آنها را بکشد .در این صورت قلبشان بیدار میشود ، نیروی عشق را آزاد میکند و شر را از میان میبرد. کمی گیج بودم – میخواستم بگویم دوستش دارم، اما نمیدانستم از کجا شروع کنم . دیدم که نگران این است که بگویم «نه» میترسد از دستم بدهد،میترسد . چشمهاش درخشید . میدانستم دارد بر تمام آن سدها غلبه میکند .عکس العملش جالب بود : لیوانی برداشت و لب میز گذاشت . گفت : «الان میافتد.دقیقا میخواهم آن را بیندازی.» گفتم : لیوان را بشکنم؟ گفت : بله .یک حرکت ساده ، اما حاوی ترسهایی که هرگز درست درکشان نمیکنیم . شکستن یک لیوان ارزان چه ارزشی دارد ، وقتی به طور ناخواسته بارها این کار را کرده ایم ؟ تکرار کردم :لیوان را بشکنم ؟ چرا؟ پاسخ داد : میتوانیم توضیح دیگری بدهم . اما در حقیقت فقط به خاطر این که دلم میخواهد بشکند. گفتم : به خاطر تو بشکنم اش ؟ گفت : البته که نه. گفت: آداب گذر است . آدم شیشه را عمدا نمیشکند .وقتی به رستورانی میرویم یا در خانه خودمان ، مراقبیم که لیوانها لب میز گذاشته نشوند . جهان ما از ما میخواهد مراقب باشیم که لیوان ها روی زمین نیفتند. پس وقتی ناخواسته آنهارامیشکنیم ، مراقبیم که موضوع خیلی جدی نباشد .پیشخدمت میگوید «مهم نیست» و من تا به حال در زندگی ام هرگز ندیده ام یک لیوان در صورت حساب رستوران بیاید.شکستن لیوان بخشی از زندگی است و آُسیبی به ما یا دیگری نمیرساند. ضربه ای روی میز زد . لیوان تکان خورد . اما نیافتاد. به طور غیر عادی گفتم :«مراقب باش» اصرار کرد : لیوان را بشکن. گفت : «لیوان را بشکن .چون یک حرکت نمادین است . سعی کن بفهمی که من در درونم چیزهایی بسیار مهمتری از از لیوان را شکسته ام ، و از این خوشحالم . به نبرد درونی خودت نگاه کن و لیوان را بشکن.» گفت : خواهش میکنم این لیوان را بشکن و ما را از تمام پیش داوریهای لعنتی آزاد کن ، از این نیاز به یافتن توضیحی برای هر چیزی ، از این اجبار که فقط باید کاری را بکنیم که دیگران تایید میکنند. یک بار دیگر خواهش کرد این لیوان را بشکنم......................... از من جوابی میخواست .چون قلبش دیگر تحمل رنج نداشت . گفت :«اگر درد باید بیاید ، زودتر بیاید . چون تمام عمرم پیش رویم است ، و باید آن را به بهترین شکل به کار گیرم . اگر باید انتخابی بکنی ، زودتر. بعد تلاشم را بیشتر میکنم ، یا فراموشت میکنم .انتظار درد آور است . فراموشی درد آور است . اما بی تصمیمی از هر رنجی بدتر است » حقیقت همیشه همان جاست که ایمان است ................................................. خوشبخت کسانی که میتوانن نخستین قدم ها را بردارن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:20 توسط pht |
|
|
در یازدهم فوریه سال 1858 دخترکی به همراه دو کودک دیگر در اطرف غار کاه جمع میکردند . دخترک ضعیف بود و آسم داشت و در فقر و نکبت زندگی میکرد . در آن روز زمستانی ، میترسید از جویبار کوچکی بگذرد . ممکن بود خیس شود ، بیمار شود ، و پدر و مادرش به اندک پولی که او با چوپانی به دست میآورد احتیاج داشتند . در آن هنگام ، زنی با لباس سفید ، با دو گل طلایی بر پاهاش ظاهر شد. با دختر چنان برخورد کرد که گویی یک شاهدخت بود ، از او "خواهش کرد" تعداد دفعات مشخصی به آنجا برگردد و ناپدید شد . دو دختر دیگر که او را در حالت جذبه دیده بودند ، خیلی زود خبر را پخش کردند . از آن هنگام به بعد ، آزمون درازی برای ا ثبات بی گناهی اش آغاز شد . زندانی اش کردند و از او خواستند همه چیز را انکار کند . با پول وسوسه اش کردند تا از آن تجلی تقاضای الطاف خاصی کند .روزهای اول ، در میدان عمومی به خانواده اش توهین کردند – میگفتند او همه این کارها را کرده تا جلب توجه کند . دخترک – که برنادت نام داشت – هیچ تصوری از آنچه دیده بود ، نداشت . از آن خانم با عنوان او یاد میکرد و پدر و مادرش ، آزرده ، از کشیش دهکده کمک میخواستند . پدر روحانی پیشنهاد کرد که در تجلی بعدی ، نام آن زن را بپرسد . برنادت دستور کشیش را انجام داد ، اما پاسخش فقط یک لبخند بود . او در مجموع هیجده بار ظاهر شد و در بیشتر دفعات هیچ چیز نمیگفت . اما یک بار از دختر خواست زمین را ببوسد . برنادت ، هر چند نمیفهمید چرا ، کاری را که از او خواسته بود ، انجام داد . روزی دیگر ، از دخترخواست در زمین غار ، حفره ای بکند . برنادت اطاعت کرد و اندکی بعد آب آلوده ای ظاهر شد . چون خوک ها را آنجا نگه میداشتند . "بانو گفت : از این آب بنوش"' آب آنقدر کثیف بود که برنادت مجبور شد سه بار آب بردارد و دور بریزد ، بی آنکه جرات کند از آن بنوشد . اما سرانجام اطاعت کرد و با بی میلی از آن نوشید . در جایی که زمین را کنده بود ، آب بیشتری بالا زد . مرد کوری چند قطره به چهره اش زد و بینایی اش را باز یافت . زن نومیدی ، پسر نوزاد در آستانه مرگش را در چشمه فرو برد – آن هم روزی که دمای هوا زیر صفر بود . پسرک درمان شد . اندک اندک این خبر پخش شد و هزاران نفر دوان دوان به آنجا رفتند و دخترک هنوز اصرار میکرد تا نام آن بانو را بفهمد ، اما او میخندید . تا این که یک روز او رو به برنادت میکند و میگوید : من لقاح مقدس هستم . روز شانزدهم ژوئیه ، آن زن برای آخرین بار ظاهر میشود . اندکی بعد برنادت وارد صومعه ای میشود ، بی آنکه بداند برای همیشه سرنوشت آن دهکده مجاور غار را عوض کرده است . چشمه همچنان جاری است و معجزه ها ادامه دارد ............... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 23:10 توسط pht |
|
|
زندگي كنارم بود . گفت : حواست نيست ؟ بله ذهنم در پرواز بود .دوست داشت با كسي آنجا ميبودم كه قلبم را به حال خود ميگذاشت ،با كسي كه ميتوانستم بدون ترس از فراق در روز بعد ، اين لحظه را با او زندگي كنم . آنگاه زمان آهسته تر ميگذشت ،ميتوانستيم خاموش بمانيم – چرا كه تمام عمر براي حرف زدن وقت داشتيم .نيازي نبود خودم را نگران مسايل جدي كنم ، نگران تصميم هاي جدي ،واژه هاي بي رحم. سكوتي است كه سخن ميگويد . سكوتي كه ميگويد ديگرلازم نيست چيزي را به ديگري توضيح بدهيم. شروع كردم به تصور اينكه دوست دارم در آن لحظه چگونه بزيم.دوست داشتم شاد باشم،كنجكاو ،خوشبخت .هر لحظه را با تمام وجود زندگي كنم . با تشنگي از آب زندگي بنوشم . بار ديگر به روياها اعتماد كنم . بتوانم براي آنچه ميخواهم بجنگم . به مردي كه دوستم دارد ،عشق بورزم . بله اين زني بود كه ميخواستم باشم – زني كه ناگهان ظاهر شد و به من تبديل شد. احساس كردم كه در آن لحظه ديگري بدنم را ترك كرد و گوشه آن اتاق كوچك نشست. به زني كه تا آن زمان بودم نگريستم : شكننده ،باتظاهر به توانمندي . از همه چيز ميترسيد ،اما به خود ميگفت اين ترس نيست – اين فرزانگي كسي است كه واقعيت را ميشناسد .جلو پنجرهايي كه شادي و نور خورشيد از آن ها به درون ميتابيد ،ديوار ميكشيد تا رنگ روكش مبل هاي قديمي اش نپرد. ديگري را نشسته در گوشه اتاق ديدم – شكننده ، خسته ، سرخورده .مشغول مهار و به اسارت كشيدن چيزي كه بايد همواره آزاد باشد : احساساتش . ميكوشيد با رنج گذشته درباره عشق آينده قضاوت كند. به زندگيم گفتم :«عشق به يك ماده مخدر ميماند.در آغاز احساس سرخوشي و تسليم به آدم دست ميدهد .روز بعد ،بيشتر ميخواهي .هنوز معتاد نيستي ،اما از آن احساس خوشت ميآيد و فكر ميكني ميتواني در اختيار خودت داشته باشي اش.چند دقيقه به معشوق مي انديشي و بعد سه ساعت فراموش اش ميكني. اما كم كم به آن شخص عادت ميكني و كاملا به او وابسته مشوي .حالا ديگر سه ساعت به او فكر ميكني و دو دقيقه فراموش اش ميكني .اگر در دسترس ات نباشد ،همان احساسي را داري كه معتادهاي خمار دارند .در اين لحظه ، همانطور كه معتادها دست به دزدي ميزنند و براي به دست آوردن آن چه ميخواهند ، تن به خفت ميدهند ،تو هم حاضري به خاطر عشق دست به هر كار بزني....» گفتم : عشق راه پيچيده اي است .چون در اين راه يا به آسمان ميرسيم و يا در دوزخ سقوط ميكنيم. زندگيم گفت :عشق هميشه تازه است .مهم نيست كه يك بار ،دوبار ، ده بار در زندگي عاشق شويم – هميشه در وضعيتي قرار ميگيريم كه نميشناسيم .عشق ميتواند ما را به دوزخ يا بهشت ببرد ،اما هميشه ما را به جايي ميبرد .بايد آن را پذيرفت ،چون عشق خوراك هستي ماست . اگر آن را پس بزنيم ،از گرسنگي ميميريم ، در حالي كه شاخه هاي پر بار درخت زندگي را نگاه ميكنيم ، بي آنكه جرات كنيم دستمان را دراز كنيم و از ميوه هايش بچينيم . بايد تا هر كجا كه هست ،به دنبال عشق برويم ،حتي اگر به معناي ساعت ها ،روزها هفته ها نوميدي و اندوه باشد . چون در لحظه اي در جست و جوي عشق به راه مي افتيم ،او نيز به جست و جوي ما بر ميخيزد و ما را نجات ميدهد. وقتي ديگري تركم كرد ، قلبم شروع به سخن گفتن با من كرد . برايم گفت كه ترك ديوار ،به جرياني از آب اجازه عبور داده و بادها از هر سو ميوزند . او شاد است .چون دوباره حرفهايش را ميشنوم. قلبم گفت كه عاشق هستم .................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:21 توسط pht |
|
|
زندگي با من از تمرين ديگري ميگويد: تا به حال چيزي از ديگري شنيده اي ؟ - مردي به يك دوست قديمي برميخورد كه سعي داشته زندگي اش را درست كند ، اما نتوانسته .مرد فكر ميكند :«بد نيست پولي به او بدهم. » اتفاقا ،همان شب متوجه ميشود كه دوست قديمي اش ثروتمند است و ميخواهد تمام بدهي هايي را كه در طول سالها بالا آورده ،پس بدهد . به يك بار كه پاتوق شان بوده ميروند و مرد براي همه مشروب سفارش ميدهد .وقتي دليل اين همه موفقيت را از او ميپرسند ، پاسخ ميدهد كه تا چند روز پيش به جاي « ديگري » ميزيسته است . ميپرسند :«ديگري » چيست ؟ ميگويد :«ديگري كسي است كه به من آموخته اند باشم ،اما نيستم ."ديگري "اعتقاد دارد كه انسان مجبور است تمام زندگي اش را به اين فكر كند كه چطور آنقدر پول جمع كند كه وقتي پير شد ، از گرسنگي نميرد آنقدر فكر ميكند و آنقدر نقشه ميكشد كه تنها وقتي ميفهمد زنده است كه روزگارش روي زمين به پايان رسيده . اما ديگر خيلي دير شده.» ميپرسند :«و تو ، تو كي هستي؟» زندگي ميگويد:«من همان كسي هستم كه هر كدام از ما هستيم،اگر به نداي قلبمان گوش بدهيم .كسي كه در برابر راز زندگي حيرت زده ميشود ،كه قلبش به روي معجزه ها باز است ،كه در آنچه ميكند ،احساس شادي و شيفتگي ميكند .فقط "ديگري"از ترس نوميدي ، نميگذاشت من اين طور رفتار كنم .» حاضران ميگويند :«اما رنج وجود دارد.» ميگويد :«شكست وجود دارد اما هيچ كس از آن نميگريزد . به همين خاطر ،بهتر است آدم در چند نبرد به خاطر روياهايش ببازد تا اين كه شكست بخورد ،بي آنكه بداند به خاطر چه ميجنگد.» حاضران بار ميپرسند :«فقط همين؟» و زندگي ميگويد:«بله .وقتي اينرا فهميدم ،بيدار شدم .مصمم به اينكه همان كسي باشم كه به راستي دلم ميخواهد باشم ."ديگري"آنجا بود ،در اتاقم ،نگاهم ميكرد،اما ديگر نگذاشتم وارد شود – هر چند بار سعي كرد مرا بترساند،به من هشدار ميداد كه اگر به آينده فكر نكنم ، در خطر خواهم بود.از آن لحظه اي كه "ديگري" را از زندگي ام اخراج كردم ، انرژي ايزدي معجزاتش را تجلي بخشيد.» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 20:27 توسط pht |
|
|
*زندگي گفت :بعضي ها با كسي قهر ميكنند ، با خودشان قهر ميكنند ،با زندگي قهر ميكنند .بعد كم كم در مغزشان شروع ميكنند به خلق يك قطعه تاتر و نمايشنامه را بر اساس ناكاميهاي خودشان مينويسند . اما بدتر از اينها ،آدمهايي هستند كه نمتوانند اين قطعه تاتر را در تنهايي اجرا كنند ،بنابراين بازيگرهاي ديگري را هم دعوت ميكنند . ما را دعوت ميكنند كه نقش قرباني را بازي كنيم ، مثلا وقتي از بي عدالتي هاي زندگي شكايت ميكنند ميخواهند مردم با آنها موافق باشند ،نظر بدهند ،شريك بشوند . مراقب باش .وقتي وارد اين بازي بشوي ،هميشه بازنده بيرون ميآيي . ** زندگي از ايمان من پرسيد؟ گفتم :هنوز دعا ميكنم .اما اين كار يك رفتار خودكار است .گمان نميكنم چندان ايماني داشته باشم .!! چون رنج كشيدم و خدا صدايم را نشنيد .چون در زندگي ام بارها سعي كردم با تمام قلبم عشق بورزم،و سرانجام آن عشق لگد كوب شد ،به آن خيانت شد .اگر خدا عشق است ،بايد بيشتر مراقب احساسات من باشد. زندگي پاسخ داد :خدا عشق است .اما كسي كه اين موضوع را خوب ميفهمد مريم باكره است . ***خدايان تاس ميريزند و نميپرسند آيا ميخواهيم بازي كنيم يا نه .نمخواهند بدانند با اين بازي چه چيزي را ترك ميكنيم .يك مرد .يك خانه . يك كار و شغل ، يا يك رويا را.خدايان اهميتي نميدهند كه زندگي اي داريد كه در آن هر چيزي سر جاي خودش است ،با كار و پشتكار ميتوان به هر خواسته اي رسيد .خدايان توجهي به نقشه ها و اميدهاي ما ندارند .در جايي در اين كيهان تاس ميريزند و تو اتفاقا انتخاب ميشوي .از آن لحظه به بعد برد و باخت فقط به بخت بستگي دارد . خدايان تاس ميريزند و عشق را از زندان خود آزاد ميكنند .اين نيرويي را كه ميتواند بيافريند يا نابود كند . در آن لحظه باد به نفع زندگي من ميورزيد.اما با خود ميگفتم بادها نيز همچون خدايان هوس بازند . در اعماق وجودم كم كم ضربه هايش را احساس ميكردم ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 19:4 توسط pht |
|
|
آنجا بودم ، چون - ناگهان – زندگي مرا به زندگي بازگردانده بود.احساس گناه يا ترس ، يا شرم نميكردم . وقتي كنار او بودم – و صدايش را ميشنيدم- بيشتر متقاعد ميشدم كه حق با اوست : هنوز لحظه هايي هست كه بايد در آنها خطر كرد ، گامهاي جنون آميز برداشت. اما باز با خود ميگفتم : اين فقط يك روياست ، ميرود!!!. زندگي نجوا ميكرد :ابراز عشق.... فرصتي براي صحبت نداشتيم ، اما ميتوانستم متقاعدش كنم كه اصلا چنين چيزي نيست. با خود گفتم همين است .ممكن نيست عشقي در كار باشد.چنان عشقي ميتوانست در قصه هاي پريان وجود داشته باشد.عشق در زندگي واقعي تنها زماني ميتواند وجود داشته باشد كه اميدي به فتح معشوق وجود داشته باشد.بقيه اش خواب و خيال است........ زندگي گفت:به سلامتي عشق !... گفتم :به سلامتي خردمندان ، كه ميفهمند ،بعضي عشقها ،حماقتهاي كودكانه هستند. زندگي پاسخ داد:كسي كه خردمند است تنها به اين خاطر خردمند است كه عشق ميورزد و كسي كه احمق است تنها به اين خاطر احمق است كه فكر ميكند ميتواند عشق را بفهمد. زندگي گفت: ديوانگان بودند كه عشق را ساختند .با شعري و يك ساز دل به تو ميبازم. اگر عشق آسان بود ، همين الان او را در آغوش ميكشيدم.اما نه . نميتوانم.نميخواهم . شنيدم كه مغزم به قلبم گفت:« ميبيني ؟ از اينكه دعوتش را قبول ميكني خوشحالي . تغيير كرده اي و نميفهمي.» به خودم ميگويم :« احساس گناه نكن. شايد به راستي دوستم دارد. اما ميتوانيم اين عشق را به چيزي متفاوت ، به چيزي ژرفتر تبديل كنيم» با خودم فكر ميكنم:«مسخره است .چيزي ژرفتر از عشق نيست. در قصه هاي كودكان،شاهدخت ها قورباغه ها را ميبوسند ، تا به شاهزاده تبديل شوند.در زندگي واقعي ،شاهدخت ها شاهزاده ها را ميبوسند و شاهزاده ها به قورباغه تبديل ميشوند» زندگي گفت : نترس .نميتواني نقش بازي كني!. ميدانستم. ميدانستم كه دارم دنيام را به هم ميريزم و مغزم هشدار داده بود - و قلبم نخواست از توصيه اش پيروي كند. زندگي ميگويد:«ميدانم كه مرا دوست نداري!. اما من به خاطرش ميجنگم . در زندگي چيزهايي هست كه ارزش اش را دارند كه آدم تا آخر خط را برايشان بجنگد.» شايد يك دام است . ميخواهم حرفهايش را باور كنم . چيزي را عوض نميكند ، اما دست كم اينقدر احساس ضعف و بيقابليتي نميكنم.ميدانم كه خردمند و با تجربه و سرد و گرم چشيده است و ميداند چگونه زني را كه ميخواهد به دست آورد. با خودم ميگويم :«دارم ديوانه ميشوم» «نميخواهم عاشق ناممكن بشوم.مرزهايم را ميشناسم و توانايي ام را براي رنج كشيدن».. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 19:42 توسط pht |
|
|
**زندگي به تو خيلي چيزها ياد داده. به من ياد داد كه ميتوانيم ياد بگيريم،ميتوانيم تغيير كنيم ، حتي اگر غير ممكن برسد. گاهي اندوهي ژرف ما را فرا ميگيرد كه نميتوانيم مهارش كنيم.ميفهميم كه لحظه جادويي آن روز گذشته و هيچ نكرده ايم .سپس زندگي جادو و هنرش را پنهان ميكند. بايد به آواي كودكي كه روزگاري بوده ايم ، گوش بسپريم . كودكي كه هنوز درون ماست . اين كودك كودكي كه روزي بوده ايم ، همچنان حاضر است .خجسته باشند كودكان ،چرا كه سكوت ملكوت آسمان از آنِ آنان است. اگر تولد دوباره نيابيم ،اگر بار ديگر با معصوميت و شيفتگي كودكي به زندگي ننگريم ، ديگر معنايي در زندگي نخواهد ماند. روش هاي بسياري براي خودكشي هست.كساني كه ميكوشند جسم شان را بكشند ، قانون خدا را زير پا ميگذارند ، هر چند گناه شان در ديدگان آدميان كمتر آشكار است. به آنچه كودك درون سينه مان ميگويد ، گوش بسپريم . از اين شرمنده نشويم.نگذاريم بترسد ،كه تنهاست و شايد هرگز صدايش را نشنوند. بگذاريم كه او كمي مهار هستيمان را در دست بگيرد.اين كودك ميداند كه هر روز با روز ديگر متفاوت است . كاري كنيم كه بار ديگر احساس محبوب بودن كند . اين كودك را راضي كنيم .حتي اگر مستلزم رفتاري نامانوس باش ، حتي اگر از نظر ديگران احمقانه بنمايد. فراموش نكنيد كه خرد آدميان در برابر خداوند جهالت است. اگر به كودكي كه در روح خود داريم ، گوش كنيم ، چشمهامان به درخشش در ميآيند .اگر رابطه مان را با اين كودك از دست ندهيم ،رابطه مان را با زندگي از دست نميدهيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 13:16 توسط pht |
|
|
آتش ها .جادوگرها. وقتي مردها به شكار ميرفتند ، ما در غارها ،در زهدان مادر ميمانديم و از بچه ها مراقبت ميكرديم. و آنجا بود كه مهين مام همه چيز را به ما آموخت . مردها در حركت بودند اما ما در زهدان مادر ميمانديم.و بدين گونه بود كه فهميديم بذر به گياه تبديل ميشود. و اين را به شوهرانمان گفتيم. ما اولين نان را ساختيم و مردها را تغذيه كرديم .ما اولين جام گلي را براي نوشيدن مردها درست كرديم . و چرخه آفرينش را فهميديم .چون جسم ما از نظم ماه تقليد ميكرد. هيچ كس نميتواند دروغ بگويد ، هيچ كس نميتواند وقتي راست به چشمهاي ما مينگرد،چيزي را پنهان كند. و هر زني ، با كمترين حساسيت ، ميتواند چشمهاي يك مرد عاشق را بخواند .هر چه هم عجيب بنمايد، هر چه هم كه تجلي اين شيفتگي ،در اين زمان و مكان ناممكن بنمايد.
«جمله خيلي ساده ايست ..... دوستت دارم.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:12 توسط pht |
|
|
گفت: بايد خطر كرد .تنها هنگامي معجزه زندگي را به راستي درك ميكنيم كه بگذاريم نا منتظره رخ دهد. خداوند هر روز – همراه با خورشيد- لحظه اي را به ما ميبخشد كه در آن ميتوانيم هر آنچه را كه ما را ناشاد ميكند ، دگرگون كنيم .هر روز ميكوشيم وانمود كنيم كه اين لحظه را نميفهميم ، كه وجود ندارد كه امروز مانند ديروز است و همچون فردا خواهد بود.اما هر كس به روز خود توجه كند ، آن لحظه جادويي را كشف ميكند.اين جادو ميتواند در همان لحظه نهفته باشد كه بامدادان ،كليدي را در قفل در ميچرخانيم ، در لحظه سكوت بعد از شام ، در هزارو يك چيزي كه مشابه مينمايد .اين لحظه وجود دارد – لحظه اي كه در آن همه توان ستارگان به ما ميرسد ، و ميگذارد معجزه كنيم. خوشبختي گاهي يك بركت است – اما معمولاً يك فتح است . لحظه جادويي روز ياريمان ميكندتا دگرگون شويم ، وادارمان ميكند به جست و جوي روياهامان برويم . رنج خواهيم برد ، لحظه هاي دشواري خواهيم داشت، مايوس ميشويم - اما همه رنج ها گذرايند و اثري برجا نميگذارند . و در آئينه ، ميتوانيم مغرورانه و با ايمان به گذشته بنگريم. بدبخت كسي كه ميترسد خطر كند.چون شايد او همچون كسي كه رويايي براي دنبال كردن دارد ، با نوميدي و ياس رنج روبه رو نشود .اما هنگامي كه به گذشته مينگرد – چرا كه ما همواره به گذشته مينگريم – آواي قلبش را ميشنود كه :"معجزاتي كه خدا در هر روز تو كاشته بود ، چه كردي ؟ در گودالي دفنشان كردي، چون ترسيدي از دستشان بدهي .پس ميراث تو اين است : يقين كه زندگي ات را به هدر داده اي ." بدبخت كسي كه اين واژه ها را بشنود .چون در آن هنگام به معجزات ايمان خواهد آورد ، اما لحظه هاي جادويي زندگي گذشته اند.!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 23:2 توسط pht |
|
|
يك مبلغ اسپانيايي به جزيره اي رفت و به سه كاهن آزتك برخورد.كشيش پرسيد :«چگونه دعا ميكنيد؟» يكي از آزتك ها پاسخ داد : «ما فقط يك دعا داريم.ميگوييم :"خدايا ، تو سه تا هستي و ما هم سه تا .بر ما رحم كن."» مبلغ مذهبي گفت : دعاي قشنگي است.اما دقيقا همان دعايي نيست كه مقبول خدا بيفتد.دعاي بهتري به شما ياد ميدهم. كشيش يك دعاي كاتوليك به آنها آموخت . و سپس راه خود را پي گرفت تا به تبليغ انجيل بپردازد.سالها بعد سوار كشتي اي كه او را به اسپانيا باز ميگرداند ،ناچار از كنار همان جزيره گذشتند . از روي عرشه آن سه كاهن را ديد . و برايشان دست تكان داد . در همان لحظه ، هر سه شروع كردند به راه رفتن بر آّب و به طرف او آمدند. همچنان كه به كشتي نزديك ميشدند ، يكي از آنها فرياد زد: «پدر! پدر! آن دعايي را كه مقبول خدا مي افتد ،دوباره به ما ياد بده ، چون فراموشش كرده ايم !.» مبلغ مذهبي كه معجزه را ديده بود ، گفت :«مهم نيست.» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:18 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |