![]() |
![]() |
|
|
|
|
خوب بالاخره دومین مکتوب هم تمام شد .خیلی طولانی و خیلی با وقفه اما تمام شد . نمیدونم باور کردنش راحته یا نه اما من با این کتاب زندگی کردم .هر وقت کم میآوردم میآمدم و لینک دومین مکتوب کنار وبلاگ را انتخاب میکردم و داستانهاشو پشت سر هم میخوندم از همون اول اول . و جالب بود که به داستان پنجمی نرسیده جواب و راه حل را میگرفتم و به بقیه کارام میرسیدم جالبی کار این بود که با خوندن این داستانها هر سری یه نتیجه ای میگرفتم .کوتاه ولی کامل مثل یه راهنمای خوب که سریع و مستقیم میگه باید چی کار کنی .مثله آبی روی آتیش، آروم آرومت میکنه. نوشته هاش تمام شد اما مطمئنم که تا پایان عمرم باهام هست. من از نوشتن داشتانهای پائلو تویه وبلاگم افتخار میکنم . ممنونم پائلو . هر چند ندیدمت . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:33 توسط pht |
|
|
نویسندۀ آرژانتینی ، خورخه لوییس بورخس ، در هشتاد سالگی در مکزیک بود . پس از روزها گفت و گو ، کنفرانس و مراسم بزرگداشت ، بورخس توانست یک بعد از ظهر آزاد پیدا کند .خواهش کرد او را به دیدن اهرام آزتک های یوکاتان ببرند.برایش توضیح دادند که این سفر بسیار خسته کننده است و برای آن باید از تاکسی ، هواپیما و جیپ استفاده کرد.بورخس اصرار کرد و توانست وادارشان کند او را تا اوکسمال ببرند. در پایان روز، پس از چندین بار تغییر مسیر ، به آنجا رسید . در برابر هرمی متعلق به قرن دهم نشست . و یک ساعت تمام ، بی آنکه چیزی بگوید ، همانجا ماند . سرانجام ، برخاست و از همراهان اش تشکر کرد: به خاطر این بعد از ظهر فراموش نشدنی از شما متشکرم. میدانیم که بورخس نابینا بود .اما این مانع آن نشد که با روح خود همه چیز را درک نکند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:3 توسط pht |
|
|
کاریمی آسمان تعریف میکند : دیگو با دریا آشنا نبود .سانتیاگو کوادلوف او را برد تا اقیانوس را کشف کنند .روزها به سوی جنوب سفر کردند .یک روز عصر ، سانتیاگو به دیگو گفت :پشت آن تپه ها ، دریاست . قلب پسرک از هیجان تپید و بی آنکه منتظر کسی بماند ، به میان شن ها دوید و ناگهان در برابر اقیانوس بود. چنان عظیم بود ، چنان درخشان بود که پسرک گنگ ماند . وقتی صدایش را باز یافت ، فریاد زد : چقدر بزرگ است ! کمک ام کن تا نگاهش کنم ! و استاد چنین تفسیر میکند : همانطور که هیچ کس نمیتواند به ما کمک کند تا اقیانوس را بنگریم ، نمیتوانیم از چشمهای هیچ کس برای فهمیدن و تمییز آنچه بر ما رخ میدهد یاری بجوییم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:11 توسط pht |
|
|
مجرا سازی فرآیند تماس انرژی درونی و بیرونی است. شیوه ای را شرح میدهم که معمولاً به کار میرود و حدود 10 دقیقه طول میکشد. جای آرامی بنشینید ، بهتر است پایان روز و هنگام خستگی باشد.چشمهاتان را ببندید ، به هر چه میل دارید ، بیندیشید .کمی بعد ، دعا کنید . پرتوی از نور الهی ، از شما محافظت و به شما یاری میکند.سپس حرف بزنید :در واژهاتان به دنبال منطقی نباشید ، وبه آواهای دهانتان گوش بدهید.پس از تقریباً یک هفته ، آواها کم کم به واژه ها و واژه ها به عبارتها تبدیل میشوند و فرشتهٔ شما این مجرا را برای برقراری ارتباط با شما به کار میگیرید .سازش های لازم را با خود انجام دهید ، و با نظم و ترتیب تمرین کنید .هرگز در طی یک مجراسازی ، هشیاری خود را به کار نبرید ؛ چون نا لازم و خطرناک است . یک جهان روحانی هست – در برقراری رابطه با این جهان بکوشید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:0 توسط pht |
|
|
مبارزه را بپذیرید و فراموش نکنید : در زندگی لحظه هایی هست که بیشتر نیازمند شجاعت ایم تا احتیاط .بعضی تصمیمها نیازمند آتش هیجان هستند.بنابراین ،عادت کرده ایم بگوییم : آرامش لازم است .باید برای این تصمیم آماده باشم. هیچ کس نمیتواند خودش را مستقیماً برای چیزی آماده کند .مسایل زیادی هستند که میتوان آنها را برنامه ریزی کرد ، اما هیچ کدام از این برنامه ها ،بهتر از برنامه هایی نیستند که خود زندگی به ما پیشنهاد میکند.ماجراجویی – که در آن همه چیز برای یاری ما بسیج میشود تا جهشی عظیم از فراز یک مغاک کنیم – همواره ناگهانی رخ میدهد و خیلی زود میگذرد.رخ داد این ماجرا ، حاصل عملی نامرئی است که انجام داده ایم ،بی آنکه رویش حساب کرده باشیم . باید آن را بقاپیم یا رها کنیم .روشن است که شاید در مغاک سقوط کنیم .اما در این زندگی ، چه چیزی خطر بار نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:55 توسط pht |
|
|
مارسیا فرریاس داستان مردی را به یاد میآورد که به سقراط نزدیک شد و گفت : - از آنجا که بسیار با شما دوست هستم، لازم است چیزی را بگویم! سقراط گفت: - صبر کن ! آیا سه آزمون را گذرانده ای ؟ نخستین آزمون را انجام داده ای ؟ آیا میدانی که آن چه به من میگویی حقیقت دارد؟ خوب مطمئن نیستم اما شنیده ام که میگویند... آيا آزمون دوم را انجام داده ای ؟ آزمون خوبی را .آیا گفتهٔ تو برای من خوب است؟ نه... کاملاً بر عکس... اگر آزمون حقیقت و خوبی را انجام نداده ای،پس حتماً آزمون فایده راانجام نداده ای . آنچه میخواهی برایم بگویی ، مفید است؟ مرد گفت :مفید؟خوب ،مفید نیست. فیلسوف با لبخند نتیجه گرفت : اگر موضوع نه حقیقت دارد ، نه خوب است و نه مفید، بهت است خود را نگرانش نکنی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:10 توسط pht |
|
|
وقتی کار بر روی چیزی را آغاز میکنید ٰ همواره جریان مخالفی در برابر شما وجود خواهد داشت.اگر بتوانید از دشواریهای نخستین عبور کنید ٰ آن جریان مخالف تقویت خواهد شد. باید از این امر بهره بگیرید .میل به جلب رضایت تمام مردم دنیا باعث پیشرفت نمیشود.تنها میان حالان در این امر موفق میشوند و حتا همین هم مشروط به قربانی های شخصی بسیار است. نیز نفرت یا بیزاری از کسی که شمار را دوست ندارد ٰ شمار را پیش نخواهدبرد.مطمئن باشید که این نیز بخشی از کار است. از انرِژی جریان مخالف برای پرورش اراده خود استفاده کنید تادر آنچه میکنید ٰ عمیقتر و جدیتر باشید ٰ آن را بپذیرید. در همین حالٰ اگر این جریان شما را از راه خود جدا کرد ٰ به خاطر آن است که این راه مناسب شما نیست.در این صورت تنها دست خود خداوند میتوانسته این جریان مخالف را خلق کرده باشد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:35 توسط pht |
|
|
سقراط فیلسوف را که انقلابی حقیقی در اندیشه بشری برانگیخت(و به همین دلیل به مرگ محکوم شد)، همواره مشغول قدم زدن در بازار اصلی شهر میدیدند. یک روز ، یکی از شاگردانش پرسید:استاد،ازشما آموختیم که یک حکیم ، زندگی ساده دارد.شما حتا یک جفت کفش از خود ندارید.سقراط پاسخ داد :درست است. شاگرد ادامه داد:با این حال ، هر روز شما را در بازار شهر ، و در حال تحسین کالاها میبینیم.آیا اجازه میدهید پولی جمع کنیم تا بتوانید چیزی بخرید؟ سقراط پاسخ داد:هر چه را که میخواهم دارم .اما عاشق این هستم که به بازار بروم تا ببینم آِِیا بدون این چیزها همچنان خشنود خواهم ماند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:28 توسط pht |
|
|
آنا سینترا تعریف میکند که پسر کوچکش با کنجکاوی کسی که واژه جدیدی را میشنود ، اما هنوز معنای آن را نمیفهمد – از او میپرسد: - مامان پیری یعنی چه؟ آنا پیش از اینکه پاسخ بدهد ، در کمتر از یک ثانیه به گذشته سفر کرد و لحظات مبارزه ، دشواری ها و نومیدیهای خویش را به یاد آورد و تمام بار پیری و مسئولیت را بر شانه هایش احساس کرد.چشمهایش را به سوی پسرش گرداند که خندان ، منتظر پاسخی بود.آنا گفت پسرم ، به صورت من نگاه کن .این پیری است . و پسر چروکهای آن صورت و اندوه چشم ها را تماشا کرد . چه باعث شد که پسرک تعجب نکند و پس از چند لحظه پاسخ بدهد :مامان !پیری چقدر قشنگ است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:59 توسط pht |
|
|
شخصی به تانکردو نِوِس گفت که یکی از همکارانش از او مدام انتقاد میکند.تانکردو پاسخ داد :چطور؟من کمه تا به حال به او هیچ کمکی نکرده ام؟؟؟؟؟؟ همه ما ناسپاسی را تجربه کرده ایم .تانکردو با خوش خلقی و خردمندی با این موضوع برخورد کرد؛ اما دیگران اعتمادشان را به نوع بشر از دست میدهند و از انجام هر کاری برای دیگران سر باز میزنند.!!! آیا دانستن اینکه این ماجرا فقط برای شما رخ نداده ، به شما کمک میکند؟امیدوارم چنین باشد. چون اشخاص ناسپاس نمیتوانند سلوک ما را شکل دهند.اینان نمیتوانند شخصیت ما را بشناسند. خداوند – که بنیان جهان حاصل نظر اوست ، و اوست یگانه سرایندۀ این جهان – هرگز ناسپاسی ما را به یاد نمی سپرد . بگذاریم این را بفهمیم؛بگذارید به تلاش خود در سلوک به شیوه ای که میخواهیم ، ادامه دهیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:30 توسط pht |
|
|
همراه با مبیوس تصویرگر کتاب کیمیاگر در فرانسه ، با اتومبیل سفر میکردیم.باران میبارد و مبیوس روی شیشه های بخار گرفته نقاشی میکند.میگوید: در موارد خاصی ، بدبینی میتواند نیروی عظیمی برای دگرگونی باشد.مردمان با تشخیص بیشتری از جنبه تاریک زندگی به قعر چاه میرسند.اما در میان تاریکی مطلق – حادثه آرام بخشی رخ خواهد داد.میدانند نمیتوانند از این پایین تر بروند .تنها یک راه برای آنها باقی میماند.آغاز به صعود .سپس ارزشها دگرگون میشوند و امید دوباره زاده میشودو راه بازگشت همراه با آگاهی طی میشود. !!!!!!! به عقیده من در این فرآیند خطرات عظیمی نهفته است.اگر سوسوی نوری را دیدیم (نشانه) بهتر است همه چیز را رها کنیم و به سوی آن برویم .اما مبیوس طور دیگری میاندیشیدو تصمیم گرفتم نظر او را در اینجا ثبت کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:51 توسط pht |
|
|
همراه با مبیوس تصویرگر کتاب کیمیاگر در فرانسه ، با اتومبیل سفر میکردیم.باران میبارد و مبیوس روی شیشه های بخار گرفته نقاشی میکند.میگوید: در موارد خاصی ، بدبینی میتواند نیروی عظیمی برای دگرگونی باشد.مردمان با تشخیص بیشتری از جنبه تاریک زندگی به قعر چاه میرسند.اما در میان تاریکی مطلق – حادثه آرام بخشی رخ خواهد داد.میدانند نمیتوانند از این پایین تر بروند .تنها یک راه برای آنها باقی میماند.آغاز به صعود .سپس ارزشها دگرگون میشوند و امید دوباره زاده میشودو راه بازگشت همراه با آگاهی طی میشود. !!!!!!! به عقیده من در این فرآیند خطرات عظیمی نهفته است.اگر سوسوی نوری را دیدیم (نشانه) بهتر است همه چیز را رها کنیم و به سوی آن برویم .اما مبیوس طور دیگری میاندیشیدو تصمیم گرفتم نظر او را در اینجا ثبت کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:49 توسط pht |
|
|
فرانسواز خواننده اپراست .همراه با هم در حاشیه رودی قدم میزنیم که استراسبورگ را سیراب میکند.درباره ضرورت انسان برای درک خویشتن صحبت میکردیم.در یک لحظه مشخص ، از نزدیکی پل کوچکی گذشتیم که روی رودخانه قرار داشت.فرانسواز گفت :کسانی هستند که قادرند میان موجودات انسانی پل بزنند.این عمل سالهای بسیار تکرار شده و به رشد نژاد انسان کمک کرده است .با این حال ،تنها چیزی که برای تقسیم کردن با دیگران دارم ، زیبایی موسیقی است.وقتی روی صحنه هستم، یک ریسمان ظریف اما نیرومند به من اجازه میدهد از راه شعری که برای تک سرایی نوشته شده با دیگران ارتباط برقرار کنم. زیبایی کمک میکند به خداوند نزدیکتر باشیم.زیبایی شاید قدرت یک پل را نداشته باشد، اما سودمندی تخته پلی را دارد که هر چند در ظاهر شکننده است ، اما میتواند رسالت خود را در گذر دادن انسانها از فراز آبهای متلاطم انجام دهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:14 توسط pht |
|
|
در دورانی که سنت اگزوپری نویسنده به عنوان خلبان هواپیمایی پستی در صحرا خدمت میکرد، یکبار همراه دوستانش در فرودگاه جمع شدند؛چون یکی از کارگران مراکشی میخواست به شهر زادگاهش برگردد. توانستند هزار فرانک برایش جمع کنند.یکی از خلبانها کارگر را تا کازابلانکا رساند و پس از بازگشت ، ماجرا را چنین تعریف کرد: همین که رسیدیم ، شام را در بهترین رستوران صرف کردیم ، انعامهای سخاوتمندانه ای پرداخت و پول نوشیدنی همه را داد.با پولی که مانده بود ، برای کودکان روستایش اسباب بازی خرید.این مرد هیچ شم اقتصادی ندارد. سنت اگزوپری پاسخ داد: برعکس.او خوب میدانست بهترین سرمایه های جهان انسانها هستند.با اینگونه خرج کردن ، توانست دوباره احترام هموطنانش را به دست آورد که بعدها به او کار میدادند.سرانجام ، فقط یک برنده میتواند چنین بخشنده باشد.!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:55 توسط pht |
|
|
نشانه های زندگی همچون نشانه های راهنمایی و رانندگی هستند: زمانی برای باز ایستادن و زمانی برای پیش رفتن وجود دارد. هنگامی که گم شده ایم ، جریان جاری را دنبال میکنیم – اما به چیزی که راه درست را به ما نشان میدهد ، توجه میسپریم . هنگامی که پیش روی ممنوع است ، همواره راهی برای دور زدن مانع وجود دارد. اما ، همانگونه که در مورد علایم راهنمایی و رانندگی نیز رخ میدهد – در بسیاری از موارد گمان میکنیم که فلان علامت راهنمایی به هیچ دردی نمیخورد؛و از آن پیروی نمیکنیم .یک بار ، دوبار ، از چراغ قرمز عبور میکنیم و هیچ حادثه ای رخ نمیدهد و به این رفتار عادت میکنیم – تا این که یک روز ... به همین دلیل مراقب باشید. در مورد آرزوهاتان بی پروا نباشید. بخت خود را در مورد مهملات امتحان نکنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:6 توسط pht |
|
|
اسکار وایلد(نویسنده ، شاعر و نمایشنامه نویس ایرلندی و از پیشگامان جنبش "هنربرای هنر"،نویسنده "شاهزاده خوشبخت"،"خانه درخت انار"،"تصویر دوریان گری"،"بادبزن خانم ویندرمر"،"زن بی اهمیت"و "اهمیت ارنست بودن")میگوید: جامعه میتواند جنایتکاران را ببخشد ، اما هرگز یک رویا پرداز را نخواهد بخشید. اما قانون جهانی ما رابه رویا پردازی وادار میکند.باید همیشه این را در ذهن داشت. هرگز نباید از دیگری بپرسیم :در زندگیت چه میکنی؟پرسش یک انسان خردمند چنین خواهد بود: آیا به رویاهایت وفادار هستی؟ با گفتن این حرف ، او را در مسولیت پاسخ گویی قرار میدهیم.دیگران را وادار میکنیم به اهمیت حرکاتشان در زندگی بیندیشند .در اغتشاش روزمره ، مکثی ایجاد میکنیم و با هستی روبه رو میشویم.در برابر هر پرسش به پاسخی نیاز داریم. ما تجلی اندیشه خداوندیم. او انتظار دارد که زندگی ما سزاوار این باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:32 توسط pht |
|
|
دو استاد هندی عشق را چنین تعریف میکنند: نیسارگاداتا مهاراجه:رنج از آرزو میآید و احساس یگانگی هرگز نمیتواند سرکوب شود- آنچه سرکوب میشود، آرزوی باز شناختن است.این آرزو نیز همانند هرچیز کاملا ذهنی یک نیرنگ است. متن زیر بر دیواری در شهر بوئنس آیرس نوشته شدهو توسط فابیانا ریبولدی تفسیر شده است: اگر کسی را دوست دارید، آزادش بگذارید.اگر به سوی شما بازگشت ، به خاطر آن است که چنین بایسته بوده است .اگر باز نگشت، به خاطر آن است که چنین بایسته بوده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:33 توسط pht |
|
|
دو مرد کنار دریا قدم میزدند .یکی از آنها به خاطر مشکلات قلبی اش و توصیه پزشک بر این که صبح ها پیاده روی کند ، چنین میکرد .دیگری به این خاطر آنجا بود که پیاده روی یکی از بزرگترین لذتهای زندگی اش بود. مردی که مشکل قلبی داشت ، میگفت :کاش این پیاده روی زودتر تمام شود! قدم زدن در کنار دریا خسته کننده است! دیگری این تعبیر را نمیفهمد ؛در جهان او ، قدم زدن فرح بخش است. مردی که مشکل قلبی داشت ، میتوانست از آنچه در زندگی اش رخ داده بود ، بهره ببرد. هر فعالیت حاصل از عشق انگیزه ای برای لذت و تفریح است . اما نتوانست چنین کند؛ پیاده روی یک درمان پزشکی بود ، نه بیشتر .برای همین یک ساعت و نیم شادی به شکنجه و عذاب تبدیل میشود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:33 توسط pht |
|
|
در پارایبا با مردی بی سواد آشنا شدم که هیچ فرهنگی فراتر از سنت های شفاهی نداشت .در نیم ساعتی که با هم گذراندیم ، چیزهایی به من گفت که تنها استادان میگویند. در آپارتمانی در نیویورک ، نزدیک به پارک مرکزی ، با مردی آشنا شدم که به پنج زبان سخن میگفت .کتابخانه عظیمی درباره جادو داشت .سه ساعت باهم حرف زدیم و چیزهایی به من گفت که تنها شاگرد مدرسه ای ها میگویند. و روزی دیگر ، با مردی سواد و بی فرهنگ دیگری آشنا شدم که د طول نیم ساعت ، فقط چرند گفت. چنین چیزهایی برای شما هم رخ داده است وبنابراین ، کوشش برای گذاشتن قواعد یاپیش داوری فقط جست و جوی ما را با دشواری روبه رو میکند. گشوده بودن در برابر زندگی ، گشوده بودن در برابر همسایه . هنگامی که فرشته ما دیگران را برای فرستادن پیامی به سوی ما به کار میگیرد ، آنها را به شیوه ما بر نمی انگیزد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:41 توسط pht |
|
|
لوییز کارلوس پرستس – مهمترین رهبر کمونیست بریزیلی – پس از سال ها تبعید در مسکو ، خود را برای بازگشت به برزیل آماده میکرد .پسرش (که این داستان را برای من تعریف کرده) ، تصمیم گرفت از بازگشت پدرش فیلم برداری کند .پرستس او را از این کار منع کرد .اما پسرش که میدانست در برابر یک رخ داد تاریخی مهم است ، دستگاهایش را به فرودگاه برد و شروع به ضبط همه چیز کرد.دریک لحظه مشخص ، پرستس متوجه شد چه خبر است ، دوستانش را رها کرد و خود را به بالای سر پسرش رساند.لوییز کارلوس پرستس ِ پسر برایم تعریف میکرد :فکر کردم پریشانترین لحظه زندگی ام رسیده است.اما پدرم خودش را به من رساند ، در چشمهایم نگاه کرد و گفت : «آفرین .تو درست کاری را کردی که من ممنوع کرده بودم و این نشانه ارزش توست .امیدوارم این پایداری را همواره در برابر دیگران نیز حفظ کنی .» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:16 توسط pht |
|
|
در سنت دانشگاهی ، شنبه سال را در نظر گرفته اند ؛ به ازای هر هفت سال کار ، استاد باید یک سال را دور از دانشگاه بگذراند .بدین گونه برای گریز از یکنواختی فضایی را برای معرفت های نوین میگشاید. در روزگاران گذشته ، کشاورزان زمین شان را به هفت قطعه تقسیم میکردند :هر سال یکی از این قطعات را بدون کاشتن چیزی در آن رها میکردند .در آن قطعه ،علفهای هرز ، گیاهان زیررست و هر چیزی رشد میکند که اراده طبیعت بر آن است تا که بدون دخالت انسان بروید .بدین گونه زمین در خود گردش کار میابد و میتواند در سال بعد بذر کشاورزی را پذیرا شود . کسی که با اراده خود توقف نکند ، سرانجام توسط زندگی فلج خواهد شد . در جستجو همانند هر چیز و حتی بیش از هر چیز عمل و سکون به یک اندازه اهمیت دارند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:18 توسط pht |
|
|
اگر گمان میکنید که فقط شما رنج میبرید ، یا عشق میورزید یا نومید هستید یا میترسید .. و درمجموع ، اگر میپندارید تمامی خوبی ها یا بدی های زندگی فقط برای شما رخ میدهند ، سلیمان را به یاد آورید: نسلی میرود و نسلی دیگر میآید ، اما زمین تا ابد پایدار میماند .آفتاب طلوع میکند و آفتاب غروب میکند به مکان خود باز میگردد و باز زاده میشود ..آنچه بوده است ، همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز ِِ تازه نیست. سلیمان سه هزار سال قبل چنین گفته است – اما نه برای آنکه احساس بی حاصلی یا تکرار کنیم .هدف او آشکار کردن این حقیقت بر ماست که هرگز تنها نیستیم . اگر خداوند برای نسل های گذشته تدبیری اندیشیده که راه خود را بیابند برای هر یک از ما نیز چنین خواهد کرد . و سرانجام خداوند با مشکلات ما میلیون ها تجربه دارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:34 توسط pht |
|
|
در جشن پیروزی ، اسکندر خواست برایش نان بیاورند .یکی از زنها ، یک سینی زرین پوشیده از جواهرات ، با تکه ای نان در وسط آن آورد . اسکندر فریاد کشید :من که نمیتوانم طلا بخورم؛من نان خواستم!!!!!!!! و زن پاسخ داد:اسکندر در قلمرو خود نان نداشت ؟لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسکندر به فتوحات خود ادامه داد... ما پیش از ترک گفتن آن شهر ، دستور داد روی یک تخته سنگ حک کنند : من ، اسکندر کبیر ، تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 17:12 توسط pht |
|
|
سنت شفاهی ، ده مرتبه روح را چنین فهرست کرده ا ست : بر آشفتگی :شخص میفهمد که نیازمند تغییر زندگی خود است ، چه به خاطر یکنواختی چه به خاطر عذاب زندگی کنونی. جستجو:تصمیم به دگرگونی میگیرد. در کتابها ، دوره های آموزشی و دیدارها جستجو میکند. نومیدی:دشواری های راه آغاز میشود .جستجوگر مشکلات و نقصهای آنچه را که به او میآموزند می فهمد.هر چه بیشتر به دگرگونی در جریان های فلسفی ، مذهبی یا جوامع اسراری بپردازد ، بیشتر به مشکلات کلاسیک آنها بر میخورد و غرور و قدرت طلبی. انکار :پس از آنکه میبیند آنان که در این طریق هستند ، هنوز مشکلات خودشان را حل نکرده اند ، از پیمودن راه دست میکشد. اظطراب :راه را ترک کرده ، اما بذری در او کاشته شده است:ایمان.و این بذر روز و شب رشد میکند شخص احساس ناآرامی میکند و آنچه را که کشف کرده و ازدست داده است ، احساس مینماید. بازگشت :شخص به علت یک گسیختگی دیگر در زندگی (یک فاجعه ، یک خلسه..) در مییابد که ایمانش هنوز زنده است و ایمان اگر خوب پرورش داده شود در برابر هر نومیدی مقاومت میکند. استاد:خطرناکترین لحظه است .استاد فقط شخصی با تجربه است .راه هرکس منحصر به فرد است اما – در این لحظه – میتواند خود را تحقیر و در جمع زندگی کند. نشانه ها :طریق به شیوه خود ، خود را نمایش میدهد.خداوند از راه نشانه ها آنچه را که باید بداند به او میآموزد. شب تاریک :هنگام انتخاب فرا میرسد .فرد زندگی اش را دگرگون میکند و علی رغم هراس اش گام برمیدارد. مشارکت:لحظه ای فرا رسیده که بنا به گفته پولس رسول ، خود خداوند در شخصی سکنی میگزیند راز معجزه ها ، خود را در شکوه و عظمت خود آشکار میسازد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:31 توسط pht |
|
|
داستان کتاب سرودی برای لیبوویتز در آینده ای دور میگذرد ، هزار سال پس از نابودی تمدن فعلی .مردمان آن روزگار ، سیم های قدیمی کامپیوتر را به دور گردن میآویزند چون سنت میگوید حمل کردن این سیم ها با خود دانش میآورد.!!!! خورجه لوییس نیز از مسخ نمادها سخن میگوید :صلیب که وسیله ای برای شکنجه بود ، به نشان ایمان تبدیل شده است .پیکان کشنده ، اینک تنها راه را نشان میدهد.!!!! در یکی از افسانه های ذن ، داستان استادی آمده است که همواره دستود میداد گربه اش را ، که مزاحم مراقبه شاگردانش میشد ، محکم ببندند .زمان گذشت ، استاد در گذشت .گربه نیز مرد و گربه ای دیگر آوردند .صد سال بعد ، یک نفر رساله ای معتبر درباره اهمیت بستن گربه به هنگام مراقبه نوشت.!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:0 توسط pht |
|
|
شاید بگویید:خوب ،زندگی من دقیقا مطابق با توقع هایم نیست. اگر در همین زمان زندگی از شما بپرسد : تو برای من چه کرده ای ؟ چه پاسخ میدهید؟ آرزوی کوتاه کردن راه ، به شما سرعت نمیبخشد: باید میان سخت گیری و رحمت ، میان انضباط و سهل انگاری توازن برقرار کرد.بدون تلاش ، هیچ چیز رخ نمیدهد ، حتا معجزه .برای آن که معجزه ای رخ دهد ، ایمان لازم است .برای ایمان داشتن ، باید حصار پیش داوریها را برچید .برای ویران کردن حصارها ، شهامت لازم است .برای شهامت داشتن غلبه بر خوف لازم است و همینطور پیش میرود... بگذارید با روزگار خود از در آشتی در آییم .نباید از یاد ببریم که زندگی هوادار ماست .او نیز خواهان رشد است .بگذارید یاری اش کنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:45 توسط pht |
|
|
رژینا رهبر یه جمعیت مسیحی است و خود را وقف مریم مقدس کرده است: او میگوید: آیین آوردن فقط یک لحظه نیست، حرکت مادام العمر است.چرا که باید همواره آن چرا که قلب ما مایل به ابرازش است ، درک کنیم. اگر وقفه ای در گوش سپردن به ندای قلب مان رخ دهد ، در ایمان آوردن ما نیز وقفه رخ خواهد داد. آیین آوردن از واژه یونانی متانویا میآید که به معنای تغییر شیوه تفکر است . خدا آیین آوردن را چون موهبتی به ما بخشیده و ما هم با عمل خود به آن پاسخ میدهیم و این راهی آسان نیست. عمل همچون تبدیل کردن یک بیابان به یک باغ میوه است؛اما اگر آدمیان بگذارند،روح القدس عهده دارش میشود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:40 توسط pht |
|
|
با استادم در دشتی نزدیک به دماغه سرد قدم میزدیم گفت : «آن گل بروملیا را در آنجا ببین» و اندکی بعد گفت :«آن ارکیده را ببین»!!!!!!!! چشم های من به تماشای معجزه موجودات کوچک عادت نداشتند.تنها چیزی که پیش رویم بود ، مجموعه آشفته ای از گیاهان سبز بود و نه بیشتر.کم کم ، در کنار او توانستم چشمهایم را آموزش بدهم تا در آن مجموعه گیاهانی را که میخواستم ، بیابند. خودگذراندن زمان به تماشای آیات الهی به شیوه او ، ما را در اداره زندگی کمک میکند .فقط یک چشم تعلیم دیده میتواند آنها را ببیند . امروز – هر چند هنوز مرتکب اشتباه هایی میشوم – بیشتر عادت کرده ام که در سناریو پیش روم.دست خط خداوند را تشخیص دهم .همانطور که برای کسی که میداند ارکیده وجود دارد ، زیبایی ارکیده قابل تشخیص است ، آیات الهی نیز برای کسی تجلی مییابند که شهامت تشخیص آنها را داشته باشد. ویلیام بلیک میگوید : احمق نمیتواند همان درختی را ببیند که خردمند میبیند. برای فهمیدن این موضوع بهای گزافی باید پرداخت ، اما باید آموخت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 18:7 توسط pht |
|
|
در سال 1985 رد کوه های پیرنه بودم که کارت پستالی با نام کلیسای گز دیدم .نقشه را گشودم و متوجه شدم به کوه گز نزدیک هستم .تصمیم گرفتم از کوه بالا بروم و کلیسا را از نزدیک ببینم .به سرم افتاده بود که کلیسا در بالا و آن سوی کوه است . ساعت ها از راههای صعب العبور بالا رفتم .تنها وقتی به صدمتری قله رسیدم دو چیز را فهمیدم : الف) من گم شده بودم؛ب) هیچ شهری در قله کوه نبود (بعد ها فهمیدم کلیسا در دامنه کوه است .) آن روز تقریبا تا دم مرگ پیش رفتم .فکر شهر را از کجا گرفته بودم؟چرا وقتی فهمیدم راهی به بالای کوه نیست، دست از ادامه راه نکشیدم؟ گاهی در مورد مسایل خاصی تعصب نشان میدهیم و تنها زمانی اشتباه مان را در میابیم که بسیار دیر است .به خاطر همین ، خوب است همیشه این جمله گوته را به یاد داشته باشیم : هیچ کس نمیتواند بهتر از خودمان ما را فریب بدهد.!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:27 توسط pht |
|
|
مدتی بود که به دلیل بی دلیلی نگران آینده بودم . یک روز ، متن زیر به دست رسید و مرا دوباره با خودم رو به رو کرد: اگر به راستی یک کودک ، یه کودک واقعی بودی ، به جای اینکه خود را نگران کاری کنی که نمیتوانی انجام دهی ، در سکوت دوران کودکی خودت را نظاره میکردی و خود را عادت میدادی که در آرامش به جهان ، به طبیعت ، به تاریخ و به خداوند بنگری. اگر به راستی کودکی بودی، در این لحظه مشغول خواندن هاله لویا برای موجودات پیش رویت بودی و رها از این تنش ها ، ترسها ، و پرسشهای بی حاصل – در کنجکاوی و بردباری از این زمان بهره میجستی و در انتظار دست یافتن به نتایج چیزهایی مینشستی که عشق خود را در آنها سرمایه گذاشته ای . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:11 توسط pht |
|
|
شخصی برایم گفت که شبی در خانه ای در موزامبیک با دوستانش صحبت میکرد.کشور درگیر جنگ و از هر جهت از بنزین گرفته تا روشنایی ، در قحطی بود .برای وقت گذرانی ، شروع به نام بردن غذاهای محبوب شان کردند .هر کدام غذای محبوب اش را نام برد ،تا نوبت به روئی رسید .روئی که میدانست به خاطر جیره بندی ، تهیه میوه غیر ممکن است ، گفت : دلم میخواهد یک سیب بخورم .در همان لحظه سرو صدایی به گوش شان رسید و یک سیب براق و آبدار چرخ زنان وارد اتاق شد و در برابرش ایستاد! بعدها روئی دریافت که یکی از خدمتکارانی که آنجا زندگی میکرد ، برای خرید میوه به بازار سیاه رفته بود و به هنگام بازگشت ، هنگامی که از پله ها بالا میرفت ، سکندری خورده و افتاده بود ؛ کیسه سیبی که خریده بود باز شده و یکی از سیب ها غلتان به درون اتاق رفته بود . تصادف ؟ خوب این واژه برایه توجیه این داستان بسیار ناتوان است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 18:42 توسط pht |
|
|
در پارایبا ، در کنار پدرا دو اینگا ، با مردی بی سواد آشنا شدم که هیچ فرهنگی فراتر از سنت های شفاهی نداشت .در نیم ساعتی که با هم گذراندیم ، چیزهایی به من گفت که تنها استادان میگویند . در آپارتمانی در نیویورک ، نزدیک به پارک مرکزی ، با مردی آشنا شدم که به پنج زبان سخن میگفت . کتابخانه عظیمی درباره جادو داشت .سه ساعت با هم حرف زدیم و چیزهایی به من گفت که تنها شاگرد مدرسه ای ها میگویند . و روزی دیگر ، با مرد بیسوادو بیفرهنگ دیگری آشنا شدم که در طول نیم ساعت فقط چرند گفت . چنین چیزهایی برای شما هم رخ داده است . بنابراین ، کوشش برای گذاشتن قواعد با پیش داوری ، فقط جست و جوی مارا با دشواری روبه رو میکند .گشوده بودن در برابر زندگی گشوده بودن در برابر همسایه است . هنگامی که فرشته ما دیگران را برای فرستادن پیامی به سوی ما به کار میگیرد ، آنها را به شیوه ما برنمیگزیند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:45 توسط pht |
|
|
حتما عیسا درباره رفتارهایش بسیار اندیشیده است .میدانست در قرن های آینده ، گفته هایش دگرگون میشوند و باید الگویی از خودش به جا میگذاشت . نخستین معجزه اش چه بود ؟شفای یک نابینا ، درمان یک افلیج یا اخراج شیطان از بدن جن زده نبود ؛ بلکه تبدیل آب به شراب و هیجان بخشیدن به یک مهمانی بود . یاران مردش ؟ کسانی نبودند که رهبری فرهنگ و مذهب آن عصر را بر عهده داشتند ، بلکه مردانی عادی بودند که با ثمره تلاش خود زیستند . یاران زنش ؟ کسی چون مارتا نبود که به وظایف خانگی اش عمل میکرد ؛ بلکه ماریا بود که آزادانه از او پیروی میکرد. نخستن قدیس اش ؟ نه یکی از رسولان بود و نه یکی از شاگردان و نه یکی از پیروان وفادارش ؛ بلکه دزدی بود که کنارش جان سپرد. جانشینش ؟ کسی نبود که بیشتر از دیگران به آموخته هایش عمل میکرد ؛ کسی بود که در لحظه ای که عیسا بیش از همیشه به یاری نیاز داشت او را انکار کرد.طرس حواری که که پس از اسیر شدن حضرت درست سه بار او را انکار نمود) و سرانجام هیچ از روشهای او در کتاب راهنمای رفتار نیک نیامده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:5 توسط pht |
|
|
کمدین مشهور گروچو مارکس متنی طنزآلود اما جدی درباره شهوت نوشته است . - به اعتقاد من ، عشق حقیقی تنها هنگامی تجلی میابد که آتش شهوت اولیه فرو بخوابد و گدازه های سوخته آن به خاکستر تبدیل شوند. عشق چنین است .چنین رابطه ای ، شهوت را تنها نگاره ای از خاطرات میداند .بخش های تشکیل دهنده این عشق ، بردباری – بخشش – تفاهم متقابل و تحمل عظیمی نسبت به خطاهای دیگری است . شهوت یک نیرنگ است و همانطور که شاو میگوید ، تاسف آور است که درست وقتی دونفر تحت نفوذ خشونت – جنون – و اوهام شهوت قرار میگیرند ، همواره یک نفر پیدا میشود و از آنها میخواهد همواره در این شرایط آشفته غیر عادی و فرسایشگر بمانند ، تازمانی که مرگ آنهارا از هم جدا کند . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:51 توسط pht |
|
|
در ساحل سن دیگوی کالیفرنیا قدم میزدم و با زنی پیرو سنت ماه – نوعی مکتب اسراری زنانه که بر اساس هماهنگی نیروهای طبیعت کارمیکند – صحبت میکردم .
خیره به پرندگانی که روی دیواره ساحلی نشسته بودند ، پرسید :دوستداری یک مرغ دریایی را لمس کنی ؟ روشن بود که دوست داشتم .اما هر بار به آنها نزدیک میشدم ، پروازکنان میگریختند . گفت :سعی کن به آنها احساس عشق کنی .بعد ، این عشق را مثل یک رشته نور ، از درون قلب ات بیرون بکش و به قلب مرغ دریایی بتابان و در آرامش به او نزدیک شو. به توصیه های آن زن عمل کردم .دوبار موفق نشدم .اما بار سوم گویی به حالت جذبه وارد شده باشم ، توانستم مرغ دریایی را لمس نمایم .جذبه خودم را با همان نتیجه مثبت تکرار کردم . این تجربه را در اینجا برای آنانی تعریف میکنم که مایلند دست به این تجربه بزنند. «عشق در جاهایی پل میزند که غیر ممکن مینماید.» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:19 توسط pht |
|
|
ارنست همینگوی نویسنده اثرکلاسیک مرد پیر و دریا
ترکیبی از لحظات فعالیت سخت جسمی و دوره هایی از عدم فعالیت کامل بوده است . پیش از اینکه به نوشتن صفحات یک رمان جدید بپردازد ، ساعت ها به کندن پوست پرتغال و تماشای آتش مینشست. یک روز صبح ، خبرنگاری متوجه این عادت غریب میشود .میپرسد :گمان نمیکنید این طوری وقت تان را هدرمیدهید ؟آیا شما که اینقدر مشهور هستید ، نباید به کارهای مهمتری بپردازید؟ همینگوی پاسخ داد: دارم روحم را برای نوشتن آماده میکنم ، مثل ماهی گیری که پیش از رفتن به دریا ابزارهایش را آماده میکند . «اگر ماهی گیر پیش از رفتن به دریا ابزارهایش را آماده نکند و گمان کند که فقط ماهیگیری مهم است ، هرگز موفق نمیشود ماهی بگیرد.» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:53 توسط pht |
|
|
در قصه های بودایی ، داستانی درباره یک لاک پشت هست .لاک پشت در لجن زاری پر از گل و لای راه میرفت که گذارش به معبدی افتاد .در آنجا لاک پشتی را دید که لاک اش با طلا و جواهرات گرانبها پوشیده شده بود .لاک پشت با خود اندیشید : رفیق قدیمی ، به تو حسودی ام نمیشود .تو غرق جواهراتی اما من دارم کاری را میکنم که دوست دارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 15:38 توسط pht |
|
|
یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی درصحرای موجاوه قدم میزدیم که چیزی را دیدیم که در افق میدرخشید .هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست .تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرمتر میشد ، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم ، فهمیدیم چیست.یک بطری آّبجو بود .خالی.شاید از چند سال پیش در آنجا افتاده بود .غبار صحرایی در درون اش متبلور شده بود . از آنجا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود ، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم . به هنگام بازگشت ؛ فکر کردم : چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر ، از پیمودن راه خود باز مانده ایم ؟؟؟؟؟ اما باز فکر کردم : اگر به سمت آن بطری نمیرفتیم ، چطور میفهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 22:29 توسط pht |
|
|
مهاتما گاندی، تمام عمر جنگید تا موفق شد هندوستان را از سلطه انگلستان آزاد کند .وقتی گفتند که او یکی از بزرگترین شخصیتهایی است که تاکنون در تاریخ جهان ظاهر شده ، پاسخ داد: - من چیز تازه ای ندارم تا به دنیا بیاموزم .راستی و عدم خشونت به اندازه کوهستان ها قدمت دارند . تنها کاری که من کرده ام تلاش برای گذاشتن این دواصل در بلندترین جایگاه خود بوده است .هنگام این تلاش بسیار اشتباه کردم و از اشتباه های خودم بسیار آموختم . آنان که به این واقعیتهای ساده باور دارند ، تنها هنگامی میتوانند به ترویج آنها بپردازند که مطابق با آنها زندگی نمایند .به تمامی اعتقاد دارم که هر زن و مردی میتواند آن چه را که من انجام دادم تحقق بخشد .اگر همان تلاش را انجام دهد و همان امید و ایمان را رشد دهد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:5 توسط pht |
|
|
گره های عشق رابطه ای نیرومندتر از آنی که گمان میکنیم خلق میکنند . جی راین و سارا فیدر از آزمایشگاه فراروانشناسی دانشگاه دوک ، مجموعه ای شامل موارد متنوع تجلی این رابطه حتی جانوران گرد آورده اند .یکی از این موارد چنین است : پسر جوانی به نام هیو برادی عادت داشت از کبوترهایی که نزدیک خانه اش زندگی میکردند مراقبت کند .یک بار یکی از آنها را زخمی یافت ،معالجه اش کرد و غذایش داد و روی پای راست آن کبوتر برچسبی با شماره 167 نصب کرد. زمستان بعد ، هیو مجبور شد به طور اظطراری جراحی شود .درحالی که در بیمارستانی بسیار دور از خانه اش بستری بود.صدای برخورد چیزی را بر پنجره اتاقش شنید .از پرستار خواهش کرد پنجره را بگشاید.کبوتری بال زنان وارد اتاقش شد و روی سینه پسرک نشست . بر پای راست کبوتر ، برچسبی با شماره 167 دیده میشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:42 توسط pht |
|
|
اچ پلو مفیلد خبردار شد که پدرش ناگهان در بیمارستان بستری شده است : وقتی به نیویورک میرفتم ، فکر میکردم فرصتی پیش آمده تا این سفر با سفرهای دیگرم متفاوت باشد ، همیشه میترسیدم ابراز احساسات کنم ، همیشه میخواستم فاصله محتاطانه ای را که پدرم بامن ایجاد میکرد ، حفظ کنم .وقتی او را در بستر بیماری و بدن اش را پر از لوله های گوناگون دیدم ، در آغوش اش گرفتم .شگفت زده شد .از او خواهش کردم :بابا تو هم من را بغل کن .او مرا تربیت کرده بود میگفت یک مرد هرگز احساسات خود را نشان نمیدهد . اما اصرار کردم . دستهایش را بالا برد و در آغوشم کشید . در آنجا من بودم که از میخواستم نشان بدهد چقدر دوستم دارد – هرچند پیش از این میدانستم . دستهایش را روی سرم احساس کردم و برای نخستین بار واژه هایی را شنیدم که از قلب اش بر میآمد هر چند هرگز از لبانش خارج نشد. گفت :دوستت دارم . « لحظه ای که شهامت نشان دادن عشقش را یافت ، میل خود را به زندگی نیز بازیافت .» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:25 توسط pht |
|
|
این متن از لئوناردو بوف است: رسیدن به خداوند ، با او بودن در تمامی ابعاد زندگی است، نه فقط در شرایط ممتازی همچون لحظات ارتباط با خدا یا نیایش .همواره باید خداوند را تجربه کرد- به هنگام قدم زدن در جاده ، تنفس هوای آلوده ، به هنگام شادی ، نوشیدن یک نوشابه ، به هنگام تلاش برای فهمیدن متنی که در حال مطالعه اش هستیم .خداوند آمیخته همه اینهاست وهر موقعیتی برای درک او و گفتن این که : خدا با مااست مناسب است. کلید عرفان، تلاش برای دیدن آنچیزی است که در پس هر چیز نهفته است که پایداری و مقاومت است. باز نایستادن در سطح و هر چیز را یک نماد ، یک نشانه ، یک آیین ، یک نگاره دانستن است. «برای کسی که خداوند را تجربه میکند ، جهان یک پیام عظیم است .» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 0:42 توسط pht |
|
|
الی ویسل ، برنده جایزه ادبی نوبل مینویسد : خداوند سایه انسان است . همانگونه که سایه حرکات بدن را تکرار میکند خداوند حرکات روح را تکرار میکند . بدین شیوه ، همواره رابطه ای میان آن چه میکنیم و آنچه در برابر دریافت میکنیم وجود دارد .اگر سخاوتمند باشیم ، سایه خداوند کارهایی را که در جهت سود هم نوع خود کرده ایم تکرار میکند و سخاوتی چند برابر عظیم نثارمان میکند . اگر سنگدل باشیم ، سنگدلی ما در طرح سرنوشت ما باز تابیده میشود و به سوی ما باز میگردد. مردم بسیاری ناشادی خود را توجیه میکنند و اعتقاد دارند اکنون تاوان آنچه را که در زندگی پیشین خود انجام داده اند پس میدهند . موارد نادری وجود دارند که چنین چیزی رخ داده باشد و حتی در همین موارد یک کردار حاصل از عشق راستین ، آتش هر گناهی را خاموش میکند . «باید خود را بر حرکات هماهنگ متمرکز سازیم ، تا سایه ای که در جهان روحانی افکنده ایم ، همواره آیتی از ستایش پروردگار باشد.» |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 14:54 توسط pht |
|
|
چند بار به کسی گفته ایم : مدتی است که با فلانی جر و بحث نکرده ایم . یا : هرگز سرما نخورده ام و ناگهان ، در روز بعد ، سرما میخوریم یا با فلانی مشاجره میکنیم ؟؟ پس نتیجه میگیریم : صحبت درباره وقایع دلپذیری که برای ما رخ داده ، بداقبالی میآورد. چنین نیست . در حقیقت ، روح جهان همواره – در هر مشکلی – به ما نشان میدهد که چه مدتی بدون یکنواختی مشخصی مانده ایم . میخواهد به ما بگوید که زندگی چگونه تا آن لحظه سخاوتمند بوده است و اگر با شجاعت از موانع عبور کنیم همین گونه باقی خواهد ماند . «واژه های مثبت را در فضا نگاه داریم .آنها به رشد ما در هر مشکلی کمک میکنند.» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 18:12 توسط pht |
|
|
کمپل از بزرگترین پژوهشگران اسطوره شناسی دوران ما شوخی نمیکند . وقتی متوجه میشویم تمام تخیلاتی که پیرامون هدایای عید نوئل در خود آفریده ایم ، فقط حاصل یک سنت هستند ، گمان میکنیم تمامی سنت ها یکسان هستند . اگر بابا نوئل وجود ندارد ، ممکن است خدا ، فرشته نگهبان و زندگی پس از مرگ هم وجود نداشته باشد . از ترس آن که دوباره رویاهامان برباد رود ، جهان خود را فقیر میکنیم و اعتمادمان را به هر معجزه ای از دست میدهیم . دیگر کودک نیستیم .میتوانیم در راه راستین روح ، با نومیدی های درونی خود هم زیستی کنیم ،در هرحال ، راهی است سرشار از یاس .اما هر کسی مقاومت کند به آن خواهد رسید.
عید همه دوستان گلم مبارک باشه . اینم عیدیه مریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 14:1 توسط pht |
|
|
هنگامیکه – پس از گذراندن بیست روز انزوا – خود را در میانه راه رم ، یکی از چهار راه مقدس سُنت جادوین ام یافتم ، کشف کردم که حال ام بسیار بدتر از زمانی است که سفر را آغاز کردم . در تنهایی ، احساساتی لئیمانه ، تلخ و حقیرانه در من رشد میکردند . به سراغ مرشدی رفتم و واقعیت را برایش تعریف کردم . گفتم در آغاز آن سفر زیارتی ، گمان میکردم به خداوند نزدیکتر شده ام . اما حالا – پس از چند روز – احساس بسیار بدتری دارم . زن مرشد گفت :بسیار بهتری ، نگران نباش . در حقیقت ، هنگامی که روح خود را به سوی نور تعالی میبخشیم ، نخستین چیزی که میبینیم ، تارهای عنکبوت و غبار و ضعف های روح مان است . اما همین فرصتی برای اصلاح آنها است . «هرگز نگذار آگاهی از عیب هایت تو را بترساند» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:21 توسط pht |
|
|
ژان با پدر بزرگش در میدانی در پاریس قدم میزد . به کفاشی رسیدند که گرفتار مشتری سخت گیری شده بود .کفش مشتری اشکال داشت. کفاش آرام به اعتراض او گوش داد . عذر خواهی کرد و قول داد نقص را برطرف کند .سپس برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای رفتند . در میز کنارشان پیش خدمت از مردی – که ظاهر متشخص و مهمی داشت خواهش کرد کمی صندلی اش را جابه جا کند تا فضا باز شود . مرد متشخص موج اعتراضی بر سر پیش خدمت فرو بارید و حاضر نشد جا به جا شود . پدر بزرگ گفت : هرگز چیزی را که دیدم فراموش نمیکنم . آن کفاش یک اعتراض را پذیرفت اما این مرد حاضر نشد ازجایش تکان بخورد . آدم های مفیدی که کارهای مفید انجام میدهند ، آزرده نمیشوند اگر مثل بی مصرفها با آن ها برخورد شود . اما بی مصرف ها همیشه خود را مهم میدانند و تمام بی قابلیتی شان را پشت ظاهری مقتدر پنهان میکنند . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط pht |
|
|
از ناشر ژاپنی ، ماسائو ماسودا پرسیدم شما ژاپنی ها چطور توانستید بازارهایی را که پیش ازا ین قلمرو امریکایی ها بود را مسخر خود کنید؟ ماسودا پاسخ داد : بسیار ساده ، امریکایی ها ایده ای دارند ، خود را با تحقیقات شان دریک اتاق در بسته حبس میکنند ، تصمیمی میگیرند و انرژی عظیمی را صرف این میکنند که ثابت کنند حق با آنها است . ما نمیخواهیم هیچ چیز را به هیچ کس ثابت کنیم : ما میگذاریم هر انسانی نیازهای خود را اعلام کند و سپس سعی میکنیم آن نیاز را برطرف کنیم . نتیجه عملی این شیوه این است که در اینجا هر کس چیزی را میخرد که پیش از این تقاضایش را داشته است . مهم است که یک مبارز راه روشنایی ، این استراتژی را در زندگی خود به کار گیرد . هر کس که فقط بخواهد ثابت کند حق با اوست ، در گمراهی کامل خواهد ماند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:18 توسط pht |
|
|
همراه با همسر در ساحل قدم میزدیم که ناگهان شنیدیم دختر جوانی با لحنی متقاعد کننده به دختر دیگری میگفت : من زندگی خودم را این طور برنامه ریزی کرده ام ... در فکر فرو رفتم : آیا این دختر ، روی رخدادهایی حساب کرده که درست در زمانی رخ میدهند که منتظرشان نیستیم ؟ آیا فکر میکند که شاید خداوند برنامه ای متفاوت و بسیار جالب تر داشته باشد؟ آیا این فرضیه را جدی میگیرد که دخالت اشخاص دیگر در برنامه های خداوند ، مداخله در ایده ها و عیسا مسیح میگوید : چه کسی میتواند الف یا یایی به سرگذشت خویش بیفزاید ؟ ما برای زیستن افسانه ای شخصی داریم . اما این افسانه خودش را اینجا و اکنون آشکار میکند و نه در نقشه هایی که برای آینده میکشیم . هر چیز دیگری فقط هذیان است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:12 توسط pht |
|
|
یک کارآموز علوم غریبه را میشناختم که به امید تحت تاثیر گذاشتن استادش ، شروع به مطالعه چند کتاب راهنمای جادوگری نمود وتصمیم گرفت ابزارهای اشاره شده در آن متون را بخرد . با مشکلات فراوان ، موفق شد نوعی بخور ویژه ، چند طلسم و یک شی چوبی تهیه کن که علائمی مقدس با نظمی معین بر رویش نقش شده بودند . استادش پس از دیدن این وسایل گفت : گمان میکنی با پیچیدن سیمهای کامپیوتر به دور گردن ات ، بتوانی دانش فنی آن دستگاه را کسب کنی ؟ خیال میکنی با خریدن کلاه و لباسهای بسیار مجلل میتوانی سلیقه و مهارت خالق آن لباسها را نیز به دست آوری ؟ اشیا میتوانند متحد ما باشند ، اما – به خودی خود – شامل هر نوع معرفتی نیستند . اول باید اخلاص و انضباط را تمرین کرد و سپس چیزهای دیگر از راه خواهد رسید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:5 توسط pht |
|
|
هنگام عبور از صحرای موجاوه، اغلب به شهرهای خیال انگیز مشهوری برمیخوریم : شهرهایی که در گذشته نزدیک معدنهای طلا ساخته شده اند ، اما پس از استخراج تمام ذخیره هاشان از زیر زمین ، متروک شده اند . این شهرها وظیفه شان را انجام داده اند و ادامه فعالیت شان دیگر معنایی نداشته . نیز هنگام عبور از جنگل ، درختانی را میبینیم که پس از انجام وظیفه ، به پایان راه رسیده اند و روی زمین افتاده اند . اما متفاوت با آن شهر های خیالی –پس چه شده؟ درخت با سقوط خود بر روی زمین ، فضای مناسبی برای عبور نور خورشید ایجاد میکند و زمین زیر تابش نور ، بارور میشود و تنه ساقط شده درخت هم از گیاهان تازه پوشیده میشود . دوران کهن سالی ما نیز به روش زندگی مان بستگی دارد . ما هم میتوانیم مانند شهری متروک ، به پایان راه برسیم و یا همانند درختی سخاوتمند که پس از سقوط نیز همچنان مفید و موثر باقی میماند، سرچشمه نیکی باشیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:28 توسط pht |
|
|
آگوستین قدیس مینویسد : به همان دلیلی که یک شهر به مجموعه قوانین نیاز دارد تا ساکنانش بتوانند کنار هم زندگی کنند، انسان هم به یک قانون منحصر به فرد – عشق – نیاز دارد تا بتواند در صفای کامل با جهان روحانی و معنوی هم زیستی کند . دیگران هم از این واقعیت جهان شمول گفته اند ، مانند : - عشق حقیقی در پی پاداش نیست ، اما لیافت اش را دارد .(برناردو کلیوو) - عشق یعنی خدا ، و مرگ به معنای آن است که یک قطره از این عشق ، به - واقعیت های عشق همانند یک اقیانوس شفاف هستند که به زحمت میتوان از لایه های سطحی آن گذشت .(پاتمور) - هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیش تر در اسرار هر چیز نفوذ میکنیم .(مولانا) - آنجا که امکان نفرت هست ، امکان عشق هم هست ، فقط کافی است از میان این دو یکی را انتخاب کنیم .(تیلیچ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:17 توسط pht |
|
|
یک ضرب المثل قدیمی میگوید : میمون پیر دست اش را داخل نارگیل نمیکند . در هندوستان ، شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد میکنند ، یک موز در آن میگذارند و زیر خاک پنهانش میکنند . میمون دست اش را داخل نارگیل میبرد و به موز چنگ میزند ، اما دیگر نمیتواند دست اش را بیرون بکشد ، چون مشت اش از دهانه سوراخ خارج نمیشود . فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند . در این جا میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل میماند و سرانجام شکار میشود . همین ماجرا ، دقیقا در زندگی ما هم رخ میدهد . ضرورت دست یابی به چیزهای مختلف در زندگی ، ما را زندانی آن چیزها میکند . در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی ، بهتر است از دست دادن کل آن چیز . در تله گرفتار میشویم ، اما از چیزی که به دست آورده ایم دست نمیکشیم . خودمان را عاقل میپنداریم (اما از ته دل میگویم ) میدانیم این رفتار یک جور حماقت است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 10:15 توسط pht |
|
|
یک پیشگو کیست ؟ فیلسوف معروف آگوستا دوفرانکو به گونه بسیار زیبایی هنر پیشگویی را که در درون وجود هر یک از ما وجود دارد تعریف میکند . به گفته او ، یک پیشگو میتواند موقعیت های مشخصی را با بینش الهام گرفته از ایمان به خدا ، از قبل پیش بینی کند . هنگامیکه به پیشگویی میپردازیم ، وضعیتی را تعریف نمیکنیم که در آینده رخ خواهد داد . در حقیقت این امکان را برای خود - و یا دیگران – ایجاد میکنیم که بهترین راه را برگزینیم . یک پیشگو پیش بینی نمیکند . بلکه آفرینش و پدیدار شدن آینده را تحریک میکند و به آن انگیزه میبخشد . الهام ها و منویات الهی او ، راه گشای تحقق یافتن احتمالاتی در زندگی هستند و نتایج و عواقب اعمال ما را به ما یادآور میشوند ، و راه کارها و جایگزین های جدیدی را به ما پیشنهاد میکنند . انسان میتواند آینده خودش را از پیش بسازد ، مشروط بر آنکه تصمیم به ادامه راهش بگیرد . برای این نیازمند آن است که از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارئه میشود بهترین را برگزیند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:28 توسط pht |
|
|
شارون (یک نویسنده امریکایی)کتابی درباره یک صومعه بندیکتی نوشته و میگوید در این صومعه هر شب دعای شامگاهان خوانده میشود که سرودی است در امید قطعی به این که سیاهی شب گذراست و سپری خواهد شد . - دعای شامگاهای در حقیقت نماد و یاد آور این ضرورت است که هنگام فرارسیدن شب ، باید به هم نزدیکتر باشیم و ادامه میدهد : جامعه از اکثر توانایی های ما که درگیر مشکلات شخصی مان هستیم حداکثر بهره برداری را میکند . این فردگرایی ما را به سوی نومیدی و تنهایی میراند . هر چند وانمود میکنیم به توجه دیگران اهمیت نمیدهیم ، اما فقط یک حرکت مهربان کافی است تا آن حس خودپرستی و قهرمانانه ما سقوط کند . من ترسی از وابستگی به دیگری ندارم : او هم به من نیازمند است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 8:52 توسط pht |
|
|
شش ماه پیش ، ماشین لباس شویی مدل جدیدی خریدیم و ناچار شدیم سیستم لوله کشی جدیدی در سرویس بهداشتی پیاده کنیم .پس کف آشپزخانه را عوض کردیم و مجبور شدیم دیوار خانه را هم رنگ کنیم .سپس دریافتیم که سرویس بهداشتی زیباتر از خود آشپزخانه شده . برای بر طرف کردن این تضاد ، آشپزخانه را هم تعمیر کردیم . اما بعد دریافتیم سالن هم قدیمی است . بنابراین سالن را هم بازسازی کردیم ، و از اتاق نشیمن زیباتر و دلپذیر تر شد . برای همین ، اتاق نشیمن را هم بازسازی کردیم . در اندک زمانی ، جریان بازسازی به کل خانه سرایت کرد . امیدوارم از این پس هر کس به خانه ام سر میزند ، نگاهی هم به زندگی ام بیندازد . نیز امیدوارم آمادگی لازم را برای پذیرش تمامی مسایل جدید و کوچک داشته باشم ، چون همواره این مسایل تازه و کوچک هستند که در میان تمامی چیزهایی که قصد تغییر و تعویض آنها را دارم ، نظرم را جلب میکنند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:1 توسط pht |
|
|
کالین ویلن که امروز نویسنده مشهوری است ، وسوسه خودکشی را که در شانزده سالگی به او دست داده بود ، چنین توصیف میکند :وارد آزمایشگاه شدم و شیشه زهر را برداشتم .زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم ، غرق تماشایش شدم ، رنگ اش را نگاه کردم و مزه احتمالی اش را در ذهنم تصور کردم .سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد .در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید ... و توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم .احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم .سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام .در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان مرگ را مزه مزه میکردم ، با خودم فکر کردم : اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:55 توسط pht |
|
|
در یکی از تلخترین لحظه های تصلیب ، دزدی میفهمد کسی که کنارش میمیرد ، پسر خداست . میگوید : مولا ، آنگاه که به ملکوت خود درآیی ، مرا به یاد آور .عیسا پاسخ میدهد : هر آینه ، امروز با من در فردوس خواهی بود و یک راهزن به نخستین قدیس کلیسای کاتولیک تبدیل شد: دیماس قدیس. هنوز نمیدانیم دیماس برای چه به مرگ محکوم شد .در کتاب مقدس چنین آمده که او به گناهش اعتراف کرده و گفته به خاطر جنایاتی که انجام داده ، محکوم به مرگ شده است . فرض کنیم که چنان اعمال شریرانه ای انجام داده باشد که برای مصلوب کردن اش کافی باشد . با این وجود در واپسین دقایق زندگی اش ، حرکتی حاصل از ایمان ، سعادت مندش میکند . هرگاه به هر دلیلی، خود را از داشتن یک زندگی روحانی عاجز یابیم ، میتوانیم این مثال را به یاد آوریم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:1 توسط pht |
|
|
چرا که همه دنبال یک چیز هستند و در این مورد ویژه میتوان گفت هدف ، خوب رژه رفتن است . زمانی که برای رسیدن به یک هدف مشخص اتحاد وجود داشته باشد ، هیچ مانعی نمیتواند سد راه شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 23:2 توسط pht |
|
|
زندگی فقط یک چیز از ما میخواهد ؛ مشارکت ! مشارکت هم برای شادی و هم برای محافظت از ما ضروری است .کسی که در برابر بیرحمی های زندگی حذف میشود .به نیروهای تاریکی خدمت میکند . لحظاتی هستند که از مبارزه پرهیز میکنیم .آرامش و بلوغ و احساس حماقت را بهانه میآوریم .گاهی بی عدالتی را در چند گامی مان میبینیم و خاموش میمانیم . نمیخواهم خود را درگیر یک نزاع کنم فقط یه بهانه است . چنین نیست .کسی که راه روحانی را بر میگزیند به سوی افتخاری سنجیده گام بر میدارد.فریادی که مخالف این ادعا را سر میدهد و اشتباه میکند ، همواره به گوش خداوند خواهد رسید . اگر برادر ما رمق فریاد زدن ندارد ، ماییم که باید این کار را برایش انجام بدهیم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:13 توسط pht |
|
|
یکی از آشنایان ام به خاطر ناتوانی در هماهنگ کردن رویاهایش با واقعیت ، دچار مشکلات شدید مالی شد.از آن بدتر ، با کسانی دچار مشکل شد که هرگز دلش نمیخواست آزارشان بدهد. به خاطر ناتوانی در باز پرداخت بدهی هایش که روز به روز روی هم انباشته میشدند ، به فکر خودکشی افتاد .یک روز عصر ، هنگامی که در جاده ای قدم میزد .چشمهایش به خانه ویرانی افتاد .یک لحظه فکر کرد : آیا ممکن است این خانه مال من باشد ؟ و در این هنگام آرزویی عمیق برای تعمیر این خانه در او زنده شد.با اندک تلاشی توانست تعدادی آجر ، مقداری چوب و مقداری سیمان تهیه کند .با عشقی توصیف ناشدنی کار را آغاز کرد ، بی آنکه بداند برای چه و برای که. اما هم زمان با تعمیر آن بنا احساس میکرد زندگی شخصی اش بهبود میابد .پس از یک سال ، هم آن خانه آماده سکونت شد و هم مشکلاتش بر طرف شدند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 11:59 توسط pht |
|
|
نیکوس کازانتزاکیس (نویسنده "زوربای یونانی")تعریف میکند که در کودکی ، پیله کرم ابریشمی را روی د رختی میابد ، درست زمانی که پروانه خود را آماده میکند تا از پیله خارج شود ، کمی منتظر میماند ، اما سرانجام – چون خروج پروانه طول میکشد – تصمیم میگیرد به این فرایند شتاب ببخشد . با حرارت دهانش پیله را گرم میکند ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز میکند .اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد ، میمیرد. نیکوس میگوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمیداستم . آن جنازه کوچک ، تا به امروز ، یکی از سنگینترین بارها بر روی وجدانم بوده.اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد :فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان . بردباری لازم است ، نیز انتظار زمان موعود را کشیدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:1 توسط pht |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیای شیرین م.ص
نامم مریم و نام خانوادگیم صراف ماموری است . متولد تهران و ساکن پایتخت فرهنگی جهان اسلامم . در رشته مهندسی نرم افزار تحصیل میکنم . به انیمیشن سازی علاقه دارم. معرق و مینیاتور کاری بخشی از هستی من ، خبرنگاری استعداد شناخته شده ام ،خاطر مجموع حافظ زلف پریشانم و شیخ بهایی الگوی زندگیم میباشد . در مورد عشق معتقدم : خالق مهربان بندگانشو از سر عشق آفریده . در سیاست سکوت میکنم . در عدالت با قانون جنگل ستیری ندارم . و در مورد طبیعت : هر آنچه زمزمه گر بهار باشد میستایم . امّا ترا هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است اینکه نوری در جبین دارم |
| دید و بازدید |
|
آخرشه سیاست از زبونه یه دوست یه استاد با مرام آقایِ وکیل باشیِ بارانی هانی منصوره ومینایه عزیزم NIIT SMART STUDENT کوه خدا نامه هایی برای .. خنده و امید آرشیو پیوندهای روزانه |
| منابع دنیای شیرین |
|
بریدا کیمیاگر با تو حکایتی دگر ورونیکا.... چهار فصل عشق شدن هدیه كنار رود پيدرا نشستم .. دومین مکتوب |